شهادت - شهدا - دفاع مقدس - شهدای گمنام - دفاع مقدس - خاطرات - يادداشت ها 3
درباره وبلاگ

این وبلاگ می پردازد به دفاع مقدس - فرهنگ شهادت - شهدای گمنام - دانشجو - دانشگاه مسائل اجتماعی - و اخبار و حوادث دانشگاه علوم پزشكي مشهد و بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد
من و همسرم در قله‌هاي بلند سعادت به جستجوي «شهادت» پرداخته، و همانند سرور شهيدان حسين بن علي(ع) مرگ با عزت را بر زندگي ننگين ترجيح مي‌دهیم.
خداوندا، عظمتت را به ما بشناسان تا جاهل نميريم خدايا، تو شاهد باش كه ما قدم براي رضاي تو برداشته‌ايم
خداوندا، ما را در راهمان ثابت‌قدم بدار

همچنین جاده خاكي در جهت ارتباط هر چه بيشتر با خوانندگان و همراهان هميشگي اقدام به راه اندازي سامانه ارتباطي و پيام كوتاه نموده است .
دوستان عزیز می توانند :
براي عضويت در سامانه عدد 1
براي حذف از بخش اعضاء عدد 2
براي دريافت پيامك وصيت نامه شهدا عدد 3
براي دريافت روز شمار دفاع مقدس عدد 4
براي شركت در مسابقه عدد 5
براي دريافت اخبار دانشگاه عدد 6
براي دريافت اخبار ايران عدد 7
براي دريافت كتابهاي جديد چاپ شده عدد 8
براي دريافت تقويم روز عدد 9
براي دريافت سرفصل هاي مطالب جديد وبلاگ عدد 10 را به سامانه پيام كوتاه جاده خاكي به شماره 09366111424پيامك نمايند.
همچنين جاده خاكي از همين سامانه آماده دريافت سوالات ، انتقادات و نقطه نظرات مفيد و سازنده شما دوستان و ياران هميشگي خواهد بود .
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


*****************
******************
**************
*******************
***************
*********************
مطابق طرح‌ريزي قرارگاه كربلا در جبهه ايران، طرح عملياتي كربلاي 4 كه به علت اجرا در ماه رمضان، عمليات رمضان نام گرفت در منطقه غرب جاده اهواز و شمال كانال ماهيگيري و شمال شرق بصره عراق اجراء گرديد.
آزادسازي خرمشهر در عمليات بيت‌المقدس كه مطابق طرح عملياتي كربلاي 3 انجام گرفت، تحليل گران غربي را وادار نمود تا از ايران به عنوان خطر عمده منطقه ياد نموده و دولت‌هاي غربي به طور جدي خواهان خاتمه جنگ شوند

مسئله احمال نفوذ ايران به خاك عراق بحث‌هاي زيادي را ايجاد كرد و اقدامات فراواني را موجب گرديد. در اين راستا رژيم صهيونيستي اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد تا با استفاده از سياست ضد صهيونيستي ايران، نيروهاي ايراني را متوجه لبنان نمايد كه بيان استراتژيك راه مقدس از كربلا مي‌گذرد از طرف امام خميني (ره) اين ترفند را با شكست روبرو ساخت و همچنين عمده‌ترين دليل اصرار دول غربي خاتمه جنگ، جلوگيري از حمله آفندي ايران به داخل عراق و حفظ توازن قدرت در منطقه بوده است تا از اينكه ايران به يك قدرت برتر تبديل شود، ممانعت به عمل آورند.


كشورهاي عربي،در اين چهارچوب و با حمايت دول غربي، عراق را به روش‌هاي زير مورد حمايت قرار دادند.

- اعزام پرسنل نظامي (نيروي انساني)

- خريد تجهيزات نظامي براي عراق

- اجازه عبور تجهيزات نظامي به مقصد عراق

عمليات رمضان در چهار محور و 5 مرحله با رمز يا صاحب الزمان (عج) به اجرا درآمد.

به دليل عدم آگاهي نيروي خودي از موانع دشمن و چگونگي پدافند جديد عراقي‌ها در اين منطقه، با وجود پيشروي بسيار خوب اوليه، اهداف تصرفي غير از منقطه‌اي در پاسگاه زير تثبيت نگرديد.

آنچه كه تا كنون در دلايل عدم موفقيت عمليات رمضان كمتر به آن اشاره شده است اين نكته مي‌باشد كه عمليات رمضان اولين هجوم سراسري و گسترده ايران جهت نفوذ به خاك عراق است. يگانها و نيروهاي خودي شركت كننده در اين عمليات بيشتر از 150 گردان از ارتش و سپاه بود كه با آمادگي كامل و تجربه خوب و روحيه عالي آماده نبرد بودند ولي تقويت حسن ناسيوناليستي در سربازان عراقي به ويژه ترغيب حسن قوميت و نژاد عربي موجب گرديد تا ضمن استفاده از امكانات و شيوه‌هاي جديدتري در دفاع، مقاومت بيشتري از خودشان داده و نيروهاي خودي را زمينگير كنند.

زنده ياد شهيد سپهبد علي صياد شيرازي علت رواني عدم موفقيت اين عمليات را احساس غرور از موفقيت در عمليات‌هاي گذشته معرفي كرده است.

امير سرلشكر شهيد حسين فرجادي در اين ايام در منطقه شلمچه به شهادت رسيد.

عمليات َآفندي رمضان (طرح عملياتي كربلا4) منتج گرديد به آزادسازي حدود 250 كيلومتر مربع از خاك ميهن اسلامي و 80 كيلومتر از خاك عراق، انهدام تيپ‌هاي 96، 12، 43 رزمي و تيپ 88 مكانيزه و تيپ 55 مختلط.

حدود 1000 كشته و زخمي و 1315 اسير نيز تلفات نيروي انساني عراق بود.

انهدام 650 دستگاه تانك و نفربر ، 150 دستگاه انواع خودرو، سرنگوني 14 هواپيما و 2 فروند بالگرد از ضايعايت عراقي است.

تعداد 100 دستگاه تانك و نفربر، مقادير زيادي جنگ افزار و مهمات و تجهيزات نيز به غنيمت نيروهاي ايراني درآمد.



 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 
عمليات آفندي قادر در شمال‌غربي‌ترين خطوط مرزي كشور ايران با حضور چشمگير نيروهاي مردمي انجام شد و ضربه سنگيني را به دشمن بعثي وارد كرد.

عمليات قادر در حالي طرح ريزي و اجرا شد كه ركود قابل توجهي جبهه‌هاي جنگ را فراگرفته بود. عمليات بدر كه در ابتدا موفق بود ولي به دليل به كارگيري وسيع سلاح شيميايي توسط عراق،اهداف تصرفي تثبيت نگرديد،آخرين عمليات گسترده نيروهاي اسلام در مقابل عراق قبل از عمليات قادر بود.
بر اساس تصميمات فرماندهي كل،نيروهاي ايراني براي حفظ روحيه آفندي و جلوگيري از رخوت و سستي يگان‌ها و پرهيز از تلفات سنگين ناشي از عمليات‌هايي كه به دلايلي به موقعيت منجر نمي‌گرديد هر يگان تا رده تيپ مؤظف شد با اجراي گشتي‌هاي رزمي به استعداد گردان و گروه‌ها آرامش را از دشمن سلب نموده و راهي براي انجام يك عمليات گسترده باز نمايد.

در اين ميان تنها منطقه‌اي كه مي‌توانست با توجه به وضعيت آب و هوا عمليات گسترده‌اي در آن انجام گيرد شمال غربي‌ترين خطوط مرزي كشورمان بود كه در صورت موفقيت اهداف قابل توجهي را تامين مي‌نمود.

مهم‌ترين اين اهداف عبارت بودند از:

-تصرف ارتفاعات مهم و حساس منطقه.

-قطع خطوط ارتباطي و تداركاتي ضدانقلاب داخلي

-انهدام نيروهاي دشمن

-آزادسازي بخشي از خاك عراق

-افزايش كارآيي يگان‌هاي خودي

-نزديك شدن به راه‌هاي اصلي و خطوط مواصلاتي دشمن.

-ضعيف شدن دشمن و به دست آوردن ابتكار عمل

در اين عمليات به سبب موقعيت جغرافيايي منطقه عملياتي قادر، رزمندگان نمي‌توانستند پيشروي كنند و ساخت جاده در آن منطقه كوهستاني به آساني امكان‌پذير نبود. پيش از اينكه نيروهاي رزمي به قله‌هاي مرتفع اين ارتفاعات دست پيدا كنند نيروهاي جهاد سازندگي موفق شدند تمام كارهاي ساخت جاده را انجام دهند. جهاد سازندگي شش گردان را از نيروهاي مهندسي- رزمي خود شامل ستاد پشتيباني جنگ جهاد سازندگي استان فارس، دامغان، سمنان، خراسان، آذربايجان غربي و همدان به كار گرفت.

اين گردان‌ها همگي مسوؤليت مهندسي و پشتيباني از نيروي عملياتي را برعهده داشتند.

مرحله اول عمليات قادر از تاريخ 23 تيرماه سال 1364 با هدايت و كنترل قرارگاه مشترك ارتش و سپاه (قرارگاه حمزه سيدالشهداء) و فرماندهي سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در منطقه عمومي سيركان با رمز يا صاحب الزمان (عج) آغاز گرديد و در تاريخ 8 مرداد ماه بعد از 17 روز تلاش به پايان رسيد.

دستيابي به پايگاه‌هاي منطقه‌اي و تصرف ارتفاعات باشكين، سرسپندار، بربزين روستا و حصاردوست، تصرف بخشي از خاك عراق و نزديك شدن به آماد راه‌هاي اصلي و خطوط مواصلاتي دشمن كه به دليل پاتك‌هاي سنگين مواضع تصرفي تثبيت نگرديد از نتايج اين عمليات بود.

تعداد 1250 نفر در اين عمليات از دشمن كشته و و زخمي شده و 20 نفر نيز به اسارت درآمدند.

3 فروند هواپيما، 4 دستگاه تانك،سه عراده توپ و 67 دستگاه خودرو به همراه تعدادي از پايگاه‌ها و زاغه‌هاي مهمات از جمله ضايعات انهدامي دشمن بعثي مي‌باشد.



 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 

      اولش که دیدیمش فکری شدیم از آن دسته آدم هایی است که پیش خدا ارج و قرب دارند و ما هم از تصدق سرش بلیط یک سره به بهشت را می گیریم و پارتی مان آن دنیا جور است و هیچ نگرانی بابت آتش و دوزخ و اژدهاي هفت سر و آویزان ماندن هزار ساله نداریم. ریش داشت یک هوا. همیشه خدا تسبیح می گرداند و ما را نصیحت می کرد که کم شیطنت کنیم و بنده خوب خدا باشیم. اوایل کمی به حرفش تره خرد می کردیم و چیزی نمی گفتیم. اما بعد شورش را درآورد. شب و نصفه شب، وقت و بی وقت در نماز و عبادت بود، دست به سیاه و سفید نمی زد و ما جورش را می کشیدیم و حرص می خوردیم اما از ترس جهنم و شکستن دل و «دل شکستن هنر نمی باشد» و «دل به دست آوردن هنر است»، زبان به کام می گرفتیم.

     وقتی حرف از عملیات و نبرد با دشمن می رسید، چنان روی منبر می رفت و دم از شجاعتهای بی نظیرش می زد که ما به خود می بالیدیم که یکی از مشهورترین  و چالاک ترین رزمندگان دوران به دسته ما آمده و موقع جنگ دلواپسی نداریم و او یک تنه خودش یک لشکر است و اگر صدام از وجود او با خبر شود برای کله پشمالویش میلیون ها جایزه می گذارد. از نبردهای تن به تن با عراقی های چون غول بی شاخ و دم تعریف می کرد. از روزی گفت که یک تنه به قلب یک لشکر زرهی زده و از آن سو سالم بیرون آمده، درحالیکه پشت سرش صدها تانک و نفربر آتش گرفته و کشته های دشمن پشته شده، از زدن هواپیمای میگ دشمن می گفت که چطور با تیر بار باعث سقوطش شده و با قناسه دوربین دار نشانه رفته زده و چتر خلبان نگون بخت سوراخ شده و خلبان با کله افتاده تو مرداب و فقط چتر نجاتش بیرون مانده است. از ساعتی می گفت که نزدیک بوده صدام حسین را اسیر کند و صدام مادر مرده با کمک صدها بادیگارد و کماندو، از چنگ او گریخته و نصف عراق را به خاطر این جان به در بردن سور داده است. خلاصه کلام شد رستم تهمتن و ما چه ذوقی کردیم. اما این وسط سعید بود که حرص می خورد و به حرفهای رستم خان پوزخند می زد. تا اینکه قرار شد برای حمله به خط مقدم برویم.

     از ساعتی پیش رستم خان افتاده بود به تب و لرز و انگار که در آن هوای سرد زمستانی در سونا باشد، شرشر عرق می ریخت، یکی از بچه ها گفت: «برادر شما حالتان خوب نیست. بهتر نیست برای عملیات نیایید و وقتی حالتان خوب شد بیایید؟» تا رستم خان خواست این تعارف شابدالعظیمی را قاپ بزند، سعید با لبخندی موذیانه گفت: « این حرف ها چیه؟ این برادر به این بیماری ها عادت دارند. تازه امید و قوت ما به عابد و جنگجویی مثل ایشان است. زد و خدا نکرده ما تو محاصره افتادیم. اگر ایشان نباشد ما چه خاکی به سر کنیم؟ نچ! من صد در صد می دانم که ایشان هم تمایلی به ماندن ندارند!» رستم خان لب گزید و بعد گفت: «باشد می آیم. این بیماری مهم نیست!» سعید موذیانه خندید.

     سوار ماشین ها شدیم و راهی شدیم. بس که رستم خان لرزید من هم لرزه افتادم. با چشمانی گرد شده و دندانهای قفل شده با هر انفجاری که دور و نزدیک بلند می شد، سر می دزدید و رنگ مي داد و رنگ می گرفت. همین که رسیدیم به خط اول و نبرد شروع شد، در یک لحظه رستم خان را دیدم که نعره کشان و واویلا گویان پشت به دشمن، رو به میهن چهار نعل و شلنگ تخته زنان می دود. تعجب کردم که چه شده است. کمی جلوتر سعید را دیدم که آش و لاش شده و هرهر می خندید. فکر کردم که موجی شده است. وقتی بالا سر سعید نشستم تا زخم هایش را ببندم سعید گفت: «دیدیش؟» سر تکان دادم که آره و گفتم: «بنده خدا سر تا پاش خونی بود. حتمی موجی هم شده بود، چون فریاد زنان مي دويد!» سعيد در حاليكه چهره اش از درد منقبض شده بود خنديد و گفت: «چه می گویی؟ خون من پاشید رو بدنش. اولش غش کرد. من بدبخت سر حال آوردمش. دوباره تا مرا دید یک جیغی زد بدتر از سوت خمپاره و دِفرار. عجب رستم یلی بود!»

بعد از عملیات رستم خان را ندیدم. اما چند سال بعد او را در مراسمی دیدم که داشت از شجاعت هایش در جبهه می گفت و ملت حظ می کردند!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 47



 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 

بمباران هوایی که می شد و دشمن با راکت مناطق مسکونی و غیر مسکونی را مورد تجاوز قرار می داد.

    بچه ها سرشان را رو به آسمان و در جهت هواپیماهای عراقی بلند می کردند و می گفتند: نگاه کن یک مثقال عقل به کله این صدام نیست، آخر ما راکت بدون توپ به چه دردمان می خورد! و بعضی اضافه می کردند: ولش کن بابا چه می داند تنیس چیست؟ بابایش ورزشکار بوده، ننه اش ورزشکار بوده، به هیکلش نگاه نکن، دو دفعه به او بشین پاشو بدهی به اسهال و استفراغ می افتد.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی



 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 

سوتش كه بلند شد، بچه‌ها شيرجه زدند روي خاك. ياسر و كميل هم دست‌هايشان را گذاشتند روي گوششان و سرهايشان را بردند پايين. خورد كنار سنگر،‌ درست جلو بچه‌ها. دود و گرد و غبار، فضا را پر كرد. نمي‌توانستيم ببينيم چه شده. چند ثانيه بعد يكي‌شان كه دورتر از بقيه بود، بلند شد سرفه‌كنان به اطراف نگاه كرد. يكهو زانوهايش شروع كردند به لرزيدن. افتاد مقابل بدن‌هاي خوني و تكه‌تكة بچه‌ها. ياسر و كميل جيغ كشيدند، مريم دويد سمت بچه‌ها و چشم‌هايشان را توي سينه پنهان كرد:

ـ تو رو خدا خاموشش كن، مالك! اينا هنوز بچه‌ن.

خاموشش كردم. تكه‌هاي خوني بچه‌ها توي صفحه گم شدند. رنگ نوك مدادي صفحة سرد تلويزيون شقيقه‌هايم را به درد آورد. مريم دست گذاشت روي همان طاقه، طاقة نوك‌مدادي.

ـ خوبه، نه؟

ـ نمي‌دونم، من كه سر درنمي‌آرم.

ـ خوبه، چرك‌تابم هستم. اونجام كه همش دود و دمه، شما كه بشور نيستيد.

ـ نمي‌خواد. به خدا خودشون با همون برزنتا مي‌ذارن.

ـ‌ اوني كه تو مي‌گي پرده نيست، دره. من مي‌خوام برات پرده بدوزم، آقاي فرمانده! شهاب كنار دستم بود كه كميل ندا داد. داشتيم به ديواره‌هاي سنگر جفت و جورش مي‌كرديم.

ـ مالك، مالك،‌ كميل!

كميل!؟ هر دو زل زديم توي چشم‌هاي هم. شهاب پلك هم نمي‌زد. كميل و بچه‌ها الآن بايد توي تنگه باشند. درست بيخ گوش آنها. برقراري ارتباط برابر با لو رفتن منطقه بود؛ چطور مي‌توانست دست به اين حماقت بزند.

ـ مالك، مالك، كميل... مالك جان اينجا يا زهرا است!

ـ يا زهرا!؟

پارچه از لاي انگشتانم سر خورد و افتاد پيش پاي شهاب. دويدم سمت بي‌سيم.

ـ كميل، كميل، مالك... كميل، كميل، مالك... كميل جان حرف بزن. اونجا چه خبره؟

صداي خمپاره و مسلسل‌هاي آن طرف نمي‌گذاشت خوب بشنوم. هق هق گريه‌هاي كميل اما بلند و رسا مي‌آمد. واژه‌هايش داغ بود.

تكه‌هاي بچه‌ها... كربلا... يا زهرا!

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 
با بچه‌ها رفتيم عيادتش، روي تخت خوابيده بود، نگاهش كرديم، يك چشمش را از دست داده بود! در زدم، داخل دفتر، پشت ميزش نشسته بود و برگه‌هاي تست بچه‌ها را تصحيح مي‌كرد. آقا اجازه .... مي‌خواستيم .... مي‌خواستيم از جنگ بدونيم... اصلاً براي چي جنگ شد؟ شما براي چي مي‌جنگيد؟ بند پوتين‌هايم را بستم. قرآن را بوسيدم و از در خارج شدم با حرف‌هاي آقا معلم ديگر مي‌دانستم جنگ يعني چه!
منبع: كتاب وقتي سفرآغازشد   -  صفحه: 18


 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 
مرحله اول عملیات نصر 4 در تاریخ 31/3/66 در ساعت 2 بامداد با رمز مبارك " یا امام جعفرصادق (ع) " و با اهداف آزادسازی شهر ماووت عراق و ارتفاعات منطقه آغاز شد .
به نقل از كارنامه توصیفی عملیات های هشت سال دفاع مقدس : پس از عملیات كربلای 10 ، شهر ماووت عراق در تیررس رزمندگان اسلام قرارگرفت و در عملیات نصر 4 آزادسازی آن طرح‌ریزی شد .
رزمندگان اسلام ، پس از شناسایی منطقه توسط نیروهای اطلاعات عملیات ، مجهز به سلاح سبك و نیمه‌سنگین ، حركت خود را از خطوط عملیات كربلای 10 و محورهای اطراف آن به سمت هدف آغاز كردند و پس از راهپیمایی طولانی و با حفظ اصل غافلگیری ، به محورهای عملیاتی شهر ماووت نزدیك شدند .
لشكر قدس گیلان مانند دیگر لشكرها مأموریت یافت كه خطوط دشمن را درهم شكند . این لشكر با نیروهای مجرب خود به عمق خاك عراق و سمت شهر ماووت نفوذ كرد و پس از پشت‌سر گذاشتن موانع ، در شرایط سرد و یخبندان منطقه ، به خطوط تماس دشمن نزدیك شد . یورش بی‌امان به مواضع دشمن آغاز و با شلیك گلوله منور از دو سمت ، منطقه مثل روز روشن شد . دشمن زخم خورده با شلیك انواع گلوله سعی كرد كه مانع نفوذ رزمندگان به خطوط پدافندی آنها شود ، ولی برتری آتش قوای اسلام مانع تحركات دشمن شد .
لشكرهای دیگر نیز پس از نفوذ به عمق 25 كیلومتری خاك عراق ، هجوم خود را از محورهای مختلف به نیروهای عراق آغاز كردند و پس از نبردی سنگین موفق شدند ارتفاع ژاژیله ، اسپیدر دره و كلیه راههای مواصلاتی منتهی به شهر ماووت را به كنترل خود درآورده و مسدود كنند .
در این عملیات ، تیپ 443 از لشكر 27 عراق هدف سنگین‌ترین حمله قرار گرفت و به همراه بیش از نیمی از امكانات تیپ 603 پیاده منهدم شد . رزمندگان برای تصرف شهر ماووت ، جنگ را شدت بخشیدند . یگان تخریب نیز همراه و همگام با رزمندگان برای خنثی ساختن میادین مین به پیش تاخت . قوای اسلام با توجه به كوهستانی بودن منطقه و با به كارگیری تاكتیكهای ویژه جنگ كوهستانی و هماهنگی عالی همه موانع را از سر راه برداشتند كه در این میان 27 دستگاه تانك و نفربر عراق منهدم و 5 دستگاه نیز به غنیمت گرفته‌شد .
آتشبار ارتش اسلام كه تا قبل از شروع عملیات خاموش بود ، با آغاز درگیری ، مواضع دشمن را به شدت زیر آتش گرفت و خسارت سنگینی به آنها وارد كرد ، به طوری كه منطقه مملو از اجساد بعثیها و لاشه‌های سوخته و نیم‌سوخته ادوات زرهی آنها شد . فرماندهان ارتش عراق برای جلوگیری از پیشروی رزمندگان اسلام و همچنین تقویت روحیه نیروهای خود ، نیروهای هوایی را وارد معركه كردند . آتشبار ضدهوایی ایران به مقابله با جنگنده‌های دشمن پرداخت و یك فروند از آنها را مورد هدف قرار داد و ساقط كرد . رزمندگان با تثبیت مواضع متصرقه خود و به غنیمت گرفتن مهمات دشمن ، مقدمات آزادی شهر ماووت را فراهم كردند و این شهر در یك قدمی آزادی قرار گرفت . یگان مهندسی _ رزمی با تمام امكانات تلاش كرد تا جاده‌هایی را برای عبور خودروها به منظور تداركات رزمندگان هموار كند .



 نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 
غروب بود و باد، دانه‌هاي غبار را بر گرد صورت مرد به بازي گرفته بود. در افق، سايه‌هاي شكننده‌ي كلاه‌هاي آهني از ميان شبح تانك‌ها ديده مي‌شد. بر انتهاي خيابان، تصوير درهم زن‌ها و كودكان در قابي از چادرهاي اردوگاه نقش بسته بود. صداي بالگردها، گوش‌ها را مي‌آزرد.
پشت خاكي دست مرد، رشته تارهاي سرخ چشم‌ها را بر هم زد. تصوير زن‌ها و كودكان اندكي پيش آمد. مرد سرش را پايين آورد. آستين خالي دست چپش بر روي سنگ‌ها تاب مي‌خورد.
بر فراز تانك‌ها، غبار سفيدي جابه‌جا شد. نوشته‌ي درهم روي ديوار مخروبه‌ي درمانگاه، نگاه مرد را به سوي خود كشاند. « القدس لنا»
مرد خم شد و تكه سنگ خون‌آلودي را از زمين برداشت. آدمك‌هاي مسلح، دزدانه خود را از تانك‌ها پيش انداختند.
مرد پشتش را به ديوار چسباند. تصوير شيخ احمد ياسين در مردمك چشمش موج برداشت.
كودكش را ديد كه در آغوش همسرش بي‌تابي مي‌كرد. خود را از زمين جدا ساخت و دستش را با سنگ بالا آورد. لوله‌ي تانك‌ها لرزان، سرك كشيدند.
مرد، گام نخست را محكم برداشت. آدمك‌هاي مسلح زانو خم كردند. بالگردهاي آپاچي نگاهشان را به آنها دوختند. مرد سر بالا گرفت و به فرمانده كه پرچم ستاره‌دار را در پيش آدمك‌ها تكان مي‌داد، خيره شد. صداي خنده‌ي فرمانده خيابان را لرزاند.
سنگ كه از دستان مرد جدا شد، خنده‌ي فرمانده خشكيد. آتش، خيابان را روشن كرد. زن‌ها و بچه‌ها، سنگ‌هاي سرخ را رو به افق نشانه مي‌رفتند و بالگردها خود را بالا مي‌كشيدند.


نويسنده: اصغراستادحسن معمار

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 85



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 
پس از نيمه‌هاي شب، اطلاعات آشكاري دريافت كرديم كه حاكي از آغاز عمليات عبور نيروهاي نامنظم ايران (سپاه و بسيج) و ايجاد سرپل بود. خيلي زود اين اطلاعات را در اختيار سپاه سوم قرار داديم، ولي سرتيپ ستاد «جواد اسعد شيتنه» فرمانده لشگر سوم، اين اطلاعات را باور نكرد.
مدير اطلاعات نظامي شخصاً از طريق تلفن با او مذاكره كرد، ولي جواد اسعد پاسخ داد كه چيزي مشاهده نكرده است. مدير اطلاعات نظامي به او پاسخ داد: «عمليات عبور ايراني‌ها نه صددرصد، بلكه يك ميليون در صد آغاز شده است.» ولي فرمانده سپاه سوم زرهي هيچ اقدامي نكرد تا اين كه ايراني‌ها سرپل مستحكمي را ايجاد كردند و از آنجا حمله خود را به طرف مواضع مقدم اين لشگر آغاز كردند. نيروهاي خط مقدم اين لشگر نيز به جاي آن كه طرح از پيش تعيين شده را اجرا كنند، اقدام به عقب نشيني كردند. جواد اسعد، خيانت و يا تباني نكرده بود؛ يك افسر ترسو هم نبود، ولي بدون داشتن ديده بان و يا شبكه ارتباطي خوب بر نظر شخصي خويش اصرار ورزيد و دست به اقدام اشتباهي زد كه طبق قانون بايد فراخوانده مي‌شد. اقدام او موجب ايجاد يك شكاف خطرناك در ديواره دفاعي ما گرديد و جنگ را در وضعيت سختي قرار داد. اين اقدام نادرست وضعيت جبهه را به نفع نيروهاي ايراني تغيير داد و ايران توانست تعدادي از لشگر‌هاي سپاه پاسداران و نيروهاي پياده و نيروهاي زرهي خود را كه به دنبال نبردهاي دزفول، شوش از روحيه خوبي برخوردار بودند در منطقه مستقر نمايد. شليك فشرده موشك‌هاي «لونا» نيز نتوانست هيچ نتيجه‌اي به بار آورد و نيروهاي ايراني خود را به سد خاكي «الادامه» كه وظيه دفاع از عقبه خرمشهر را به عهده داشت، رساندند. اين سد خاكي به خط مقدم و خطرناك نيروهاي عراقي تبديل شد. نيروهاي ما به طرف مرزهاي شرقي بصره عقب نشيني كردند. مرحله بعدي حمله، عبور از سد خاكي الادامه بود تا شهر خرمشهر كاملا به محاصره بيفتد. در اينجا لازم بود كه فرمانده كل نيروهاي مسلح دست به اقدامي بزند، ولي او از اين كار ناتوان بود....
به بصره بازگشتم و نامه‌اي با امضاي مدير اطلاعات نظامي، خطاب به فرماندهي كل نيروهاي مسلح تنظيم كردم و در آن نسبت به ضعف نيروهاي دفاع كننده از شهر خرمشهر هشدار دادم. مرا به قرارگاه شعبه حزب بعث در بصره فراخواندند. در آنجا اعضاي فرماندهي كل تشكيل جلسه داده بودند. فرمانده لشگر 11 كه وظيفه دفاع از اطراف خرمشهر را بر عهده داشت، يعني سرتيپ ستاد «سعيد محمد فتحي» نيز به اين جلسه فراخوانده شده بود. بحث بين من و او پيرامون پايين بودن سطح استحكامات آغاز شد. او با من مخالفت ورزيد و گفت: « استحكامات آنجا قوي و نفوذناپذير است و سرهنگ دوم ستاد، وفيق سامرايي براي بازديد از مناطق اين لشگر، بايد از قرارگاه لشگر عبور مي‌كرد.» با وجود اين كه او از اين جهت از قرارگاه عبور نكرده بودم، حق داشت، ولي در بحبوحه يك جنگ دشوار، رعايت قرارداد در توان من نبود. مدير اطلاعات نظامي در جمع فرماندهان چنين گفت: « اميدواريم كه نقطه نظرات سرهنگ دوم ستاد، وفيق سامراي درست نباشد.»
چند روز بعد از اين جلسه، در دفتر مدير شبكه اطلاعات منطقه جنوبي در بصره، با رئيس ستاد مشترك ارتش و مديركل اطلاعات نظامي ملاقات نمودم. رئيس ستاد مشترك ارتش از من خواست ديدگاه‌هايم را درباره وضعيت دفاعي خرمشهر توضيح دهم. من گفتم: «حتي نيم ساعت هم تاب مقاومت نداريم. زيرا وضعيت دفاعي ما در آنجا ضعيف است. » او از سخنان من آزرده خاطر شد و گفت: «پس چه كاري بايد انجام دهيم؟» هنوز چند روزي نگذشته بود كه همين دو نفر بار ديگر، صبح هنگام به همين محل آمدند و معلوم شد كه سرتاسر شب گذشته را نخوابيده‌اند. شنشل گفت: «وفيق، چيزي نمانده بود كه ديروز در پي حمله به ديواره دفاعي خرمشهر، همه چيز تمام شود.» من گفتم: «اين حمله يك حركت براي محك زدن بود، نه براي يك حمله واقعي.»
ساعت ده شب 23-24 مي‌1982 در فضاي باز حوالي سد الادامه مستقر شدم. اين سد با آغاز حمله ايراني‌ها، اساسي‌ترين خط دفاعي خرمشهر بود. شاهد تيراندازي متقابل بودم. هنوز چيزي از شب نگذشته بود كه تيراندازي‌ها قطع شد. يقين كردم مقاومت مدافعان در هم شكسته است و نيروهاي ايراني ديواره دفاعي سد را درهم شكسته‌اند و تا رسيدن به اروند، به پيشروي خود ادامه مي‌دهند. خرمشهر و اطراف آن و نيروهاي دفاع كننده به محاصره افتادند. صدها نفر از افسران و سربازان، مجبور شدند خود را درون اروند بيفكنند. عرض اين رود خانه بيش از ششصد متر بود. سربازان براي نجات از اسارت و رسيدن به كرانه ديگر، خود را به رودخانه انداختند و تعداد زيادي از آنها در مركز رودخانه غرق شدند. هنگامي كه اين خبر به صدام رسيد، به لشگر 7 پياده به فرماندهي سرلشگر ستاد «ميسر ابراهيم الجبوري» كه در آن هنگام سر تيپ ستاد بود، دستور داد محاصره شهر را در هم بشكند و نيروها را مستقر كند، وگرنه او و اعضاي ستاد لشگر، همگي اعدام خواهند شد.
با توجه به موازنه قواي موجود و وضعيت روحي نيروها، اين خواسته غير ممكن بود. لشگر 7 در دستيابي به هرگونه پيشروي ناكام ماند و براي اولين بار صدام در اجراي حكم اعدام در صحنه جنگ ترديد به خود راه داد و در اعدام فرمانده اين لشگر، يعني سرلشگر ستاد «صالح القاضي» فرمانده لشگر سوم زرهي، سرتيپ ستاد «جواد اسعد شيتنه» سرتيپ «نزار النقشبندي» و سرهنگ «عبدالهادي» از تيپ 412 پياده درنگ نمود.
اين عمليات كه ايران آن را «بيت المقدس» نام نهاد به پايان رسيد و ايران، خرمشهر را كه [امام] خميني آن را خونين شهر، يعني شهر خون و صدام آن را «خاكريز بصره» مي‌خواند، باز پس گرفت.
ما و نيروهاي ايراني رودرروي يكديگر، بر روي سد مرزي بين دو كشور صف آرايي كرديم.... صدام درباره سال 1982 گفته است: «سال 82؛ و تو چه مي‌داني كه سال 82 چيست؟» با اين تعبير سعي داشت دشواري شرايط اين سال را بيان نمايد.
بخشي از كتاب ويراني دروازه شرقي، نوشته سرلشگر عراق وفيق السامرايي



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 
آخرين‌ عمليات‌ جنگ‌ در محور جنوبي‌ نبرد
پس‌ از تقويت‌ دوباره‌ ارتش‌ عراق‌ توسط‌ حاميان‌ غربي‌ صدام‌ و هزينه‌هايي‌ كه‌ كشورهاي‌ عربي‌ خليج‌ فارس، صرف‌ حمايت‌ از رژيم‌ عراق‌ در رويارويي‌ با ايران‌ مي‌كردند، قواي‌ مسلح‌ اين‌ كشور دست‌ به‌ تهاجماتي‌ قابل‌ توجه‌ در محورهاي‌ جنوبي‌ جنگ‌ زدند.
در حالي‌ كه‌ ايران‌ آماده‌ مي‌شد تا قطعنامه‌598 سازمان‌ ملل‌ را به‌ عنوان‌ معاهده‌اي‌ براي‌ پايان‌ جنگ‌92 ماهه‌ تحميلي‌ بپذيرد، نيروهاي‌ دشمن‌ با پيشروي‌ در خطوط‌ ايران‌ و حتي‌ اشغال‌ برخي‌ مناطق، وضعيت‌ فوق‌العاده‌اي‌ را به‌ وجود آوردند.
اين‌ در حالي‌ بود كه‌ بسيج‌ عمومي‌ مردم‌ براي‌ تهاجمات‌ مجدد ارتش‌ صدام‌ در حد بالايي‌ بود و مي‌بايست‌ امتيازاتي‌ را كه‌ رژيم‌ عراق‌ قصد داشت‌ با قبول‌ حالت‌ نه‌ صلح، نه‌ جنگ‌ از ايران‌ بگيرد، پس‌ گرفته‌ مي‌شد.
بنابراين‌ سياست‌ و اين‌ تاكتيك، عمليات‌ «بيت‌المقدس‌7 »- كه‌ يك‌ عمليات‌ ويژه‌ در نوع‌ خود بود- به‌ منظور پس‌ زدن‌ دشمن‌ از اين‌ سوي‌ خطوط‌ بين‌المللي‌ در منطقه‌ عمومي‌ «شلمچه» خرمشهر و در نخستين‌ ساعات‌ بامداد23 خردادماه‌1367 با رمز «يا اباعبدالله7)») آغاز شد.
رزمندگان‌ اسلام‌ در قالب‌ چندين‌ گردان‌ بسيجي‌ با فرماندهي‌ نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي، توانستند شماري‌ از يگان‌هاي‌ ويژه‌ و آماده‌ دشمن‌ را متلاشي‌ نمايند و علاوه‌ بركشته‌ و زخمي‌ و اسير نمودن‌20400 تن‌ از نيروهاي‌ دشمن، يك‌ فروند هواپيما را ساقط‌ و60 دستگاه‌ تانك‌ و نفربر زرهي،40 قبضه‌ توپ،200 دستگاه‌ خودروي‌ نظامي‌ و چندين‌ زاغه‌ مهمات‌ دشمن‌ را منهدم‌ سازند و شمار بالايي‌ از تجهيزات‌ و ادوات‌ نظامي، چند قبضه‌ توپ‌ و تعدادي‌ زاغه‌ بزرگ‌ مهمات‌ دشمن‌ را به‌ غنيمت‌ خود درآورند.

نام‌ عمليات: بيت‌ المقدس‌7
زمان‌ اجرا3/23 /1367
تلفات‌ دشمن‌ (كشته، زخمي‌ و اسير) : 20400
رمز عمليات: يا ابا عبدالله‌ الحسين7
مكان‌ اجرا: منطقه‌ عمومي‌ شلمچه‌ در شمال‌ شرقي‌ خرمشهر - محور جنوبي‌ جنگ‌
ارگان‌هاي‌ عمل‌كننده: نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌
اهداف‌ عمليات: پس‌ زدن‌ دشمن‌ از خاك‌ ايران‌ و مقابله‌ با ترفند تجاوزات‌ دوباره‌ ارتش‌ عراق‌



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 
نزديكي‌ به‌ اهداف‌ عمليات‌ بدر
ساعت‌21 و25 دقيقه‌ شامگاه‌24 خرداد ماه‌1364 نيروهاي‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي، عمليات‌ «قدس‌1 » را با رمز «يا محمد رسول‌ الله9)») در منطقه‌ عملياتي‌ «هورالهويزه» در شرق‌ رودخانه‌ «دجله» عراق، براي‌ انهدام‌ نيروهاو بر هم‌ زدن‌ انسجام‌ ماشين‌ جنگي‌ ارتش‌ عراق، در منطقه‌اي‌ به‌ وسعت‌180 كيلومتر مربع‌ آغاز كردند.
در اين‌ عمليات‌4 روزه، نيروهاي‌ عمل‌ كننده‌ ايران‌ در ظرف‌ مدت‌ كوتاهي‌ به‌ دو پاسگاه‌ مورد نظر يعني‌ «ابوذكر» و «ابوليله» دشمن‌ دست‌ يافته‌ و مقاومت‌ آنها را درهم‌ كوبيدند.
دشمن‌ در صبح‌ روز نخست‌ با هواپيماهاي‌ پي‌سي‌7 و چرخبال‌ اقدام‌ به‌ بمباران‌ شيميايي‌ و انفجاري‌ نمود، اما با استقرار سريع‌ توپهاي‌ ضد هوايي، يك‌ فروند از اين‌ نوع‌ هواپيما با موشك‌ «سام‌7 » ساقط‌ شده‌ و پاتك‌ هوايي‌ دشمن‌ عملاً‌ ناكام‌ ماند.
اين‌ پاتكها در روزها و ساعات‌ بعدي‌ نيز از سوي‌ دشمن‌ تداوم‌ يافت‌ كه‌ براي‌ نيروهاي‌ عراقي‌ سودي‌ در بر نداشت. هدف‌ نهايي‌ در عمليات‌ قدس‌1 كه‌ در آغاز سلسله‌ عمليات‌هاي‌ قدس‌ پيش‌بيني‌ شده‌ بود، رسيدن‌ به‌ اهداف‌ و نقاط‌ تأمين‌ نشده‌ عمليات‌ بدر، از جمله‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ جاده‌ مهم‌ العماره‌- بصره‌ بود. پاسگاه‌هاي‌ «مختار، ابوذكر، ابوليله‌ و الميدان» عراق‌ آزاد و منطقه‌ «الحسان» و «الزجيه» واقع‌ در نزديكي‌ جاده‌ مذكور به‌ تصرف‌ نيروهاي‌ خودي‌ در آمد.
طي‌ اين‌ عمليات‌ تيپ‌2 از لشكر25 پياده‌ به‌ طور100 درصد متلاشي‌ شد و يك‌ فروند هواپيما، يك‌ فروند چرخبال،15 قايق‌ و12 پاسگاه‌ سيار منهدم‌ و تعداد890 تن‌ از نيروهاي‌ عراقي‌ كشته‌ و زخمي‌ شده‌ يا به‌ اسات‌ نيروهاي‌ خودي‌ در آمدند.
غنايم‌ به‌ دست‌ آمده‌ نيز شامل‌4 قبضه‌ توپ‌ ضد هوايي،9 قبضه‌ خمپاره‌انداز،29 فروند قايق‌ جنگي‌ و بلم،10 دستگاه‌ بي‌سيم،10 قطعه‌ پل،25 قبضه‌ سلاح‌ سبك‌ و مقدار فراواني‌ مهمات‌ و فشنگ‌ بود.

نام‌ عمليات: قدس‌1
زمان‌ اجرا : 3/24 /1364
مدت‌ اجرا : 4 روز
تلفات‌ دشمن‌ (كشته، زخمي‌ و اسير ) : 890
رمز عمليات: يا محمد رسول‌ الله9
مكان‌ اجرا: منطقه‌ عمومي‌ هورالهويزه‌ در شرق‌ رودخانه‌ دجله‌
ارگان‌هاي‌ عمل‌ كننده: نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌
اهداف‌ عمليات: انهدام‌ نيروهاي‌ دشمن‌ و بر هم‌ زدن‌ انسجام‌ سازمان‌ رزمي‌ ارتش‌ عراق‌ و رسيدن‌ به‌ اهداف‌ تأمين‌ نشده‌ در عمليات‌ بدر

 



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 
آخرين‌ عمليات‌ جنگ‌ در محور جنوبي‌ نبرد
پس‌ از تقويت‌ دوباره‌ ارتش‌ عراق‌ توسط‌ حاميان‌ غربي‌ صدام‌ و هزينه‌هايي‌ كه‌ كشورهاي‌ عربي‌ خليج‌ فارس، صرف‌ حمايت‌ از رژيم‌ عراق‌ در رويارويي‌ با ايران‌ مي‌كردند، قواي‌ مسلح‌ اين‌ كشور دست‌ به‌ تهاجماتي‌ قابل‌ توجه‌ در محورهاي‌ جنوبي‌ جنگ‌ زدند.
در حالي‌ كه‌ ايران‌ آماده‌ مي‌شد تا قطعنامه‌598 سازمان‌ ملل‌ را به‌ عنوان‌ معاهده‌اي‌ براي‌ پايان‌ جنگ‌92 ماهه‌ تحميلي‌ بپذيرد، نيروهاي‌ دشمن‌ با پيشروي‌ در خطوط‌ ايران‌ و حتي‌ اشغال‌ برخي‌ مناطق، وضعيت‌ فوق‌العاده‌اي‌ را به‌ وجود آوردند.
اين‌ در حالي‌ بود كه‌ بسيج‌ عمومي‌ مردم‌ براي‌ تهاجمات‌ مجدد ارتش‌ صدام‌ در حد بالايي‌ بود و مي‌بايست‌ امتيازاتي‌ را كه‌ رژيم‌ عراق‌ قصد داشت‌ با قبول‌ حالت‌ نه‌ صلح، نه‌ جنگ‌ از ايران‌ بگيرد، پس‌ گرفته‌ مي‌شد.
بنابراين‌ سياست‌ و اين‌ تاكتيك، عمليات‌ «بيت‌المقدس‌7 »- كه‌ يك‌ عمليات‌ ويژه‌ در نوع‌ خود بود- به‌ منظور پس‌ زدن‌ دشمن‌ از اين‌ سوي‌ خطوط‌ بين‌المللي‌ در منطقه‌ عمومي‌ «شلمچه» خرمشهر و در نخستين‌ ساعات‌ بامداد23 خردادماه‌1367 با رمز «يا اباعبدالله7)») آغاز شد.
رزمندگان‌ اسلام‌ در قالب‌ چندين‌ گردان‌ بسيجي‌ با فرماندهي‌ نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي، توانستند شماري‌ از يگان‌هاي‌ ويژه‌ و آماده‌ دشمن‌ را متلاشي‌ نمايند و علاوه‌ بركشته‌ و زخمي‌ و اسير نمودن‌20400 تن‌ از نيروهاي‌ دشمن، يك‌ فروند هواپيما را ساقط‌ و60 دستگاه‌ تانك‌ و نفربر زرهي،40 قبضه‌ توپ،200 دستگاه‌ خودروي‌ نظامي‌ و چندين‌ زاغه‌ مهمات‌ دشمن‌ را منهدم‌ سازند و شمار بالايي‌ از تجهيزات‌ و ادوات‌ نظامي، چند قبضه‌ توپ‌ و تعدادي‌ زاغه‌ بزرگ‌ مهمات‌ دشمن‌ را به‌ غنيمت‌ خود درآورند.

نام‌ عمليات: بيت‌ المقدس‌7
زمان‌ اجرا3/23 /1367
تلفات‌ دشمن‌ (كشته، زخمي‌ و اسير) : 20400
رمز عمليات: يا ابا عبدالله‌ الحسين7
مكان‌ اجرا: منطقه‌ عمومي‌ شلمچه‌ در شمال‌ شرقي‌ خرمشهر - محور جنوبي‌ جنگ‌
ارگان‌هاي‌ عمل‌كننده: نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌
اهداف‌ عمليات: پس‌ زدن‌ دشمن‌ از خاك‌ ايران‌ و مقابله‌ با ترفند تجاوزات‌ دوباره‌ ارتش‌ عراق‌



 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 
آزادسازي خرمشهر

 

در حالی كه اشغال خرمشهر توسط عراق به عنوان آخرین و مهم ترین برگ برنده این كشور برای وادار ساختن ایران به شركت در هر گونه مذاكرات صلح تلقی می شد، آزاد سازی این شهر می توانست سمبل تحمیل اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر متجاوز و اثبات برتری نظامی اش باشد.
بر همین اساس، با توجه به این كه منطقه عمومی غرب كارون آخرین منطقه مهمی بود كه هم چنان در اشغال عراق قرار داشت، از یك سو فرماندهان نظامی ایران برای انجام عملیات در این منطقه اشتراك نظر داشتند، و از سوی دیگر عراق نیز كه طراحی عملیات آزادسازی خرمشهر را پس از عملیات فتح المبین قطعی و مسجل می پنداشت، با در نظر گرفتن اهمیت این شهر و جایگاه آن در دفاع از بصره، به ضرورت حفظ این منطقه معتقد بود. از این رو، بلافاصله پس از اتمام عملیات فتح المبین، در حالی كه قوای ارتش عراق در منطقه عمومی خرمشهر تقویت می شد، به تمام یگان های تحت امر قرارگاه مركزی كربلا دستور داده شد تا ضمن بازسازی و تجدید قوا، به شناسایی و طراحی عملیات بپردازند.

اهداف عملیات
مهم ترین اهدافی كه در این عملیات دنبال می شد، عبارت بودند از:
-        انهدام نیروی دشمن، حداقل بیش از دو لشكر.
-        آزاد سازی حدود 5400 كیلومتر مربع از خاك ایران؛ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید.
-        خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه دشمن.
-        تامین مرز بین المللی (حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه).
-        آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز – آبادان از برد توپخانه دشمن.

منطقه عملیات
منطقه عمومی عملیات بیت المقدس در میان چهار مانع طبیعی محصور است، كه از شمال بهرودخانه   كرخه كور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق بهرودخانه كارون و از غرب بههور الهویزه منتهی می شود.
منطقه مزبور به جز جاده نسبتا مرتفع اهواز – خرمشهر، فاقد هر گونه عارضه مهم برای پدافند است. همین امر موجب شد تا زمین منطقه – به دلیل مسطح بودن – برای مانور زرهی مناسب، و برای حركت نیروهای پیاده – به دلیل در دید و تیر قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژیك منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، پادگان حمید، جفیر، جاده آسفالت اهواز –  خرمشهر، شهر هویزه و رودخانه های كارون،  كرخه كور و اروند  بود.

استعداد دشمن
تا قبل از آغاز عملیات بیت المقدس، استعداد نیروهای دشمن به ترتیب زیر بود:
-        لشكر 6 زرهی؛ از جنوب رودخانه كرخه تا هویزه.
-        لشكر 5 مكانیزه؛ از غرب اهواز تا روستای سید عبود.
       لشكر 11 پیاده از سید عبود تا خرمشهر –  تیپ های 22، 48، 44 مامور حفاظت از خرمشهر بودند.
-        لشكر 3 زرهی در شمال خرمشهر.
با شروع عملیات نیز یگان های دیگری از ارتش عراق به منطقه اعزام شدند كه در مجموع تمامی یگان هایی كه در منطقه درگیری حضور یافتند، عبارت بودند از:
-        لشكر 5 مكانیزه؛ شامل: تیپ های 26 و 55 زرهی و تیپ های 15 و 20 مكانیزه.
        لشكر 6 زرهی؛ شامل: تیپ های 16 و 30 زرهی و تیپ  25 مكانیزه .
-        لشكر 3 زرهی؛ شامل: تیپ های 6،12 و 53 زرهی و تیپ 8 مكانیزه .
-        لشكر 9 زرهی؛ شامل: تیپ های 35 و 43 زرهی و تیپ 14 مكانیزه .
-        لشكر 10 زرهی؛ شامل: تیپ های 17 زرهی و 24 مكانیزه .
-        لشكر 11 پیاده؛ شامل: سه تیپ سازمان 44، 48 و 49 پیاده و سه تیپ تحت امر 45 ، 113 و 22 پیاده.
-        لشكر 12 زرهی؛ شامل: تیپ های 46 مكانیزه و 37 زرهی.
-        لشكر 7 پیاده؛ شامل: تیپ های 19 و 39 پیاده.
-        تیپ مستقل 10 زرهی.
-        تیپ های مستقل 109، 419، 416، 90، 417، 601، 602، 605، 606، 409، 238 و 501 پیاده.
-        تیپ های 31، 32 و 33 نیروی مخصوص.
-        تیپ های 9، 10 و 20 گارد مرزی.
-        تعداد 30 گروهان كماندو.
-        تعداد 10 قاطع جیش الشعبی (هر قاطع 450 نفر).
-        گردان تانك مستقل سیف سعد.
-        گردان های شناسایی حطین، صلاح الدین، حنین.
-        توپخانه دشمن نیز از 530 قبضه توپ در انواع مختلف تشكیل شده بود كه به طور تقریبی عبارت بود از 30 گردان.

طرح عملیات
در طراحی عملیات، تهاجم از طریق عبور از رودخانه كارون و پیشروی به سوی مرز بین المللی و سپس آزادسازی شهر خرمشهر مد نظر قرار گرفته و چنین استدلال می شود كه حمله به جناح دشمن، كه عمدتا به سمت شمال آرایش گرفته بود، عامل موفقیت عملیات است.
هم چنین، شكستن خطوط اولیه دشمن و عبور از رودخانه و گرفتن سرپل در غرب كارون تا جاده آسفالته اهواز – خرمشهر به عنوان اهداف مرحله اول و ادامه پیشروی به سمت مرز و تامین خرمشهر به عنوان اهداف مرحله دوم تعیین شدند.
بر همین اساس، محورهای عملیاتی هر یك از قرارگاه ها به ترتیب زیر مقرر گردید:
1-    محور شمالی؛ قرارگاه قدس (با عبور از رودخانه كرخه).
2-    محور میانی؛ قرارگاه فتح (با عبور از رودخانه كارون و پیشروی به سمت جاده اهواز – خرمشهر).
3-    محور جنوبی؛ قرارگاه نصر (با عبور از كارون و پیشروی به سمت خرمشهر).

شرح عملیات
سرانجام عملیات بیت المقدس در 30 دقیقه بامداد روز 10 اردیبهشت 1361 با قرائت رمز عملیات بسم الله الرحمن الرحیم . بسم الله القاسم الجبارین، یا علی ابن ابی طالب از سوی فرماندهی آغاز شد.
شهید آیت الله صدوقی و آیت الله مشكینی نیز كه در كنار فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه كربلا حضور داشتند، هر یك به طور جداگانه، پیام هایی را به وسیله بی سیم خطاب به رزمندگان اسلام قرائت كردند.
عملیات بیت المقدس را به چهار دوره زمانی به شرح زیر می توان تقسیم كرد:
مرحله اول : در محور قرارگاه قدس (شمال كرخه كور) به دلیل هوشیاری دشمن و وجود استحكامات متعدد، پیشروی نیروها به سختی امكان پذیر بود و در این میان تنها تیپ های 43 بیت المقدس و 41 ثارالله موفق شدند از مواضع دشمن عبور كرده و منطقه ای در جنوب رودخانه كرخه كور را به عنوان سرپل تصرف كنند. عدم پوشش جناحین این یگان ها باعث شده بود كه فشار شدید دشمن برآن ها وارد شود.
در محور قرارگاه فتح، یگان های خودی ضمن عبور از رودخانه به سرعت خود را به جاده        اهواز – خرمشهر رسانده و به ایجاد استحكامات و جلوگیری از نقل و انتقالات و تحركات دشمن در جاده مذكور پرداختند.
در محور قرارگاه نصر، به دلیل تاخیر در حركت و وجود با تلاق در كنار جاده اهواز – خرمشهر و هم چنین تمركز دشمن در شمال خرمشهر، نیروهای این قرارگاه نتوانستند به اهداف مورد نظر دست یافته و با قرارگاه فتح الحاق كنند.
الحاق كامل قرارگاه نصر با قرارگاه فتح و هم چنین تصرف اهداف مرحله اول قرارگاه قدس در دستور كار عملیات شب دوم قرار گرفت كه با انجام آن تا حدودی اهداف مورد نظر محقق شد، لیكن برخی رخنه ها         همچنان باقی بود تا این كه سرانجام پس از 5 روز، جاده اهواز – خرمشهر از كیلومتر 68 تا كیلومتر 103 تثبیت و كلیه رخنه ها ترمیم شد.
مرحله دوم: در این مرحله آزاد سازی خرمشهر از دستور كار عملیات خارج و تصمیم گرفته شد كه       قرارگاه های فتح و نصر از جاده اهواز – خرمشهر به سمت مرز پیشروی كنند و قرارگاه قدس نیز ماموریت یافت تا به صورت محدود برای تصرف سرپل در جنوب كرخه كور اقدام نماید و سپس آن را گسترش دهد.
عملیات در این مرحله در ساعت 22:30 روز 16/2/1361 آغاز شد. نیروهای قرارگاه فتح در همان ساعات اولیه به جاده مرزی رسیدند. یگان های قرارگاه نصر نیز با اندكی تاخیر و تحمل فشارهای دشمن، به مرز رسیده و با قرارگاه فتح الحاق كردند.
دشمن با مشاهده جهت پیشروی نیروهای ایران به طرف مرز، لشكر های 5 و 6 خود را به عقب كشاند. به نظر می رسید این عقب نشینی با دو هدف انجام شده باشد: یكی جلوگیری از محاصره و انهدام این لشكرها،  و دیگری تقویت هر چه بیشتر خطوط پدافندی بصره و خرمشهر.
در پی این عقب نشینی كه از ساعات اولیه روز 18/2/1361 آغاز شده بود، نیروهای قرارگاه قدس ضمن تعقیب نیروهای دشمن، تعدادی از آن ها را كه از قافله عقب مانده بودند، به اسارت خود درآوردند و در نتیجه جاده اهواز – خرمشهر (تا انتهای جنوب منطقه ای كه توسط قرارگاه نصر به عنوان سرپل تصرف شده بود) و نیز مناطقی همچون جفیر، پادگان حمید و هویزه آزاد شدند.
مرحله سوم: در این مرحله، قرارگاه نصر ماموریت یافت تا حركت خود را به سمت خرمشهر آغاز نماید. نیروهای عمل كننده كه متشكل از چهار تیپ مستقل سپاه پاسداران و دو تیپ ارتش بودند، در آخرین ساعات روز 19/2/1361 عملیات خود را آغاز كردند؛ اما به دلیل هوشیاری دشمن و تمركز نیرو در خطوط  پدافندی اش، نیروهای خودی در انجام ماموریت خود توفیق نیافتند. تكرار این عملیات در روز بعد نیز به شكست انجامید. به همین خاطر تصمیم گرفته شد تا برای انجام عملیات نهایی فرصت بیشتری به یگان ها داده شود. هم چنین مقرر شد دو تیپ المهدی (عج) و امام سجاد (ع) از قرارگاه فجر نیز در حركت بعدی استفاده شود.

مرحله چهارم عملیات از 1 تا 4 خرداد 1361:
سرانجام  در ساعت 22:30 اول خرداد 1361 تلاش برای آزادی سازی خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله (ع)» آغاز شد در برابر تك سریع و غافلگیرانه، نیروهای عراقی دچار وحشت وسرگردانی شدید شدند و نتوانستند واكنش مهمی از خود نشان دهند و ارتباط یگان های دشمن با یكدیگر قطع شد. فرار افسران و درجه داران و سربازان عراقی از منطقه خرمشهر گویای از هم پاشیدگی سازمان یگان های دشمن بود.
در روز دوم خرداد نتیجه پیكار بسیار درخشان بود و قرارگاه كربلا به هدف خود كه احاطه كامل خرمشهر بود، رسید. تعداد اسرای عراقی در این روز از 2830 نفر تجاوز كرد و یگان هایی از دشمن كه در منطقه بین نهر عرایض و شلمچه مستقر بودند، به میزان زیاد منهدم شدند
به وجود حضور گسترده هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه، عقابان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش در پشتیبانی از یكان های رزمنده، در صحنه عملیات بیت المقدس حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوی رودخانه، نقش ارزنده ای در آزاد سازی خرمشهر ایفا كردند.
در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه كربلا پس از بررسی آخرین وضعیت، تصمیم گرفت تا نیروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نیروهای عراقی پاك گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهایی از رزمندگان ایران به آن سوی رودخانه وارد شدند.
از طرف دیگر جمعی از نیروهای عراقی با استفاده از تاریكی شب و قایق اقدام به فرار كردند كه تعدادی از این قایق ها توسط تكاوران نیروی دریایی هدف قرار گرفت و سرنشینان آن ها غرق شدند.
نیروهای عراقی از ساعت سه و پنجاه دقیقه بامداد تا نیم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتك كردند و تلاش نمودند تا از طریق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشكنند، اما هر بار با پایداری و مقاومت دلاورانه رزمندگان ایرانی مواجه شدند و با دادن خساراتی عقب نشینی كردند.
در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالی كه درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فكر شكستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان كشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرك خرمشهر در كنار اروند اندكی مقاومت كرد كه آن هم به سرعت در هم شكسته شد.
 در ساعت 12 قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی كه 24 ساعت در محاصره كامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا كشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.
در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور كامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد.
بدین ترتیب این شهر مقاوم كه پس از 35 روز پایداری و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیكره پاك آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید.
رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شكر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه كردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افكند و ملت ایران اسلامی را كه مدت ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور كرد. مردم به خیابان ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز امت شهید پرور ایران با حضور در مساجد، نماز شكر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر باطل بر پشت بام ها ندای الله اكبر سردادند.

نتایج
-    طی عملیات بیت المقدس 5038 كیلومتر مربع از اراضی اشغال شده از جمله شهرهای خرمشهر و هویزه و نیز پادگان حمید و جاده اهواز – خرمشهر آزاد شدند. علاوه بر این شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از تیررس توپخانه دشمن خارج گردیدند. هم چنین 180 كیلومتر از خط مرزی تامین شد.
-        با فتح خرمشهر، برتری نظامی ایران بر عراق مورد تایید كارشناسان و تحلیل گران نظامی قرار گرفت.
-        فتح خرمشهر موجب انفعال ارتش عراق شد؛ به گونه ای كه نظامیان عراقی تا مدت زیادی نتوانستند از لاك دفاعی خارج شوند.
-        عملیات بیت المقدس موجب شد تا كشورهای عرب منطقه به تقویت مالی و نظامی عراق مبادرت ورزند.
-        طی این عملیات حدود نوزده هزار تن از نیروهای دشمن به اسارت درآمده و بالغ بر شانزده هزار تن كشته و زخمی شدند.

میزان انهدام یگان های دشمن
لشگر 3 زرهی و لشگرهای 11 و 15 پیاده: 80 درصد.
لشگرهای 9 و 10 زرهی: 50 درصد.
لشگر 7 پیاده: 40 درصد.
لشگر 5 مكانیزه و لشگرهای 6 و 12 زرهی: 20 درصد.
تیپ های 9، 10 و 20 گارد مرزی: 100 درصد.
تیپ 109 پیاده: 60 درصد.
تیپ های 601، 602، 416، 419 پیاده: 50 درصد.
تیپ های 31، 32 و 33 نیروهای مخصوص به میزان زیاد.
 



 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 
روز 31 ارديبهشت ماه 1360 يك روز بزرگ در تاريخ جنگ بود . نيروهاي سپاه پاسداران و ارتش ، به طور مشترك و همزمان از سه محور ، نخستين حمله هماهنگ خود را به اجرا گذاشتند .اين عمليات با فرماندهي مشترك سپاه و ارتش در منطقه الله اكبر به اجرا درآمد .دو عمليات يكي در سوسنگرد و ديگري در شمال كرخه و غرب سوسنگرد انجام شد تا عمليات اصلي در چهار محور فرعي در شمال رود كرخه ، بر روي تپه هاي " الله اكبر " صورت پذيرد . پس از انجام عمليات امام علي (ع) كه با هدف آزاد سازي اين تپه هاي مهم در منطقه اي به وسعت يكصد كيلومتر مربع انجام شد ، پس از عقب راندن دشمن از محور شمال و شمال غرب سوسنگرد ، نيروهاي خودي با رها كردن آب رودخانه وحشي كرخه در حدفاصل اين رود تا تپه هاي معروف الله اكبر ، از پيش روي مجدد دشمن جلوگيري نموده و طي چند مرحله تك و گريز ، آن ها را از روستاي " هوفل " تا رو به روي روستاي " سيد خلف " پس زدند . نيروهاي صدام تلاش كردند تا با ساخت سد خاكي ، علاوه بر خشك كردن زمين ، به به خط پدافندي خود ثبات و وسعت دهند ، تا آنكه با پايان فصل زمستان و بارندگي ، منطقه شمال كرخه به مرور خشك شد و نيروهاي ايراني مجددا خط پدافندي خود را تا رو به روي روستاي " سيد خلف " پيش بردند. دشمن نيز در سه مرحله تلاش كرد تا مواضع از دست داده را باز پس گيري و اشغال كند ، اما در تمامي تلاش هاي خود ناكام ماند .
در عمليات امام علي (ع) ، دو گردان از لشگر 92 زرهي اهواز (ارتش) ، دو گردان پياده از سپاه و دو گردان از ستاد جنگ هاي نا منظم شهيد دكتر چمران حضور داشتند .
با اين حمله تپه هاي الله اكبر ، منطقه " شحيطيه " و اراضي شمال سوسنگرد آزاد شدند . همچنين با عملياتي كه نيروهاي تحت امر سپاه بخ طور همزمان در غرب سوسنگرد و به منظور پشتيباني عمليات اصلي انجام دادند دشمن را تا سه كيلومتري سوسنگرد عقب راندند .
طي اين عمليات 25 دستگاه تانك و نفر بر از تجهيزات و جنگ افزارهاي دشمن منهدم و 20 دستگاه تانك و نفر بر از آنها به غنيمت رزمندگان ايراني در آمد . همچنين در اين عمليات 300 تن از نيروهاي دشمن كشته و زخمي شده و يا به اسارت نيروهاي خودي در آمدند .
در اين عمليات يك گردان زرهي عراق به نام " الكندي " تماما به غنيمت نيروهاي خودي در آمد و دشمن توانست تنها يك تانك خود را از مهلكه نجات دهد .


نام عمليات : امام علي (ع)
زمان اجرا : 31/2/1360
مكان اجرا : منطقه عمومي شوش و سوسنگرد و تپه هاي الله اكبر در شمال رود كرخه
تلفات دشمن : 300 نفر كشته ، زخمي و اسير
ارگان هاي عمل كننده : سپاه ، ارتش و ستاد جنگ هاي نا منظم
اهداف عمليات : آزاد سازي تپه هاي الله اكبر و عقب راندن دشمن از شمال و شمال غربي شهر سوسنگرد



 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 
حوادث و پديدههاي جنگ تحميلي عراق عليه ايران، اگر از زبان فرماندهان نظامي درگير در صحنه عمليات بيان شود، حاوي اطلاعات و واقعيات مهمي است كه در شناخت ابعاد جنگ اهميت خاصي دارد، به ويژه آن كه اين بررسي در متن حادثه صورت گرفته باشد. بدين منظور مركز مطالعات و تحقيقات جنگ جمعبندي و تحليل شهيدحسن باقري را در عمليات بيتالمقدس كه از سند شماره 6025 اين مركز تهيه شده، ارائه ميكند.
  
 
پس از روزهايي كه قرار بود عمليات خرمشهر انجام شود، طرح عمليات به اين صورت شد كه از آبادان به سمت خرمشهر نيرو بيايد، قرارگاه فتح، خرمشهر را محاصره كند و قرارگاه فجر، عرايض را تأمين كند و قرارگاه نصر، در امتداد دژ پايين بيايد و منطقه اروندرود را تأمين كند.
نكتهاي كه وجود داشت و از نظر نظامي حدس زده ميشد، اين بود كه عراق در سه كيلومتري شلمچه - كه ما هستيم - هيچگونه ضدحملهاي انجام نميدهد و خيلي راحت رفت و آمد ميكند و اهميت زيادي به رفت و آمدها نمي دهد، تخمين زده ميشد كه عراق اقدام به احداث پلي روي اروندرود كرده، طول و عرض آن هم زياد است، ولي قطعاً در اين حد فاصل، پلي براي عراق وجود دارد. عراق مطمئن است منطقه تحت اشغالش را حفظ ميكند، البته، صدام شمال خرمشهر را كه بين مارد و جاده آسفالتي بود، رها كرد و از طرف جنوب به يك خاكريز آمد و در آن جا مستقر شد و ديگر هيچ نشانهاي از اين كه عراق عقبنشيني كند و خرمشهر را تخليه كند وجود نداشت، به خصوص با عكس هوايي كه گرفته شد، اين حدس به يقين مبدل شد كه عراق در (اروند) در حدود شش كيلومتري شرق شلمچه پلي احداث كرد.
شناساييهايي نسبت به سربند عراقي ها انجام شد، در بعضي محورها، سيم هاي تلفن در خط خودمان و خط دشمن كشيده شد و ميدان هاي مين پاكسازي و قرار شد كه عمليات در مرحله آخر انجام شود، عمليات در ساعت 22:30 شب آغاز شد. مشكل اين مرحله از عمليات به آن دليل بود كه خط عمليات سراسري بود، يعني در حدود دوازده، سيزده كيلومتر حدود شش نفر نيرو كه مي خواستند به اين خط بدهند به هيچ وجه مسائل هماهنگي رعايت نميشد. نيرو هم صبر نمي كرد، براي اين كه بقيه نيروها در منطقه بودند، عراق هم جلوي سربند سيم خاردار و مين گذاشته بود... .
تيپ حضرت رسول (ص) اولين نيرويي بود كه به سربند رسيد و با تيپ 22 عراق درگير شد و به داخل نفوذ كرد. تيپ دزفول با مشكلاتي از قبيل ميدان مين و آتشي كه عراق روي دشت داشت با يك مقدار تأخير توانست به مواضع دشمن نفوذ بكند و در ادامه دژ حركتش را به سمت پايين انجام داد و در تقاطع دژ و جاده آسفالت به صورت نيروهاي پدافندي مستقر شد.
تيپ حضرت رسول (ص) به دليل اين كه كمي صبر كرد تا تيپ دزفول بيايد، نتوانست خودش را به پل عراق در روي اروند برساند و تمام سعي بر اين شد كه خاكريز در شمال خين زده بشود و به موازات خين پدافند بكنيم، به دليل اين كه امكانات كم بود، نيروها زير پل بودند، براي همين در فاصله 48 ساعت بعد از آغاز عمليات، زير جاده آسفالت مجدداً به تيپ دزفول واگذار شد، در ضمن دژ تا جاده آسفالت بلند و قابل قبول بود، به سمت خين، فاصله دژ بيشتر از سه سانتي متر نبود و لازم بود كه جنوب جاده آسفالت به تيپ دزفول و قسمت غربي و جنوبي جاده كه به موازات خين بود به نصر دو واگذار شود.
در سمت جنوب جاده آسفالت - كه دژ و خاكريزش را بلند كردند - تيپ دزفول مستقر شد، بعد تيپ حضرت رسول (ص) با تيپ دو لشكر يك خط موازي را در خين تشكيل دادند، در حدود سه شب بعد از آغاز عمليات، قرار شد كه تهاجمي براي انهدام پل و تأمين خين صورت گيرد، اما تهاجم دير آغاز شد، بنابراين، نيروها به پل حمله كردند و توانستند پل را پيدا كنند و به داخل جزيره (بوارين) بروند، ولي عراق در جزيره بوارين، نيروي پياده زيادي گذاشته بود؛ زيرا حدس زيادي ميزد كه ما بخواهيم از سمت پل به بصره برويم، ولي از طرفي نمي خواست كه پل را خراب كند.
در اين جا، دو حدس زده ميشد، نخست اين كه حفظ جزيره بوارين براي عراق مفيد بود و اگر ما به اين جزيره مي رسيديم، عراق تأمين شط العرب را از دست ميداد، مسئله دوم اين بود كه عراق درصدد بود هميشه يك جناح جنوبي را در صحنه عمليات داشته باشد كه اگر خواستيم عمليات را به سمت غرب ادامه دهيم او بتواند براي تهديد نيروهاي اسلام از جناح جنوبي استفاده كند، آنها نيروها را با فشار بيرون زدند، ولي گفته مي شد كه روي پل، پنجاه كيلو مواد گذاشتهاند كه با پرتاب يك توپ و انفجار مواد منفجره پل نيز منفجر شده است.
مسلم است كه پل اصلي اروند در اختيار عراقيهاست، عراقيها براي رفت وآمد تا جزيره بوارين از پل استفاده ميكنند، وضعيت كنوني عراق در شمال خين خط خيلي ضعيفي است، نيروي پياده مقابل خودش را مين گذاري كرده و به آن صورت آن جا را خطري تهديد نميكند، عراق بيشتر براي تهديد جناح جنوبي عمليات، شمال خين را نگه داشته است، كار ديگري كه درباره خين كرده بود اين كه خاكريز جنوب خين را - كه سمت خودش است - حدود سه متر بلند كرده و خاكريز سمت ايران را يك مقدار تراشيده و به پايين آورده بود، به طوري كه نيروها نميتوانستند براي شمال خين مستقيماً خط پدافندي داشته باشند.
**گزارش وضعيت تيپ 46 فجر


برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید

 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 
طرح اين عمليات با همكاري برادران سپاه ارتش و جهاد براي به تصرف درآوردن تپه هاي ديده باني « مدن » كه در مقابل رودخانه بهمن شير (نهر مدن ) قرار داشت تهيه شد. زيرا دشمن توسط گروهان هاي كماندويي خود از اين تپه ها نه تنها براي ديده باني استفاده مي كرد بلكه توانسته بود راه تداركاتي نيروهاي ما را به صورت شبانه روزي قطع و ناامن كند قبل از اينكه عمليات به طور رسمي شروع شود برادران جهادسازندگي با انجام يك سري فعاليت هاي مهندسي زمينه را براي انجام عمليات نهايي آمده كردند.
احداث 3 كيلومتر خاكريزي براي محاسبه تپه هاي مدن و ساخت 1 دهنه پل شبكه اي بر روي رودخانه ي بهمن شير تداركات موردنياز واحدهاي عمل كننده 500 متر جاده در سمت شمال آبادان 2 كيلومتر جاده در شرق بهمن شير كه با امكانات و تجهيزات ناچيزي آماده شد از جمله ي آن فعاليت هاست .
سرانجام پس از تكميل فعاليت هاي فوق الذكر عمليات در تاريخ 1360 2 25 ساعت 9 شب به فرماندهي شهيدرضا موذني آغاز شد . در اين عمليات نيروهاي سپاه و ارتش به طور هماهنگ و در كنار يكديگر عمل مي كردند و قرار بر اين بود كه به محض تصرف نخستين تپه فرياد « الله اكبر » به عنوان رمز پيروزي بلند شود تا برادران سنگرساز بي سنگر جهادسازندگي وارد صحنه ي كارزار گردند.
حدود نيم ساعت پس از آغاز عمليات صدا نخستين تكبير به عنوان فتح نخستين تپه بلند شد و اين سبب شد تا جهادگران عمليات خود را آغاز كنند . آنان توانستند تا ساعت 4 30 صبح زير رگبار و آتش دشمن 4 كيلومتر خاكريز با ارتفاع 3 متر بسازند و به خاكريزهاي نيروهاي خودي وصل كنند .
راس ساعت 5 صبح دشمن با 50 دستگاه تانك و نفربر ضدحمله ي خود را شروع كرد و به سرعت به طرف تپه ها حركت نمود; ولي ناگهان در روبه روي خود ديوار خاكي جديدي مشاهده كرد و مجبور به توقف شد.
رزمندگان اسلام كه آرپي جي به دست در پشت خاكريز كمين كرده و آماده ي مقابله با ضدحمله ي دشمن بودند از فاصله ي 10 متري تعدادي از تانك هاي دشمن را منهدم ساختند و بقيه ي نيروهاي مهاجم را هم مجبور به فرار كردند.
به اين ترتيب دشمن به علت از دست دادن تپه هاي ديده باني مدن بالاجبار به جاده ي ماهشهر ـ آبادان عقب نشيني كرد. لازم به يادآوري است كه برادران جهادسازندگي علاوه بر شركت مستقيم در عمليات چه از نظر رزمي چه مهندسي تداركات عمليات مانند مهمات رساني و آب رساني را نيز برعهده داشتند و همچنين پس از عمليات بلافاصله سنگرسازان بي سنگر توانستند خاكريز جديدي را كه ساخته بودند با 3 راه مختلف خاكي به جاده ي شني متصل كنند و با ساخت 2 خاكريز ديگر در پشت خاكريز اصلي ميزان حجم آتش دشمن را بر روي رزمندگان كم كنند.
تاريخ عمليات : 1360 2 25
منطقه ي عملياتي : شمال آبادان
ميزان پيشروي : 2 كيلومتر
خسارات و تلفات وارده به دشمن : 100 نفر كشته 70 نفر اسير 15 دستگاه تانك و نفربر منهدم يا به غنيمت گرفته شده .
منبع: روزنامه جمهوری اسلامی



 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 
زن جوان، سر خم كرد و دست بر شكمش كشيد.
_ بشّار! من كه پاهاي تو را ندارم. كمي آرام برو تا من هم به تو برسم.
گلوله باران روستا هم‌چنان ادامه داشت. با هر انفجار تن زمين مي‌لرزيد و پوستش ترك برمي‌داشت. تكه‌هايي از سقف و ديوار خانه‌هاي كاهگلي در آسمان به پرواز درآمده بودند و از دور چنين به نظر مي‌رسيد كه در فصل خرمنگاه و به جاي دانه‌هاي گندم، اين مردم و خانه‌هايشان است كه در هوا چرخ مي‌زنند.
بشّار كه از دور به تانك‌هاي مهاجم و گردش بالگردها نگاه مي‌كرد، سربرگرداند.
_ نگران گشتي‌ها هستم قسيمه! اين لعنتي‌ها، مخصوصاً بعد از حمله‌ي تانك‌ها، سر و كله‌شان پيدا مي‌شود.
قسيمه نفس‌نفس‌زنان گفت:
_ تو كه زبانشان را بلدي بشّار! اگر پيدايشان بشود، مي‌تواني دست به سرشان كني. تازه ما كه با اين لباس‌ها، هم شكل آن‌ها شده‌ايم!
_ مرد جوان ايستاد و چشم‌هاي درشتش را به زن دوخت. قسيمه لبخند زد.
_ كارت شهرك‌نشيني هم كه خوب داري؟
_ من زبانشان را بلدم. ولي فقط كافيست مقابلشان سبز شوم. آن‌ها عكس و مشخصات مرا دارند.
بشّار روي پنجه‌ي پا نشست و خود را با خط كشيدن روي خاك‌ها مشغول كرد تا قسيمه به او برسد. زن عرق‌ريزان بالاي سرش ايستاد. بشّار سر بالا آورد و به نوزاد اشاره كرد.
_ انگار اين كوچولو خيلي خسته‌ات كرده!
قسيمه نفس بلندي كشيد و آرام كنار مرد نشست.
_ حالا خسته كردنش بماند. مرتب مي‌گويد كه «به بابا بگو عمليات را عقب بندازه تا من هم دنيا بيام و آرتيست بازي شو نگاه كنم.»
بشّار سر تكان داد و به آسمان نگاه كرد.
_ ببين قسيمه! آرتيست بازي را اسرائيلي‌‌ها مي‌كنند و ما فقط به تكليفمان عمل مي‌كنيم.
و دست روي شانه‌ي زن گذاشت.
_ تو به من قول داده‌اي كه كمكم كني. من هميشه نگران مادرم بودم كه او هم راضي شد. حالا تو دچار ترديد شده‌اي و بهانه مي‌تراشي. همين امروز صبح به من قول دادي!
بلور لرزان چشم‌هاي عسلي قسيمه شكست.
_ يعني تو اينقدر عجله داري كه يك ماه هم نمي‌تواني عمليات را عقب بيندازي بشّار؟ من دلم مي‌خواهد كه موقع تولد بچه، تو كنارم باشي، همين. بعد هركاري كه...
انفجار گلوله، كلام قسيمه را نيمه تمام گذاشت. مرد كنار او دراز كشيد. بوي باروت و باران شن‌ و خاك، آن‌ها را در بر گرفت. بشار زير بغل قسيمه را گرفت و او را از زمين بلند كرد.
_ بايد هرچه زودتر به مقر كميته برسيم. تو هم كه...
_ نگران مني بشّار يا نگران رضايت دادنم؟ كدامش؟
بشّار چشم در چشم زن دوخت.
_ نگران هر دو قسيمه! من كه جز شما و مادر، كس ديگري را ندارم.
_ پس براي همين است كه ما را تنها مي‌گذاري!
پشت مرد لرزيد. دست لرزانش را بالا آورد و شانه‌ي زن را فشرد.
_ قسيمه، تو كه صبح راضي بودي همراهم به كميته بيايي.
_ بله، ولي مي‌ترسم بشّار، سرنوشت اين بچه چه مي‌شود؟
بشّار صحنه‌هاي انفجار را مقابل چشمانم زنده كرد: بمبي را كه زير لباس سياه يهودي‌اش بسته بود، بايد در اتوبوس صهيونيست‌ها منفجر مي‌كرد... خود را ميان شعله‌هاي آتش ديد.
_ كجايي بشّار؟ انگار اين‌جا نيستي، در آسمان‌ها سير مي‌كني!؟ شعله‌ها در آسمان گم شدند و بشّار بار ديگر خود را در كنار قسيمه ديد.
_ چيزي نيست! داشتم به مأموريتم فكر مي‌كردم.
_ مثل هميشه!
تا كنار در ورودي كميته، هر دو خاموش مي‌مانند. نگهبان كه از فصله‌ي پانصد متري، آن‌ها را با دوربين تشخيص داده بود، به موقع در را باز كرد.
يكي از نگهبان‌ها، آن‌ها را به سوي نمازخانه هدايت كرد كه با الياف خرما فرش شده بود. زني دست قسيمه را براي پايين آمدن از پله‌ها گرفت. كمي بعد، فرمانده كه مرد ميانسال و بلندقامتي بود، با چهره‌اي روشن وارد شد. عطر ياس در فضاي نمازخانه پيچيد.
تصوير شهداي عمليات استشهادي كه روي ديوار نمازخانه نقش بسته بود، به بشّار و قسيمه خيره شدند:
مصطفي فيصل، عبدالكريم عيسي، سلميان طحانيه و يوسف الصغير.
فرمانده زير عكس شهيد فتحي شقاقي نشست و نگاه جدي‌اش را به بشّار دوخت.
_ هنوز مصممي بشّار؟
_ بيشتر از هر وقت ديگر!
فرمانده لبخند زد و به قسيمه نگاه كرد. زني كه كنار قسيمه نشسته بود، دست او را فشرد.
_ همه فكرهايت را كرده‌اي خواهر؟ عواقب اين كار را مي‌داني چيست؟ تو ديگر تنها نيستي...
بشّار روبه فرمانده خم شد.
_ الحمدلله تصميمشان را گرفته‌اند. جاي نگراني نيست.
فرمانده سربرگرداند.
_ او خودش بايد به همه‌ي جوانب موضوع فكر كند و خودش هم جواب بدهد.
قسيمه تقلا كرد تا آشوب دلش را فرو بنشاند. بي‌قراري او بيش از همه بشّار را عذب مي‌داد. صورت سرخ شده و چشم‌هاي خيسش از بشّار مي‌خواست كه به قولش وفا كند. سرش كه پايين افتاد، دي بشّار فرو ريخت.
يكباره با انفجار مهيبي كه در روستا رخ داد. مقر تشكيلات كه در فاصله‌ي يك كيلومتري آن قرار داشت، لرزيد. فرمانده روبه قسيمه كرد:
_ آيا رضايت خودتان را اعلام مي‌كنيد؟
قسيمه جا‌به‌جا شد. مردي با بي‌سيم وارد زيرزمين شد و چيزي در گوش فرمانده گفت. لحظه‌اي در سكوت گذشت. آشوبي مبهم وجود بشّار را در خود مي‌پيچاند. «نكند خطايي از او سر زده...»
_ چيزي پيش آمده؟
قلب فرمانده از لحن صداي بشّار شكست. از گوشه‌ي چشمش قطره اشكي پايين لغزيد.
_ خواهر، ديگر لازم نيست كه رضايت بدهيد!
بشّار ناباورانه برخاست و خود را روي پاهاي لرزان فرمانده انداخت.
_ چرا لازم نيست؟ مگر خودتان نگفتيد كه قسيمه بايد رضايتش را اعلام كند!
و به سرعت، كاغذي از جيبش بيرون آورد و به سوي قسيمه دويد.
_ قسيمه! بنويس كه تو رضايت داري! عزيزم بنويس!
فرمانده شانه‌هاي لرزان بشّار را در ميان بازوان ورزيده‌اش فشرد.
_ امّ جمال به جاي تو بمبي را كه در خانه داشتي، به خودش بسته و چند دقيقه پيش، مقابل اسرائيلي‌ها آن را منفجر كرده است. آن‌ها دوازده نفر بودند كه براي دستگيري تو وارد خانه شده بودند. نه نفرشان هلاك شده‌اند بشّار!
قسيمه حس كرد، چيزي در وجودش مي‌شكند. خم شد. قلب كودك در ميانش به شدت مي‌تپيد.
بشّار خود را در آغوش فرمانده رها كرد و به يادش آمد كه مادرش آن روز، وقتي كه او طرز كار بمب را توضيح مي‌داد، چقدر كنجكاو بود.

نويسنده: منصورايماني (صبا) كارشناس ارشدادبيات فارسي متولد 1340 كلاچاي

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 131



 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 
هدف آمريكا از تغيير در معادلات منطقه
پيروزي انقلاب اسلامي و سقوط شاه بناي استراتژي آمريكا در منطقه سوق‌الجيشي خليج‌فارس، كه بر دو ستون ايران شاهنشاهي و عربستان سعودي پي ريزي شده بود، فرو ريخت و اين مسأله،مناسبات ميان دو كشور ايران و عراق را دستخوش تغيير و تحول كرد.
به اين ترتيب كه موازنه نسبي قوا كه تا پيش از انقلاب بين ايران و عراق حاكم بود، تغيير كرد و با پيدايش خلاء قدرت در منطقه، موج اسلام‌خواهي مي‌توانست ثبات مطلوب آمريكا در منطقه را مورد تهديد جدي قرار بدهد. در نتيجه، لازمه تأمين منافع آمريكا و غرب، اعاده نظم پيشين در منطقه بود. طرح رويكرد آمريكا به رژيم عراق نيز تنها در چنين چارچوبي قابل درك است. البته كارتر و استراتژيست او «برژينسكي» و ديگر استراتژيست‌هاي همفكر وي در هيأت حاكمه ايالات متحده، همزمان با كار روي سناريوي برقراري تماس محرمانه با دولتمردان عراق، پروژه ديگري را نيز در دستور كار خود قرار داده بودند و آن طراحي و اجراي يك كودتاي نظامي سريع توسط عوامل سلطنت‌طلب باقي مانده در ارتش ايران بود.
آنان پس از تكميل طرح اين عمليات به سراغ «شاهپور بختيار» نخست‌وزير فراري رژيم سلطنتي- كه در پاريس زندگي مي‌كرد - رفتند و رهبري سياسي صوري عمليات براندازي نظام جمهوري اسلامي را به وي محول كردند. در داخل كشور نيز شبكه‌اي از عناصر برگزيده براي اجراي عمليات موسوم به شبكه «نيما» تشكيل شد. اين شبكه به سرعت دست به كار عضوگيري و شناسايي اهداف عمده در تهران و قم و توجيه و مسلح كردن خود شد. در كتاب «آغاز تا پايان»‌در بررسي وقايع سياسي - نظامي جنگ، آمده است كه اعضاي شبكه نيما علاوه بر نيروي هوايي، در قالب يگان‌ها و نيروهاي ارتش حضور داشتند و مهمترين اهداف آنان بمباران و حمله به چهار مركز مهم بود: حسينيه جماران، مجلس شوراي اسلامي، پايگاه‌هاي سپاه و شهر قم.
ملاقات پنهاني در اردن
در چنين شرايطي در تير ماه سال 59، برژينسكي از سوي «كارتر» رئيس جمهور وقت آمريكا راهي كشور اردن شد تا تحت شديدترين تدابير امنيتي و با رعايت نهايت جوانب پنهان‌كاري با صدام حسين ملاقات كند. ملاقات محرمانه صدام حسين و برژينسكي در مرز اردن، به منزله چراغ سبز آمريكا به عراق، براي آغاز جنگ بود و اينكه در صورت حمله به ايران، مورد حمايت آمريكا قرار خواهد گرفت. اين ملاقات سه ماه پس از تجاوز عراق به ايران افشاء شد. زماني كه ماشين جنگي صدام در سرزمين‌هاي اشغالي زمين‌گير شده بود، «طارق عزيز» معاون وقت نخست وزير عراق سفري به فرانسه كرد و در گفت وگو با مجله فيگارو خبر ملاقات محرمانه صدام و برژينسكي را اعلام كرد. در بخشي از مقاله ترجمه شده فيگارو كه 17 آذر 59 در روزنامه انقلاب اسلامي به چاپ رسيده آمده است:
«جريان جنگ ايران و عراق، در واقع از ژوئن گذشته (تير ماه 59) زماني آغاز شد كه برژينسكي به اردن سفر كرد و در مرز دو كشور اردن و عراق با شخص صدام ملاقات كرد. او قول داد كه از صدام حسين كاملاً حمايت كند و اين امر را تفهيم كرد كه آمريكا با آرزوي عراق در مورد شط‌العرب (اروندرود) و احتمالاً برقراري يك «جمهوري عربستان»‌در اين منطقه (استان خوزستان) مخالفت نخواهد كرد. سرانجام كليه اقدام‌ها به كشاندن عراق به جنگ عليه ايران منجر شد.» صرف‌نظر از اين بيان، «كارتر» پيش‌تر نيز وعده‌هاي فريبنده‌تري به رهبر ماجراجوي بعثي داده بود. وعده‌هايي همچون موافقت ايالات متحده با ايفاي نقش عراق به عنوان ژاندارم آمريكا در خليج‌فارس. اگرچه ملاقات‌هاي پي‌درپي نمايندگان آمريكايي با صدام در ابتدا پيش از آنكه هدف برافروختن آتش يك جنگ نظامي را در منطقه استراتژيك خليج‌فارس داشته باشد، به دنبال اجراي موفقيت يك كودتاي نظامي در ايران بود.‌ «كارتر» پروژه كودتا را در صدر اولويت‌هاي خود قرار داده بود. لذا برنامه‌ريزان امنيت ملي كاخ سفيد، «تهاجم نظامي عراق» را به عنوان راه‌حل جايگزين در نظر گرفته بودند.
كودتاي شبكه نيما
سرانجام نيروهاي ارتش عراق با برنامه‌ريزي ايالات متحده عمليات براندازي در قالب كودتا را آغاز كردند. نيروهاي ارتش عراق براي سردرگم ساختن مقامات تهران و فراهم آوردن شرايط براي عناصر كودتاچي در مرداد 59 در 20 نقطه مرزي اقدام به ايجاد درگيري كردند. اما آنها توان نيروهاي انقلابي ارتش و خصوصاً سپاه پاسداران را در برنامه‌ريزي‌هاي خود لحاظ نكرده بودند. اين شد كه اعضاي «شبكه نيما» به شكل غيرمنتظره‌اي توسط نيروهاي انقلابي ارتش و سپاه دستگير شدند و برنامه كودتا شكست خورد و پروژه اول عليه جمهوري اسلامي به نتيجه نرسيد. لذا در همين زمان عناصر باقيمانده كودتاچيان به خاك عراق فرار كردند و سران عراقي نيز همزمان بر حجم تحركات سياسي ديپلماتيك خود با كاخ سفيد افزودند.
آغاز توطئه جنگ
در پي شكست كودتا، ارتش عراق عمليات مهندسي وسيعي را در مجاورت مرزهاي جنوبي و غربي ايران آغاز كرد. از آماده‌سازي پل‌هاي شناور نظامي در كرانه غربي «اروند رود»‌گرفته تا احداث كانال‌ها و سنگرهاي بتن آرمه در مجاورت مرزهاي مياني و شمالي.
يگان‌هاي اكتشافي و عملياتي ارتش عراق نيز با حمايت‌هاي آمريكا تحركات خود را آغاز كردند. عمليات پيچيده‌ و انبوه ماشين جنگي صدام آن‌چنان چشمگير و حساسيت برانگيز بود كه فرماندهان رده بالاي نيروهاي سپاه پاسداران و ارتش را واداشت تا از بني‌صدر به عنوان جانشين فرمانده كل قوا، خواستار تشكيل جلسه‌اي اضطراري، براي بررسي انگيزه‌هاي تحركات ارتش بعث در مرز مشترك و اتخاذ تدابير فوري و ضروري، براي مقابله با هر گونه تهديد خارجي از ناحيه مرزهاي غرب و جنوب كشور شوند. سرانجام اين جلسه در تاريخ 24 مرداد 59 در كرمانشاه تشكيل شد. حاج «احمد متوسليان» فرمانده وقت سپاه مريوان و از حاضران در آن نشست نظامي روايت مي‌كند (اين روايت در كتاب «روز تندر»‌و آذرخش مهاجر چنين نقل شده است): «من دقيقاً يادم هست كه يك ماه قبل از شروع جنگ، جلسه‌اي در «اتاق جنگ» لشكر 81 زرهي كرمانشاه به رياست بني‌صدر تشكيل شد. در اين جلسه آقايان «ظهيرنژاد» و «صياد شيرازي» به همراه فرماندهان ارتشي 30 منطقه نظامي از استان‌هاي آذربايجان غربي، كردستان ،كرمانشاه و نيز برادران «مرتضي رضايي» (فرمانده كل وقت سپاه ) و «محمد بروجردي» (فرمانده سپاه غرب كشور) به اتفاق مسئولان سپاه در كل مناطق غرب حضور داشتند. در اين جلسه، فرمانده سپاه قصر شيرين، به مسأله عدم آمادگي دفاعي نيروهاي مسلح اشاره كرد و گفت: از اين حيث نيروهاي ما كمترين آمادگي رزمي ندارند. در صورتي كه ارتش عراق، از خيلي وقت پيش شروع به ساختن استحكامات نظامي خودش كرده و در حاشيه مرز دارد سنگرهاي بتني مي‌سازد. بعد هم ايشان به تفصيل به وضعيت بد نيروهاي ارتش از اين لحاظ و نيز، حملات مكرر ارتش عراق به پاسگاه‌هاي مرزي ما اشاره كرد. نهايتاً از بني‌صدر سؤال كرديم؛ اگر به احتمال يك درصد عراق به ايران حمله كند، شما چه تدبيري براي دفاع داريد؟ بني‌صدر گفت: «عراق هرگز جرأت چنين كاري را ندارد!» اين بار برادر بروجردي گفت: «آقاي رئيس جمهور! اگر به احتمال يك در هزار، عراق به ايران حمله كند و فرضاً بخواهد در غرب جلو بيايد و شهر قصرشيرين را بگيرد، شما براي مقابله با چنين مسأله‌اي چه تدبيري داريد؟!»
بني‌صدر مجدداً گفت: «عراق هيچ وقت چنين غلطي نمي‌كند. براي اينكه هم در سطح بين‌المللي و سياست جهاني محكوم مي‌شود و هم امنيت داخلي خودش به خطر مي‌افتد. برهمين اساس، عراق خودش را به خطر نمي‌اندازد.»
بني‌صدر در حالي چنين قرائتي از وضع موجود داشت كه صدام اهداف خود را براي تجاوز به ايران از پيش تعريف كرده بود. حاكميت بر اروندرود، جداسازي استان نفت‌خيز خوزستان از ايران و براندازي حكومت جمهوري اسلامي، لذا در حالي كه عراق 12 لشكر شامل 5 لشكر پياده، 5 لشكر زرهي و 2 لشكر مكانيزه و همچنين 15 تيپ مستقل به اضافه تيپ 10 گارد رياست جمهوري و نيز نيروهاي تحت امر گارد مرزي خود كه شامل 20 تيپ مرزي مي‌شد را آماده تجاوز به خاك ايران مي‌كرد، بني‌صدر احتمال چنين عملي را نيز نمي‌د‌اد. سرانجام در 31 شهريور 1359، رژيم توسعه‌طلب و جنگ افروز بغداد با چراغ سبزهاي كارتر و برنامه‌ريزي استراتژيست‌هاي كاخ سفيد، عمليات تهاجم سراسري خود را به خاك ايران اسلامي آغاز كرد.
منابع و مآخذ
برگرفته از كتاب روز تندر، مرور تحولات سياسي، اجتماعي از مشروطه تا تجاوز عراق ، انتشارات موسسه شهيد آويني
آغاز تا پايان، بررسي وقايع سياسي - نظامي جنگ ، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه
گذري به دو سال جنگ ، دفتر سياسي سپاه

محمد رضا اسد زاده
منبع : سايت بنياد حفظ ارزش هاي دفاع مقدس



 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 
حماسه محمد رضا
در عمليات انهدام كارخانه پتروشيمى عراق ـ كه اواخر بهمن 64 رخ داد ـ محمد رضا ارند با كوله‌اى پر از گلولههاى آرپى جى به سوى دشمن دويد و شروع به شليك كرد. آتش حساب شده كه هر لحظه جايش را عوض مىكرد، سنگرها و تانكهاى دشمن را از هم پراكنده كرد. محمد رضا يك تنه آتشى افروخت كه عراقىها فكر كردند با گروهى از آرپى جى زنها روبه رو شده‌اند. وقتى او آخرين گلوله را رها كرد، تانكهاى صدام در حال فرار بودند. محمد رضا ضامن نارنجكى را كشيد و دوان دوان به سوى نزديكترين تانك دشمن تاخت  و لحظه‌اى بعد او همراه تانك در انفجارى هراس‌انگيز از نظر ناپديد شد. بعد از فرو نشستن غبار حادثه، پيكر مطهرش صد پاره شد.()
فقط براى خدا
سرتيپ پاسدار حبيب اللّه شمايلى به سال 1332 در بهبهان به دنيا آمد و در سال 67 در پى شليك توپ يا خمپاره بعثيان كافر به كروبيان پيوست و شاهد شهادت را در آغوش كشيد.
روزى به او گفتم: چرا تلويزيون يك بار هم شما را نشان نمي‌دهد؟
گفت: ما براى مطرح شدن خود به جبهه نمي‌رويم. رفتن ما فقط براى خداست...
گفتم: دوست دارم وقتى كه دلم برايت تنگ شد، ببينمت.
گفت: وقتى مي‌آيند با ما مصاحبه كنند، خود را از دوربين فيلم بردارى پنهان مىكنيم و نمىخواهيم كهمطرح باشيم.()

ياد داشت سبز شهيد

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 

تو عمليات بدر، نزديك جاده خندق، وقتي عراقي‌ها مقاومت جانانه بچه‌ها رو ديدند، با نامردي تمام، سمت بچه‌هاي لشكر نصر را با شيميايي زدند. مقاومت بچه‌ها شكسته شد. ستون تانك بود كه از رو جاده خندق به سمت پشت سر ما حركت كرد؛ از بالاي سر هم هواپيماهاي غار غاري دشمن كه شبيه هواپيما هاي سم پاشي بود، بچه‌ها رو با كاليبر و راكت هدف قرار مي‌دادند. محشر به پا شد. پشت سر، 40 كيلومتر آب هور. جاده مقابل هم خودروهاي عراقي با نيروهاي پياده داشتند به ما نزديك مي‌شدند.

صداي شليك اسلحه‌هاي سبك و سنگين، گوش فلك را كر مي‌كرد. ناچار شديم كمي از جاده خندق فاصله بگيريم. توي مسير برگشت، پيكر مطهر شهيدان محسن يادگاري، كتابي، عطريان، ابراهيميان و ده‌ها شهيد كه خيلي‌هاشون را نمي‌شناختم و بيشتر بچه‌هاي مشهد بودند، ديونه‌ام كرده بود. با شهيد عابديني‌زاده و شهيد رضا انوري كنار جاده يك سنگر پيدا كرديم. ديگه وضعيت قابل وصف نبود. يك راديوي كوچك همراه يكي از شهدا بود. برداشتم و روشنش كردم. ساعت حدود 10 صبح بود. راديو داشت برنامة خردسالان پخش مي‌كرد. صداي خانمي مي‌آمد كه به جاي قورباغه صحبت مي‌كرد! حرفي از عمليات نبود! حرفي از تانك‌هاي عراقي با گلوله‌هاي مستقيم كه سنگر هاي انفرادي رو هدف قرار مي‌دادند، نبود.

 با شليك هر گلولة مستقيم، تكه‌هاي بدن عزيزي به هوا مي‌رفت، اما راديو همچنان «خاله قورباغه» را پخش مي‌كرد! با همة نفرتم راديو را به ديوار سنگر كوبيدم و فرياد كشيدم: بابا بگو دارند بچه‌ها را تكه‌تكه مي‌كنند.

 □ امسال وقتي براي زائران از آن روزها روايت مي‌كردم، پژواك صداي آن روز خودم را شنيدم. سوتيتر: يه راديوي كوچيك همراه يكي از شهدا بود. برداشتم و روشنش كردم. ساعت حدود 10 صبح بود. راديو داشت برنامه خردسالان پخش مي‌كرد. صداي خانمي مي‌آمد كه به جاي قورباغه صحبت مي‌كرد! حرفي از عمليات نبود!



 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 
يك روز قرار بود تعدادى از نيروهاى لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوى اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاى آن سوى آب، تنهايى و به طور ناشناس در ميان يكى از قايق ها نشست و منتظر ديگران بود.
چند نفر بسيجى جوان كه او را نمى شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برسانى كه خيلى كار داريم. » حاج حسين بدون اين كه چيزى بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمى جلوتر بدون اين كه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توى اين قايق نشسته ايم و عرق مى ريزيم، فكر نمى كنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار مى كند » با آنكه جوابى نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوى كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگرى است! فكر مى كنيد غير از اين است » قيافه بسيجى بغل دستى او تغيير كرد و با نگاه اعتراض آميزى گفت: «اخوى حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زودى ها حاضر به عقب نشينى نبود و ادامه داد. بسيجى هم حرفش را تكرار كرد تا اين كه عصبانى شد و گفت: «اخوى به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنى اگر يك كلمه ديگر غيبت كنى، دست و پايت را مى گيرم و از همين جا وسط آب پرتت مى كنم. » و حاج حسين چيزى نگفت. او مى خواست در ميان بسيجى ها باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد. او علاوه بر داشتن تدبير نظامى، شجاعت كم نظيرى داشت. با همه مشكلات و سختى ها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفى نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براى همه فرماندهان گردان ها و محورها، نمونه بود و از ابهت فرماندهى خاصى برخوردار بود.
حساسيت فوق العاده اى نسبت به مصرف بيت المال داشت، هميشه نيرو ها را به پرهيز از اسراف سفارش مى كرد و مى گفت: وسايل و امكاناتى را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگى جنگى تهيه مى كنند و به جبهه مى فرستند بيهوده هدر ندهيد، به آنچه مى گفت عامل بود، به همين جهت گفتارش به دل مى نشست.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 
مراحل مختلف هماهنگی و تعامل بین رزمندگان، در دوران دفاع مقدس به طور کلی در طول هشت سال دفاع مقدس،‌سه دوره متفاوت و اساسی – به لحاظ الگوی تعامل و همکاری فی مابین ارتش و سپاه – در سیستم فرماندهی و مدیریت دفاعی جمهوری اسلامی ایران وجود داشته است.
سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید (جانشین رییس ستاد کل نیروهای مسلح) در یک جمع بندی کلی، ضمن تشریح چگونگی ایجاد هماهنگی بین نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران (ارتش و سپاه) در سالهای دفاع مقدس، این تعامل و هماهنگی ها را به سه دوره مشخص (به شرح زیر) تقسیم بندی کرده است:

دوره اول (حاکمیت تفکر بنی صدر)
اولین دوره فرماندهی و مدیریت رزمندگان اسلام در دفاع مقدس؛ از آغاز جنگ تحمیلی تا زمان سقوط و فرار بنی صدر (یعنی 10 ماهه اول جنگ) است.
در این مدت، ارتش جمهوری اسلامی ایران مسوولیت مستقیم فرماندهی و اداره امور جنگ و هدایت عملیات در صحنه های نبرد را عهده دار بود.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 

ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.

دو ساعت و نیم مى شد كه دستگاه روى یك منطقه كار مى كرد. گیر كرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محكم كند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بكند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت كنیم. همانجا دراز كشیدم و كلاه حصیرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشیدم تا چُرتى بزنم. یكى از سربازها گفت:

- برادر شاد كام... این پرنده را نگاه كن، اینجا روى دستگاه نشسته...

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 
پل شناور خیبر از اصلی‌ترین طرح‌های اجرا شده توسط مرحوم مهندس حاج بهروز پو‌رشریفی است.
   منطقه عملیاتی «خیبر» در شرق «دجله» و در داخل «هورالهویزه» واقع شده. این منطقه از شمال به «العزیز» و از جنوب به «القرنه»، «طلاییه» و نیز در یک محور به «زید» محدود می‌گردد.
   منطقه عملیاتی خیبر دارای دو نوع طبیعت متفاوت (هور و خشکی) بود. بخش خشکی به عرض 8 تا 10 کیلومتر توسط هورالهویزه در شرق و «هورالحمار» در غرب احاطه شده است. رودخانه دجله این منطقه را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می‌کند. بطوری‌که سه چهارم آن در شرق این رود و جاده مواصلاتی العماره ـ بصره در غرب آن قرار دارد.
   هورالهویزه از رودخانه‌های «دجله»، «کرخه» و «میمه» تغذیه می‌شود، و عمق آن نیز از شمال به جنوب، کاهش پیدا می‌کند. از آن‌جا که «هورالعظیم» قسمتی از دریای کم عمق خلیج فارس بوده و توسط رودخانه‌های فوق تغذیه می‌شود، به طور دائم تحت تأثیر رسوب‌گذاری‌های بدون وقفه قرار دارد.
   حداکثر عمق آب در هورالعظیم در مواقع طغیان رودخانه‌ها به هشت متر می‌رسد،‌ ولی کرانه‌های شرقی به خاطر شیب بسیار ملایم آن، کم‌ترین ژرفا را دارند. به طور کلی می‌توان گفت که حدود 100 کیلومتر مربع از هور دارای عمقی بیش از چهار متر،‌250 کیلومتر مربع از آن دارای عمقی معادل سه تا چهار متر و بقیه که حدود 1750 کیلومتر مربع است دارای عمقی کم‌تر از 2 متر است.
   پوشش گیاهی هور را «نیزار»، «بردی»، «چولان»، «گاطه»، و «شبلان»‌ تشکیل می‌دهد که معادل 90% سطح آن را شامل می‌شود.
   «جزایر مجنون» در یک کیلومتری مرز ایران و عراق در داخل هورالهویزه قرار دارد و از شمال به جنوب کشیده شده است. جزیره جنوبی مجنون که البته به خشکی متصل است حدود 30% از جزیره شمالی آن بزرگ‌تر است.
   مهندس حاج‌ بهروز پورشریفی،‌ در سفرهای متعددی که همواره برایش پیش می‌آمد از این منطقه بازدید کرده و از همان ابتدا سؤالی به ذهنش خطور کرده بود. سؤالی که پاسخ آن پل حماسه‌ساز خیبر است.
   سؤال این بود که اگر قرار باشد روزی رزمندگان اسلام از این آبگیر بزرگ عبور کنند،‌ چه باید کرد؟
   حاج بهروز برای این سؤال جواب‌های متعددی یافت که یکی از این جواب‌ها در مورد آن در همین منطقه به اجرا درآمد. رسیدن به این پاسخ‌ها آسان نبود، ولی حاج بهروزهم کسی نبود که تا پاسخ سؤالش را نیافته آرام بنشیند.
   در اواخر تابستان سال 1362 و با دعوت فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، تعدادی از برادران مهندسی جنگ جهاد سازندگی به منطقه عمیاتی جنوب اعزام و در قرارگاه لشکر 77 خراسان، با فرماندهان نیروی زمینی جلسه‌ای تشکیل دادند. فرمانده نیروی زمینی پس از مقدمه‌چینی برای عبور از اروندرود، درخواست ساخت پلی را کرد که بتواند گذر 6 تن بار را از روی رودخانه ممکن نماید.
   حاج بهروز بارها چنین پیشنهاداتی را شنیده بود، ولی این بار پیشنهاد یک ویژگی غیرمعمولی داشت و آن این بود که معمولاً به هنگام پیشنهاد ساخت چنین پلی، فقط مشخصات مورد نیاز ارائه می‌شد و برای حفظ اطلاعات از خطر لو رفتن، هیچ‌گاه محل استفاده از طرح بیان نمی‌گردید.
   این‌که فرمانده نیروی زمینی وقت، برای عبور از اروند، پیشنهادی مطرح می‌کرد، خود نشانه این بود که اروندی در کار نیست.
   مهندس پورشریفی با توجه به شرایط موجود جنگ، طرحش را بر مبنای حدسی که زده بود تهیه نمود.
   جهادگران پس از دریافت مأموریت جهت مشاوره و تحقیق به تهران بازگشتند و پس از چند جلسه تبادل نظر و مشورت درباره پل‌های شناور، چند قطعه آزمایشی از پل خواسته شده را جهت استفاده در آب جاری طراحی کردند. البته این پل‌ها با پلی که در خیبر مورد استفاده قرار گرفت کاملاً متفاوت بود. پل خیبر برای استفاده در آب‌های راکد تهیه شده بود و ویژگی‌های مخصوص به خود را داشت.
   حاج بهروز در تمام این جلسه‌ها شرکت داشت؛ ولی اغلب ضمن این‌که متوجه نظر دوستانش بود، در سکوتی رازآمیز، این دیدگاه‌ها را درهم می‌آمیخت و با افکار خود کامل می‌کرد. بالاخره او هم نظرش را گفت و طرحش را ارائه نمود.
   قرار شد که همه پیشنهادات موجود به کناری نهاده شوند و از این طرح بهره ببرند.
طرح تلفیق فوم و فایبر گلاس که توانایی و استحکام پل را در مقابل حملات بی‌وقفه و بی‌امان دشمن بالا می‌برد، مورد تأیید قرار گرفت و پل‌های نمونه در یکی از کارگاه‌های متعلق به کمیته فنی دفتر مرکزی جهاد سازندگی ساخته شد. این در حالی انجام شد که هنوز بسیاری از مسئولان با بی‌اعتمادی و نگرانی به اجرای کار می‌نگریستند.
   قطعات ساخته شده برای گذراندن مرحله آزمایشی خود، به دریاچه آزادی واقع در مجموعه ورزشی آزادی تهران انتقال داده شد. برای نصب این قطعات در دریاچه آزادی، فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و فرمانده نیروی زمینی  و معاون صنایع خودکفایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با حضور در مجموعه آزادی، از نزدیک با نحوه طراحی، ساخت و کارایی پل آشنا شدند.
   دو روز بعد، از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از برادران جهاد سازندگی جهت تشکیل جلسه مشاوره‌ای درباره همین طرح دعوت به عمل آمد و در نهایت،‌ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سفارش ساخت 30 کیلومتر از این پل را در زمان 5/2 ماه به برادران جهاد ابلاغ نمود.
   اکنون دیگر کاملاً روشن بود که 30 کیلومتر پل برای استفاده در اروند نیست. به هرحال لازم بود که همه امکانات کشور برای اجرای این طرح بسیج شوند. به همین منظور، موضوع اجرای طرح در جلسه‌ای به اطلاع دولت رسید. پس از آن دولت با کمال ناباوری و غیرقابل اجرا دانستن این پروژه از طرف برخی از وزرا، ‌دستور هماهنگی وزارت‌خانه‌های صنایع سنگین، صنایع سبک، بازرگانی، جهاد سازندگی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را صادر نمود.   بدین ترتیب پل خیبر در قطعاتی به ابعاد 5*3 با سطحی مقاوم از پروفیل و محفظه‌ای از پلی اورانان فوم که با فایبر گلاس پوشیده بود، برای آب‌های با سرعت حداکثر 2 متر بر ثانیه،‌ با تناژ 6 تن ساخته شد. هر قطعه این پل 1200 کیلوگرم وزن داشت. سبک بودن پل، ویژگی مهمی بود که در لحظات بحرانی جنگ قابل توجه بود.
   مهندس حاج بهروز همه محاسبه‌های لازم را از قبیل نیروهای وارد بر پل و اتصال‌ها را خود به اتمام رسانید و برای دفع نیروهای خطر‌آفرین احتمالی، پیش‌بینی‌های مقدور را انجام داد.
   پل‌های خواسته شده در مدت لازم ساخته شد و به هنگام اجرای عملیات عظیم خیبر مورد بهره‌برداری قرار گرفت.
   هدف این عملیات که با رمز «یا رسول‌الله» در تاریخ 3/12/62 ساعت5/8 بعداز‌ظهر آغاز گردید،‌ تصرف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هورالهویزه بود.
   نتیجه عملیات، آزادسازی جزایر مجنون و چندین روستای منطقه و تصرف حداقل 50 حلقه چاه نفتی بود.
   پل خیبر به طول 13 کیلومتر در هورالعظیم نصب شد و فرماندهاین جنگ هیچ نگرانی و مشکلی برای تثبیت مواضع فتح شده نداشتند. از ویژگی‌های منحصر به فرد این پل، فابلیت تعویض قطعات آسیب‌دیده از بمب و گلوله توپ و خمپاره بود، به گونه‌ای که چند دقیقه پس از بمباران یا گلوله‌باران و از بین رفتن بخشی از آن، قسمت آسیب‌دیده بلافاصله تعویض می‌شد و مشلی پیش نمی‌آمد.
   طراحی، اجرا و نصب این پل برای اولین بار در تاریخ جنگ‌های معاصر توسط تفکر مقتدر و الهی ایرانیان انجام شد و حماسه‌ای دیگر از سلسله حماسه‌های فرزندان خمینی کبیر (ره) را رقم زد تا بار دیگر جهانیان شاهد قدرت‌نمایی و شکوه و عظمت ایران اسلامی باشند.

منبع: حماسه‌سازان خیبر تألیف مقصود اختری و یونس اصغری. ناشر: مرکز حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس وزارت جهاد کشاورزی 1376 (با ویرایش و اضافه نمودن متن).



 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 
بعد از ساعتی که در خط مقدم بودیم ، به فکر افتادیم برای حل مشکل بی خبری از حوادث ایران و جهان رادیویی تهیه کنیم .
 یکی از رزمندگان که در زمینه کارهای الکترونیک سر رشته داشت ، بی سیم ترکش خورده ای را در یک تانک نیم سوخته عراقی پیدا کرد .اول قصد داشت قطعات آن را برای تعمیر بی  سیم های دیگر نگه دارد ، ولی بعد قبول کرد در صورت امکان از آن رادیویی بسازد .البته ما در خط وسیله لحیم کاری و هویه نداشتیم تا سیم ها و قطعات مربوطه را به هم وصل کند .
قرار شد از سرب داخل مرمی گلوله به جای قلع استفاده کند و به جای هویه سمبه کلاش را با مالیدن بر سنگ ها و کشیدن به بلوک های سیمانی سنگر نوک تیز کرده و با روشن کردن آتش آن را داغ کند و به کار گیرد .با لاخره ، پس از دو روز کار شبانه روزی و فراهم شدن مقدمات ، موفق شد صدای بی سیم را در آورد ، اما این صدا فقط با گوشی شنیده می شد و آنتن آن چیزی جز اتصال سیم به پلیت سنگر نبود .
بعد مشکل صدا را با نصب بلند گوی کهنه ای حل کردیم و به این طریق بچه ها صدای رادیو ایران را شنیدند .
منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382


 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 
قرار بود برای عملیات طریق القدس خاکریزی به طول 18 کیلو متر احداث شود .دو شب مانده به عملیات ،
فقط یک کیلو متر خاکریز طی یک شب ساخته شد و تا شروع عملیات فقط یک شب مانده بود و این فرصت کم باعث شده بود که مسئولین قرار گاه در توانایی جهاد فارس برای احداث این خاکریز دچار شک و تردید شوند و این امر با توجه به سابقه خوب جهاد فارس برای آنان غیر قابل باور بود و نگرانی هایی را موجب شده بود .
این خاکریز بدین دلیل ایجاد می شد که در این محور فاصله بین خاکریز ایران با خاکریز عراق بیش از سه کیلو متر بود و عبور از این فاصله در شب عملیات برای خط شکنان خسته کننده بود .لذا بر اساس تصمیم قرار گا ه به مهندسی رزمی جهاد دستور داده شده بود که در حدود یک کیلو متری عراقی ها ، خاکریز جدیدی به موازات خاکریز قدیمی بر پا شود تا فاصله ای بین دو نیرو در شب عملیات کمتر شود . این کار در فاصله ای بدین نزدیکی بسیار خطر ناک بود .
شهید ناجیان که از طرف مهندسی قرار گاه برای بررسی پیشرفت کار به منطقه عملیاتی آمده بود ؛ در ابتدای ورود به منطقه احداث خاکریز جدید نکته ای توجه اش را جلب کرد . او دید که در یک نقطه از منطقه مزبور حجم آتش بسیار متمرکز و پر حجم است ، بلافاصله احساس کرد که عراقی ها محل ایجاد خاکریز را هدف قرار داده اند و بسیار نگران شد و به آن سمت حرکت نمود .او دید که آتش متمرکز دشمن بر روی خاکریز عمودی که شب قبل ایجاد شده بود ، نه بلدوزری فعال بود و نه کسی مشاهده می شد .این امر باعث تعجب بیشتر او شد .
وقتی کمی جلو تر رفت ، صدای بلدوزر ها را شنید ، معلوم شد که آن طرف خبری است ، سراغ مسئول جهاد فارس را از یکی از رزمندگان گرفت و با او به آن سو روان شد .حدود دو کیلو متر بعد از خاکریز عمودی ، بلدوزر ها که با فاصله معینی از هم کار می کردند ، نمایان شدند در آن تاریکی ، شبح خاکریزی طولانی که از روستای "دغاغله" تا "دهلاویه" را به هم مرتبط می ساخت پیدار گشت و این همان چیزی بود که قرار بود انجام گیرد .
خوشحال گشت ، اما هنوز آن خاکریز عمودی یک کیلو متری و جهنمی که از گلو له باران عراقی ها در آن منطقه ایجاد شده بود ، ذهنش را مشغول می ساخت .اینکه چرا شب قبل فقط یک کیلو متر خاکریز آن هم به صورت عمودی می زدند و امشب با دو کیلو متر از آن ، خاکریز اصلی را فقط طی یک شب با دو کیلو متر از آن ، خاکریز اصلی را فقط طی یک شب به طول 18 کیلو متر بر پا کردند ؟!در همین فکر بود که جزایری ، معمای خاکریز عمودی یک کیلو متری و آتش حجم توپ خانه دشمن بر روی آن را چنین شرح داد :ما امشب به دشمن تک مهندسی زدیم .ما او را فریب دادیم .اگر ما از دیشب احداث خاکریز اصلی را شروع می کردیم ، امروز صبح عراقی ها گرای خاکریز مزبور را ثبت می نمودند و امشب در هنگامه آغاز حمله خاکریز و رزمندگان مستقر در آن را به شدت زیر آتش قرار می دادند و عملیات را دچار مشکل می کردند .اما اکنون این بلا دارد سر همان خاکریز عمودی یک کیلو متری می آید که ما شب گذشته آن را برای فریب دشمن علم کردیم ؛ جایی که نه بلدوزری در آن قرار دارد و نه رزمنده ای پشت آن موضع گرفته است .عراقی ها صدای بولدوزر را می شنوند ، اما به خیالشان بلدوزر ها در همان خاکریز عمودی کار می کنند و از ابتدای شب تا حال هزاران گلوله توپ و خمپاره نثار آن خاکریز بینوا کردند و ما هم بدون یک شهید و حتی بدون انهدام یک دستگاه بلدورز و لودر کارمان را انجام دادیم .

منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382


 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 
سال 1361 به جبهه های نبرد حق علیه اطل اعزام و از تهران به اسلام غرب ، به پادگان الله اکبر رفتیم و مدت 15 روز در آنجا به آمادگی بدنی و دفاعی پرداختیم.
روزهای خوبی را سپری کردیم ؛ به دلیل کم بود جا در داخل چادر اسکان داشتیم .دیگر فرصتی برای شروع عملیات نمانده بود ، شور و هیجان خاصی در مورد رزمندگان مشاهده می شد ، چرا که ما هم اولین عملیاتمان بود که شرکت می کردیم ، خوشحالی تمام وجودمان را گرفته بود .بعضی از عزیزان اشک شوق از دیدگانشان سرازیر می شد و با خود راز و نیاز می کردند ، ولی روز وداع فرا رسید .
ساعت 10 شب سوار بر کامیون ها به سمت منطقه عملیاتی سومار حرکت کردیم و تقریبا 5/2 ساعت طول کشید تا به منطقه مورد نظر ، پشت خاکریزهای خودی و بعد از چند لحظه استراحت ، سریع گردان ما به منطقه "میان تنگ" بعد از عبور از رود خانه سومار با رمز مقدس یا ابوالفضل به قلب دشمن زبون حمله کردیم و با صدای تکبیر رزمندگان در همان ساعات اولیه خط دشمن شکسته و ما به پیشروی خود ، به سمت شهر مندلی عراق ادامه دادیم .شیرین ترین خاطره من عبور از رود خانه و با نردبان از روی دیوار صخره ای که دشمن در بالای صخره مستقر بود، است و همچنین کشتن 5 نفر به وسیله نارنجک در همان ساعت اولیه که داشتند مقاومت می کردند و حتی یکی از آن ها به دست و پای افتد و صدای الدخیل خمینی سر داد .مرداد ماه سال 1361 در منطقه عمومی سر دشت شهر ماووت عراق ما وظیفه شناسایی منطقه عملیاتی دشمن را داشتیم .شب عملیات فرا رسید ، نیروهای عمل کننده وارد منطقه کوهستانی شدند .شب عملیات هوا شروع به باریدن گرفت .رزمندگان با صدای تکبیر با عبور از میادین مین و راه های صعب العبور مناطق زیادی از جمله ماووت عراق را به تصرف در آوردند اما به دلیل بارندگی شدید و جاری شدن سیل و نرسیدن مهمات و غذا ، دشمن زبون دست به عملیات و بمباران شمیایی زدو مناطق آزاد شده را به تصرف خود در آورد و در این عملیات تعدادی از رزمندگان به دلیل نداشتن مهمات و غذا به دست دشمن ، شهید و یا اسیر شدند .

منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382
 


 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 
دی ماه 1359 بود، جنوب سوسنگرد و در روستای مالکیه مستقر بودیم. طرحی دادم و خواستم یک دستگاه آمپلی فایر و بلندگو و یک دستگاه ضبط صوت تهیه کنند وسایل فراهم شد.
با یکی از دوستانم بنام سید محمد میردهقان به سمت دشمن به راه افتادیم. در حالی که وسایل صوتی و مقداری هم گونی سنگری و بیل و کلنگ نیز با خود می بردیم، به محل مورد نظر که ساختمان یک مدرسه روستایی بود رسیدیم. مقداری جلوتر شروع به کندن زمین و حفر یک سنگر زمینی نموده و بعد تعدادی از گونی ها را که با خود آورده بودیم پر از خاک نموده و روی سنگر را پوشاندیم تا از ترکش خمپاره 60 در امان باشیم.
بعد بلندگو را با احتیاط حدود صد متر جلوتر بردیم تا سنگرمان مورد شناسایی دشمن قرار نگیرد. کار نصب و استقرار بلندگو که تمام شد به داخل سنگر بازگشتیم. فاصله ما تا دشمن از جناح راست و روبرو کمتر از یک صد متر و از جناح دیگر فاصله ما با دشمن به 2 کیلومتر می رسید ولی روی ما دید و تیر داشتند جای خطرناکی بود و تا نیروهای خودی هم چند کیلومتر فاصله بود، واقعاً به صورت نعلی شکل در احاطه دشمن بودیم. منتظر ماندیم تا کمی هوا تاریک شود، تازه کار اصلی ما شروع می شد در حالی که برادر میردهقان پشت سنگر نگهبانی می داد من نوار کاستی را که از قبل آماده کرده بودم داخل ضبط صوت گذاشته و آن را روشن کردم و میکروفون را نیز باز کردم، نوار حاوی سرودهای اسلامی و انقلابی به زبان عربی از جمله: الله واحد خمینی قائد بود. ابتدا عراقی ها سروصدایشان بلند شد و پس از دقایقی شروع به تیراندازی و پرتاب خمپاره 60 به سمت بلند گو نمودند.
هر دو داخل سنگر پناه گرفتیم، چون اگر اتفاقی برایمان می افتاد کار خیلی مشکل می شد و کمک و امدادی در کار نبود، بلندگو سرود پخش می کرد و دشمن آتش می ریخت تا اینکه پس از مدتی صدای بلندگو قطع شد فهمیدیم یا بلندگو ترکش خورده و یا سیم آن در طول مسیر بر اثر اصابت ترکش قطع گردیده دشمن که از قطع شدن صدای بلندگو خیالش راحت شد آتش خود را سبک نمود. ولی ما دست بردار نبودیم. مجدداً با استفاده از تاریکی شب دنبال سیم به راه افتاده و هر طوری بود سیم قطع شده را دو مرتبه وصل کردیم و باز بلندگو به راه افتاد و دشمن مات و مبهوط و وحشت زده دوباره شروع به گلوله باران کرد. نوارمان را دوبار پشت و رو کردیم و خوشحال از این که با موفقیت ماموریتمان را انجام داده بودیم.
پس از ساعتی با فرونشستن آتش دشمن به سمت عقب که محل استقرار نیروهای یزدی در روستای مالکیه بود بازگشتیم. این طرح تا مدتی در منطقه اجرا می شد و حداقل تاثیرش این بود که باعث تقویت روحیه نیروهای خودی، شکستن روحیه دشمن، خنثی کرن تبلیغات دشمن بین نیروی های خود مبنی بر اینکه نیروهای ایرانی مجوسی و یا غیرمسلمان هستند و خلاصه به هدر رفتن مهمات زیادی از دشمن در پاسخ به این کار ما بود. یک کار دیگر نیز در راستای اجرای این ماموریت می بایست انجام می دادیم و آن هماهنگی با نیروهای چمران بود که در مسیر به سمت محل ماموریت مستقر بودند و آن هم به خاطر این بود که در هنگام بازگشت به اشتباه مورد هدف گلوله آنها واقع نگردیم.
علی اصغر باقری- یزد
منبع: فصل نامه الغدیریان شماره 35 تابستان 87



 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 
روحيه جسارت و شهامت نيروهاي ايراني
كنت دما رانش (رئيس سازمان جاسوسي فرانسه):
«ايراني ها افراد سر سخت خاورميانه هستند كه وقتي داراي احساسات مذهبي مي شوند، دو برابر خطرناك تر مي شوند. اكنون شناخت، مطالعه و نبرد با آنها در سطوح مختلف، بيشتر از هر زمان ديگري اهميت يافته است. در حال حاضر؛ ايرانيان شيعه به خوبي براي مبارزه، كه هميشه بخش جدايي ناپذير تاريخ، فرهنگ و مذهب آنها بوده است، آماده شدند.»
«در اردوگاه هاي اسراي ايراني افرادي را ديديم كه قاطعانه براي فدا كردن جان خود در راه اعتقاداتشان آمادگي داشتند. آن منظره منادي جنگ جهاني چهارم بود كه ما فقط درك نا مشخصي از آن در ذهن داريم. اعتقادات مذهبي اين افراد براي سوق دادن آنان به سوي انجام كارهايي كه به طرز غير قابل باوري سخت بودند، نقش بسزايي داشته است.»
خبر گزاري فرانسه -3/1/1363
«تاكتيك هاي نظامي ايران از نظر جسارت و شهامت، در تاريخ مورد استفاده قرار خواهد گرفت.»
كمك هاي آمريكا در جهت پيشبرد برنامه سلاح هسته اي عراق
تيرمن (محقق و نويسنده آمريكايي)
«در سال 1985 شركت هاي آمريكايي به كارخانه الكترونيك نظامي سعد 13 عراق كه توسط فرانسه احداث گرديده بود 700 ميليون دلار تجهيزات پيشرفته الكترونيكي فروختند كه از اين رقم 151 ميليون دلار مربوط به فروش خازن هايي شبيه به ماشه هاي كريتون بود كه در انفجارهاي هسته اي مورد استفاده قرار مي گرفت كه با موافقت وزارت بازرگاني آمريكا به كارخانجات تسليحاتي عراق فروخته شد. بنا به گزارش كميته فرعي مجلس نمايندگان آمريكا از اين كامپيوترها در توليد موشكهاي دور برد و پيشبرد برنامه سلاح هسته اي عراق استفاده شده بود.
«زيبرت از مقامات بلند پايه وزارت انرژي آمريكا، كه فعاليتهاي هسته اي صدام را زير نظر داشتند در فوريه سال 1987 به اين نتيجه رسيد كه بر خلاف تصور دولت آمريكا، عراق در طول سه سال و در صورت متوقف نشدن سيل فناوري هاي پيشرفته ي آمريكايي حتي كمتر از سه سال ديگر مجهز به بمب اتمي خواهد شد.
اعزام نيروي عرب به جبهه هاي جنگ عليه ايران
«سودان در اواسط دي ماه 61 صدها تن از سربازان ارتش خود را به جبهه هاي جنگ عليه ايران اعزام نمود. همچنين به دستور جعفر نميري رئيس جمهور سودان در شهر خارطوم پايتخت اين كشور و پاره اي از شهرهاي ديگر دفاتري جهت ثبت نام براي اعزام نيرو به جبهه هاي جنگ عليه ايران دائر گرديده است. جعفر نميري در مصاحبه با مجله اليوسف چاپ قاهره اذعان مي دارد كه اعزام نيرو به عراق طبق تصميم كنفرانس سران عرب صورت گرفته است.
سر لشكر وفيق السامرايي (مسئول اسبق استخبارات عراق):
«در جهت كمك عراق، يمن تيپ پياده العرويه را به عراق فرستاده بود. اردن نيز نيروي اليرموك را به عراق گسيل داشت و سودان داوطلباني را اعزام داشت كه در جبهه شرقي رودخانه ميسان در خط مقدم جبهه فعاليت مي كردند.»
منابع:
1- جنگ از نگاهي ديگر
2- ويراني دروازه ي شرقي (وفيق السامرايي)



 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 

قدم‌هايي رو به آسمان
وقتي با آن جثه‌ي نحيف، با اشتياق قدم‌ها را مي‌شمرد، داشتم به اين فكر مي‌كردم كه روز اولي كه به واحد اطلاعات و عمليات آمد با حيرت به او نگاه مي‌كردم و برايم سوال شده بود كه چرا بچه‌اي به سن و سال او در اين واحد كه همه‌ي افرادش با سابقه‌ هستند، آمده است. ما در شناسايي بوديم و او به عنوان قدم شماره، دوازده هزار قدم را تا نزديك دشمن شمارش كرد. خستگي از چهره‌اش مي‌باريد اما روح مسيحايي امام و شور و اخلاصي كه در جبهه‌ها حاكم بود، حال ديگري به امثال محمد رضا ضريباني داد و از آناني مردان آب ديده و كار كشته‌اي ساخته بود. به او گفتم تو به عنوان تامين همين‌جا باش تا ما براي شناسايي بيش‌تر به جلو برويم. وقتي برگشتيم، رضا را ديدم كه بر اثر خستگي ناشي از دوازده هزار قدم با چهره‌ايي معصوم در خواب است. هيچ گاه آن چهره كه همه‌ي وجود آمده بود تا دين خود را به اسلام ادا كند از خاطرم نمي‌رود.
ارسال خاطره ستاد يادواره‌ي شهداي شهرستان بابل

***

بي‌احتياطي
در عمليات فاو با چندين نفر از دوستان در مركز آموزش‌هاي تخصصي دريايي پادگان سيدالشهدا بوديم كه به ما ماموريت دادند به منطقه عملياتي فاو برويم تا مسووليت شناورهاي بسيار بزرگي كه سپاه در آن‌جا داشت را به عهده بگيريم. قرار شده بود با اين شناورها بولدوزر، تانك و سلاح‌هاي سنگين را به فاو ببريم. يادم مي‌آيد در زماني كه از شناورها استفاده مي‌كرديم ناگهان دچار جزر شديد شديم و در كانال گير كرديم چون آب اروند كم شده بود و كف شناور در گل گير كرد. در آن هنگام يكي از نيروها به نام سيد حسين معروف زاده كه از بچه‌هاي شهرستان رشت بود به كمك‌مان آمد و با تجربه‌اي كه داشت، توانستيم از آن حالت خارج شويم. در منطقه، هميشه تعداد زيادي از هواپيماهاي دشمن در حال پرواز بود. روزي يكي از هواپيماها توسط نيروهاي پدافند هوايي انهدام شد و خلبان آن با چتر پريد و باد او را به سمت عراق برد. نيروهاي ما وقتي وضعيت را اين طوري ديدند به سوي خلبان آتش گشودند. ما نيز بي‌احتياطي كرديم و غافل از اين كه دوباره شايد مورد حمله‌ي هواپيماها قرار بگيريم به سمت محل افتادن خلبان كه بين ما و عراقي‌ها بود رفتيم. ناگهان يك هواپيماي عراقي بدون اين كه ما متوجه شديم به سوي ما راكت شليك كرد. من به سيد حسين گفتم: پناه بگير! و خودم نيز به داخل آبي كه كنار خيابان بود، شيرجه رفتم. يك تركش‌ بزرگ به كنارم اصابت كرد و يكي از گل‌هاي بزرگ به روي پشتم افتاد. من ابتدا فكر كردم تركشي به پشتم خورد. داد زدم و به سيد حسين گفتم: من تركش خوردم! ولي جوابي نشنيدم. دستم را به پشتم زدم و بعد نگاه كردم، خوني نديدم. خيالم راحت شد. از اين كه مجروح نشدم؛ البته مقداري موج گرفتم. بلند شدم تا ببينم، سيد حسين كجاست. همين طور كه به اين طرف و آن طرف نگاه مي‌كردم چشمم به سيد افتاد كه زير تويوتا دراز كشيده بود. جلوتر رفتم و صدايش زدم. نه جوابي داد و نه تكاني خورد. وقتي پيش‌اش رسيدم متوجه شدم تركشي كه به او اصابت كرد منجر به شهادتش شد. 
براساس خاطره‌‌اي از رحمت فريدي

***

برای دیدن ادامه خاطرات به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 

از ماشين پياده شد. آرام آرام راه افتاد‌،اول كوچه ايستاد.هواي سرد آذرماه در پوستش رخنه مي كرد.

به آرامي  قدم هايش با كوچه آشنا شدند. قطره هاي باران به پيشوازش آمدند. بوي خاك آميخته با آب باران، به دلتنگي اش مي افزود. مرد لبريز شده بود از نمي غريب. لحظه اي درنگ كرد. زير لب زمزمه كرد:

- يعني كسي خبر ندارد؟

دوباره راه افتاد. چند جوان سراسيمه در كوچه مي دويدند. ته چاله هاي كوچه پر شده بود از آب. جوان ها همچنان مي دويدند،يكي از آن ها داد زد:

بچه ها بدوين. خيس مي شين

زير باران ايستاد

- محمد! به بچه ها بگو كل خاكريز رو بدوند. اين جا زير آتش دشمنه. به قاسم بگو بيسيم بزنه براي ستاد عمليات. موقعيت صحرا لو رفته بايد عقب نشيني كنيم.

مگرنگفتم بيرون نمون بچه! سرما مي خوري.

صداي زن كه فرياد مي زد،او را به كوچه برگرداند. راديوي مغازه ي كوچك بقالي با خش خش هاي مداوم آزارش مي داد . قناري تنها در قفس سرمغازه آويزان بود و در رنجي غريب خود را به قفس مي كوبيد. ماشيني كنارش ترمز كرد. جواني سر از شيشه بيرون آورد.

آقا!ببخشين. تو اين كوچه سليمي ندارين؟

- نمي دونم من مال اين محل نيستم.

جوان تعجب كرد.

از جوان دل كند.

مصطفي زير لب ذكر مي گفت و سيد محسن فرمانده ي گروه داشت طرح عمليات را براي جمع توضيح مي داد. شب سرشار مهتاب بود انگار از آسمان فرشته مي باريد. هيچ كسي حاضر نبود حتي ذره اي از دلتنگي اش را به تمام دنيا بدهد.

بعد از اتمام حرف ها،سيد نزديكش آمد و در مقابلش نشست:

- به بچه هاي محل سلام برسون.اين نامه رو هم بده به مادرم.

محكم دست سيد محسن را گرفت

-اما سيد من هم با شما ميام عمليات مگه نه؟

لبخند سيد به انتهاي حرف هايش، نقطه چين تلخي گذاشت:

- من مال اينجا نيستم اما تو هنوز بايد بايستي و مبارزه كني

باران داشت شدت مي گرفت. دختر و پسري جوان با لب هايي مملو از لبخند از روبرو مي آمدند.

زير چادر لحظه هايشان را با زمزمه ي باران جشن گرفته بودند.

- پسرم!همه ي محله مي دونن شما، تو و رويا دلاتون به هم گره خورده ،تازه اون نشون كرده ي توست. خالت اينا هم كه حرفي ندارن. من به باباي خدا بيامرزت قول دادم ،دست شما رو تو دست هم بذارم. ايشالله بعد از محرم و صفر هم براتون عروسي مي گيريم.

كوچه كم كم خلوت شد و گاه گاهي ماشيني از آان، باسرعت مي گذشت و آب چاله ها را به لباس هايش مي پاشيد.

قدم هاي مرد مانند لباس هايش خيس شده بود . حالا نفس هايش با نام رويا آميخته بود و انگار نجوا يي آشنا در بغض هايش طنين انداز شده بود.

- من شايد هيچ وقت برنگردم نمي خوام تو همه ي عمر لباس عزا بپوشي.

خشمي ملموس همراه با لبخند رويا به گفته هايش خاتمه داد.

- اگه تا هميشه هم قراره نيايي من منتظرت مي مونم.چه طور مي خواي همه ي روزها و لحظه ها و سال ها ي عشقم و فقط به خاطر اين كه شايد نياي، زير پا بذارم!تو بر مي گردي. من مطمئن هستم. تو اگه اون طرف دنيا هم باشي من صداي قلبتو مي شنوم.

باران مثل سيل مي باريد،مرد در ترسي به شكل تنهايي احاطه شده بود. كوچه داشت براي آخرين مسافرش در آن روز سرد پاييزي، دست تكان مي داد. حالا مرد كنار دروازه ايستاده بود و هر چه در ذهنش مي گشت جز تصويري مبهم از رويا در آن نمي يافت. سكوت در هجومي از باران و سرما نعره مي كشيد و نغمه اي شيرين در سنفوني تاريك زمان هنرنمايي مي كرد. او  اما دلش گرفته بود، دل به دريا زد و دست  هاي بي رمقش را به سوي زنگ نشانه برد. انگار دنيا ايستاده بود و تماشا مي كرد. صداي زنگ در گوش كوچه دويد.

- كيه

مرد وامانده مكثي كرد و صدا تكرار شد.

- گفتم كيه

اين بار مرد بي واهمه جواب داد:

- منم

صداي آيفون با دست پاچگي تكرار شد.

- ببخشيد آقا شما.

مرد اين بار سرشار از ترس و دلهره جواب داد:

-        منم محمد حسين

گوشي آيفون قطع شد

مرد ايستاد . باران نايستاد و در دل مرد موجي از اضطراب و نگراني مي رقصيد.

صداي قدم هايي كه پله ها را هر چه سريع تر مي پيمود، مرد را مي ترساند. كم كم در به روي پاشنه چرخيد.

مرد در دروازه غرق شده بود.

- اگه تا هميشه هم قراره نيايي من منتطرت مي مونم.

پاييز ايستاده بود. مات و مبهوت سبزترين لحظه اش را جشن مي گرفت.

                                                                                                              نعيم ذبيحي - زيرآب



 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 

روز دوم عمليات رمضان در زير حجم شديد آتش دشمن، در حالي كه با تعدادي از بچه‌هاي بهداري مشغول مداواي مجروحين و انتقال آن‌ها به عقبه‌ بوديم، شهيد اسدي را ديدم، كه بازويش تركش خورده بود و به زحمت داشت از آمبولانس پياده مي‌شد. با دستپاچگي به سمتش دويدم. با همت بچه‌هاي اورژانس بهداري، جلوي خونريزيش را گرفتيم بدون فوت وقت، مراحل انتقالش به بيمارستاني در آبادان، انجام شد. 
البته لحظاتي قبل از حركت آمبولانس به اسدي گفتم: رستم جان! هنگامي كه به گرگان رفتي سلام مرا به خانواده‌ام برسان. پاسخ داد: كسي قرار نيست به گرگان برود تازه! بيمارستان هم نمي‌روم. چون بازويم فقط خراش كوچكي برداشته، مي‌خواهم در اسرع وقت خودم را به خط برسانم. كادر اورژانس تحت هيچ شرايطي حاضر نشدند با خواسته‌ي او موافقت كنند تا اين كه رستم با التماس از من خواست تا همكارانم را براي ماندنش، متقاعد كنم. با توجه به حجم جراحات و نياز فوري به امور درماني تكميلي، با درخواستش موافقت نشد. خيال ما از همه چيز راحت بود اما در كمال شگفتي، در مرحله سوم عمليات رمضان، رستم اسدي را ديدم كه خود را براي شركت در عمليات آماده كرده است. اين كه كي خود را مداوا كرد و يا چگونه، نمي‌دانم اما در همان عمليات، به ديار خوبان شتافت.
راوي: محبت قاضي ـ گرگان 

****************

من و 15 نفر از دوستانم در قله‌ي عماد نزديك منطقه دزلي مريوان گردهم جمع بوديم. شهيد كه كمك تيربار ژ ـ 3 بود خود را آماده كرد تا به سوي پست نگهباني برود. هوا به قدري سرد بود كه هيچ جنبنده‌اي جرات نداشت از لانه‌اش بيرون بيايد، اما با توجه به نا امني منطقه مي‌بايست بر سرما غالب شد و چند ساعتي، تن را به زمهرير زمستان سپرد و در پست نگهباني، با چشمان نافذ حركات دشمن را تحت نظر داشت.
دقايقي نگذشت كه شهيد دوباره بازگشت و از من درخواست اسلحه كرد. تعجب كردم و وقتي دليل بازگشت زود هنگامش را پرسيدم پاسخ داد: وقتي سرپست رفتم، علي‌آبادي را ديدم كه از شدت خستگي درخواب عميقي فرو رفته بود. دلم نيامد بيدارش كنم. آمدم اسلحه‌‌ي ديگري از شما بگيرم و سرپست بروم؛ و نگهباني دهم.
راوي: عيسي بهره‌مند ـ نوده كتول

برای دیدن ادامه خاطرات به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 
خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قربانگاه عشق حرکت کردم.... اما تو میخواستی که این قربانی هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزیزترین کسانم را بقربانی پذیرفتی .... و مرا در آتش اشتیاق گذاشتی........ 
خدایا!
 
ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند، و او اسمعیل را مهیای قربان کرد....
 
هنگامیکه پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار.
 
ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسمعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربان شود (استحقاق قربانی شود)
 
زمان زیادی گذشت، تا قربانی کاملی، که عزیزترین فرزندان آدم بود، بدرجه ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود.
 
خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قربانگاه عشق حرکت کردم.... اما تو میخواستی که این قربانی هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزیزترین کسانم را بقربانی پذیرفتی .... و مرا در آتش اشتیاق گذاشتی....
 
دست نوشته دكتر چمران

 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 

باز، پر ...

چلچله، پر ...

قوچ و قو و كفتر، پر ...

باز در بازي، پر ... هرکه، كه دارد پر، پر! ...

شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ...

نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ...

گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ...

جز حديث سفر و آتش و خون ...

هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ...

رود، پر ... بازي، پر ...

وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ...

ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ...

صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ...

باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر! ...

بچه‌ها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ... 

عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر ...

 

پدر! گفتي که در آغوش خطر می‌مانی
چون عاشق راه در سفر می‌مانی
گفتی سفری هست نگفتنی اما
یک عمر تو مفقود الاثر می‌مانی

 برگرفته از وبلاگ يه پوتين و يه پلاك



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 

دو كوهه نام منطقه‌اي است نزديك شهر انديمشك، در دشتي صاف كه به خاطر وجود دو تپه كه در كنار هم قرار گرفته‌اند از دور جلب توجه مي‌كند. دو كوهه كه در يك منطقه گرمسير قرار گرفته زمستان‌هاي معتدل دارد و تابستانهاي گرم. صبح‌ها هواي دوكوهه خنك و دلچسب ولي هنگام ظهر آتش از در و ديوار آن مي‌بارد. اگر انديمشك را دروازه خوزستان بدانيم، دوكوهه دروازه‌ي جبهه‌هاي جنوب است.
با توجه به اعزام كاروان راهيان نور براي بازديد از مناطق عملياتي جنوب،سرويس«فرهنگ و حماسه» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) براي آشنايي بيشتر زائران با اين مناطق هر روز يكي از اين مناطق را معرفي مي‌كند.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، پادگان دوكوهه يكي از بزرگترين پاگان‌هاي ارتش به حساب مي‌آمد. اين پادگان كه اكنون نيز در اختيار ارتش جمهوري اسلامي است در فاصله 10 كيلومتري شهر انديمشك واقع است كه متعلق به يكي ازتيپ‌هاي لشگر 92 زرهي اهواز مي‌باشد.
پادگان دوكوهه در ابتدا بي‌هيچ امكانات تاسيساتي و رفاهي پذيراي نيروهاي رزمنده شده بود، براي اولين بار تيپ 7 ولي‌عصر (عج) متشكل از نيروهاي اهل دزفول و ساير شهرهاي استان خوزستان، در زمستان 1360 وارد پادگان دوكوهه شدند، اما از آنجا كه دوكوهه به تيپ 27 محمد رسول‌الله (ص) تحويل داده شده بود و فرمانده تيپ 27 محمد رسول‌الله (ص) «احمد متوسليان» فرمانده پادگان محسوب مي‌شد،‌ نيروهاي اين لشگر در ساختمان دوكوهه اسكان گزيدند. مقر واتاق شهيد همت و ديگر شهداي لشگر 27 در دوكوهه هم اكنون از آن بازديد به عمل مي‌آيد.
از اقدامات بسيار مهمي كه در دو كوهه صورت گرفت ساخت حسينيه‌ي بزرگي بود كه بعدها به نام حسينيه‌ي حاج همت نامگذاري شد.
با اعلام پذيرش قطعنامه،آن روزها، روزهاي خلوت نيروها با دوكوهه بود. همه چيز تمام شده بود و ديگر هيچ بهانه‌اي براي ماندن نبود، خاطرات صبحگاه‌هاي با طراوت، نمازهاي باشكوه جماعت، ناله‌هاي پاك نيمه شب، چهره‌هاي معصوم و بي‌ادعاي شهدا، همه وهمه بايستي در قفس سينه‌هاي داغ ديده آرام مي‌گرفت.
دستهاي لرزان به جان ديوارها افتاده بود. خودكار، مداد، ماژيك و زغال مدام روي سينه ديوارها حركت مي‌كردند «شهدا ما را فراموش نكنيد»، «خداحافظ بچه‌هاي شلمچه»، «اي شهيدان تو را به خدا به خواب ما بياييد».
ساعت 6 و 30 دقيقه‌ي صبح روز 29 مرداد سال 1367 آتش بس بين جمهوري اسلامي ايران و عراق برقرار شد. آن روز دو كوهه يكي از خلوت‌ترين روزهاي خود را گذراند. دوكوهه چند بار مورد آماج حملات دشمن قرار گرفت. زخم‌هايي كه هم اكنون نيز بر پيكره‌ي ساختمان‌هاي دو كوهه به چشم مي‌خورد يادگار رزم‌هاي شبانه و انفجارهاي پي در پي آن زمان است.



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 

یادش بخیر آن جبهه های نور، یاران

این عقده ها تا کی کنم مستور، یاران

یادش بخیر صبح شلمچه عصر مجنون

شبهای فکه روزهای هور، یاران

 **************************

 گمنام

پس از عمری غریبی بی نشانی

خدا می خواست در غربت نمانی

از آن سرو سرافراز تو هرچند

پلاکی بازگشت و استخوانی

 



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 

به سوي دريا

از خواب پريد و چشمانش به طرف پنجره خيره شد. سرش درد مي‌كرد و قلبش به شدت مي‌تپيد. بوي دريا مي‌آمد. دلش طوفاني شد. نزديك پنجره رفت. نگاهي به كودك يك ساله‌اش يوسف كرد و نفس عميقي كشيد. چهره‌ي معصوم يوسف، آرامشي عجيب در دلش به پا كرد و باز دوباره به سوي دريا.
حس عجيبي بر دلش چنگ مي‌زد. گويي اتاق با تمام وسعتش او را در خود مي‌بلعيد.
پاهايش سست شدند و بر زمين افتاد. تصويرهاي مبهم، مقابل چشمانش خودنمايي كرد: دريا طوفاني بود. موج‌ها به شدت به هم مي‌خوردند و صداي مهيبي مي‌دادند. چهره‌ي زرد يونس مقابل ديدگانش نمايان شد. سرخيِ خون، تنِ مجروحش را احاطه كرده بود و هر لحظه موجي مي آمد و خون‌ها را در خود مي‌بلعيد و باز دوباره خون در آب شناور مي‌شد. همراه موج‌ها بالا و پايين مي‌شد. با صداي خسته‌اي كه انگار صداي امواج تارهاي صوتي‌اش را در هم ريخته باشد، فرياد مي‌زد: ري ... ريحانه. تنم ! ريحانه تنم مي‌سوزد ! و با انگشتش جايي را نشانه گرفت. چشمان زن ردّ اشاره را گرفت.
موج نزديك و نزديك‌تر شد. لبخند شيريني بر لبان كبود يونس نشست و ميان موج‌هاي پرتلاطم دريا گم شد.
با نواختن ساعت، درياي دلش آرام گرفت و تصويرهاي خوابش محو شد. ساعت، هشتمين ضربه را نواخت و به دنبال آن صداي در آمد: تق، تق، تق.
دستان سرد و بي‌رمقش را به پنجره قلاب كرد و ايستاد. چادر آبيِ گل سفيدش را روي سر انداخت و به طرف حياط راه افتاد.
بوي دريا، شديد و شديدتر مي‌شد. شير حوض چكه مي‌كرد و با هر چكه كردنش، ماهي‌هاي سرخ را مي‌ترساند. قدم‌هايش را آهسته كرد.
دوباره صداي در بلند شد: تق تق ...
بوي دريا و تهوع، تنش را سلول‌‌به‌سلول سوزاند. پشت در رسيد. دستش را آهسته روي دستگيره‌ي در گذاشت و در را باز كرد. از لاي پلك‌هاي نيمه‌باز، چكمه‌هاي خاك خورده‌اي نمايان شد. تپش قلبش دوباره شدت گرفت. خود را روي زمين انداخت و دستانش را آرام‌آرام روي خاك‌هاي چكمه‌ها ماليد.
مرد متحير، قدمي به عقب برداشت و صداي مردانه‌اي بلندي شد:
- سعيد چرا برگشتي ؟!
زن سراسيمه سرش را بالا گرفت و گونه‌هاي خيسش را با گوشه‌ي چادر پاك كرد. مرد دوباره نزديك زن شد. زبانش بند آمده بود.
مرد كنارش نشست و نگاهش را از چشمان مضطرب زن دزديد و دستش را در جيب پيراهنش فرو كرد و چيزي بيرون آورد. زن با نگاهش، دست مرد را دنبال كرد و از پشت هاله‌اي از اشك، چشمانش برق زد و تنش سوخت.
پلاك در دستان مرد با نسيم آرام و آهسته مي‌رقصيد و صدا مي‌كرد و جلاي نقره‌اي‌رنگش را در چشمان خيسِ زن منعكس مي‌كرد. زن دست راستش را روي قلبش گذاشت و دستِ چپش را دور پلاك حلقه كرد و آن را از دستان مرتعش مرد گرفت.
صداي موج‌هاي دريا، قلبش را لرزاند. پلاك را با ولع بوييد.
بوي دريا مي‌داد !

نويسنده: مريم حيدري زاده

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 27



 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 

بازبه انتظار

آن روز هم فلق جور ديگري بود. ابرهاي بريده‌بريده كه با سرخي غليظ خود، قله داغدار الوند را در آغوش مي‌فشردند، در پهنه‌اي از غم، شناور بودند.
اين چهارمين عصر دلگير و آزاردهنده‌اي بود كه بعد از شهادت حبيب (1) به سراغ شهر مي‌آمد. چون او از جمع محدود و صميمي بچه‌هاي سپاه پرواز كرده بود، اين اندوه در تمام در و ديوار و كوچه و خيابان‌ها، پخش شده و خبر شهادتش، مثل توپ در زمين و آسمان شهر پيچيده بود.
محوطه سپاه را به ياد حبيب آذين بسته بوديم و حجله‌هايي را كه ميان هر كدام، سيني نيمه ‌ُري از خرما قرار داشت، جلوي در، كنار خيابان گذاشته بوديم.
فقط نصب پرده‌هاي باريك و بلند سبز و سرخي كه مخصوص مراسم شهدا بودند و بايد از كناره‌هاي دروازه بزرگ و آهني، آويزان مي‌كرديم، باقي مانده بود.
من زير پرتوهاي كمرنگ خورشيدي كه رو به افول بود، بالاي دروازه، لب ديوار نشسته بودم و داشتم يكي از پرده‌ها را آويزان مي‌كردم تا حميد از پايين آن را ببندد.
حاج بابا (2) به ديوار مياني حياط تكيه داد و با اندوهي كه در اين يكي – دو روز تمام وجودش را در خود مي‌فشرد، پرسيد:
جعفر، گفتي، حبيب چطوري شهيد شد؟
در حالي كه به حميد اشاره مي‌كردم تا پرده را بيشتر بكشد، زيرچشمي نگاهي به او انداختم و گفتم: « اين سومين باري‌ست كه اين را مي‌پرسي، خُب شهيد شد ديگه.
» حاج بابا انگار كه از اين طرز جواب دادن من ناراحت شده باشد، بدون آن كه چيزي بگويد، برگشت و راه افتاد به سمت ساختمان. سريع از در آويزان شدم و پريدم روي زمين و بعد دويدم زير بغل او را گرفتم: « خب چرا حالا ناراحت مي‌شي، راست گفتم ديگه ! »
نه جعفر ناراحت نشدم، فقط دلم خيلي براي حبيب تنگ شده !
زود دنبال حرف حاج بابا، ادامه دادم: « مي‌دوني، تنها چيزي كه من يادم مي‌آيد، اينه كه، حبيب توي كانال بود و من با عجله داشتم از كنارش رد مي‌شدم، درگيري شدت داشت و كل منطقه زير آتش بود كه ديدم، حبيب و بي‌سيم چي‌اش هر دو با هم افتادند، چون بايد سريع خودم را به محور كناري مي‌رساندم، فرصت برگشتن نبود. ولي ديدم كه تير مستقيم، سر او و سينه بي‌سيم‌چي را شكافته است و جنازه آنها همانجا ماند؛ نزديكي دروازه خرمشهر.
جعفر، جعفر، پاشو نمازت قضا نشه ....
اين صداي علي بود كه از ششدانگ خواب بيدارم كرد. بلند شدم و توي جايم نشستم و خسته بودم، ديشب تا ديروقت، با بچه‌ها مشغول انجام كارهاي عقب‌افتاده و فراهم كردن مقدمات مراسم حبيب بوديم.
خميازه‌اي كشيدم و راه افتادم، به سمت دستشويي تا وضو بگيرم. از دستشويي كه برگشتم، آستين‌هايم بالا بودند و خيسي آب وضو، پوست صورت و دستانم را با خنكي خود، نوازش مي‌داد.
از پله‌هاي نمازخانه سپاه بالا رفتم و در حالي كه زير لب اذان و اقامه مي‌گفتم، دستگيره را پايين كشيدم. در، با صداي جيرِ هميشگي‌اش به صدا درآمد و من وارد اتاق شدم.
هنوز خواب‌آلوده بودم، اما نه آن‌قدر كه شخصي را كه در گوشه نمازخانه ايستاده و داشت با باند سفيدي كه به دور سرش بسته بود، نماز مي‌خواند، نشناسم.
از تعجّب درجا ميخكوب شدم. خدايا چه مي‌ديدم ! جلوتر رفتم تا او را بهتر ببينم، اما باز هم باورم نمي‌شد. چشمانم را با دست ماليدم و باز به صورت او خيره شدم. باوركردني نبود، اما او حبيب بود !
خودش بود؛ حبيب ... ولي من خودم ديده بودم كه او شهيد شده؛ گيج شده بودم و نمي‌دانستم چه كار بايد بكنم. با عجله دويدم بيرون و فرياد زدم: « بچه‌ها بدويد، مهمون داريم، ... بالا بياييد، حبيب آمده ! »
مهدي كه داشت كنار شير فشاري در گوشه حياط، مسح پايش را مي‌كشيد، سرش را بالا آورد و گفت: « چه خبرته، مگه ديوانه شده‌اي، اول صبحي داد و بيداد راه انداختي ! »
گفتم: « نه، به جان خودم راست مي‌گم، شه‍يـ ...چيز ... حبيب آمده.»
بچه‌ها با شنيدن اين خبر هر كدام از يك گوشه دويدند توي نمازخانه، تا ببينند من چه مي‌گويم. حالا با ديدن او، باورشان شده بود كه راست گفته‌ام و او خودش بوده است.
همه به دور حبيب – كه به آرامي مشغول نماز بود _ حلقه زديم. همه منتظر بوديم تا او نمازش را تمام كند و ما شهيد زنده‌مان را در آغوش بفشاريم.
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته، الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، ...
و تا حبيب، اين را گفت، همه پريديم روي او و هر كس از يك جاي صورتش شروع كرد به ماچ كردن.
- اا يوا...ش، خفه شدم !
حبيب زير دست و پا له مي‌شد، ولي بچه‌ها ول‌كن نبودند.
حاج بابا داد زد: « مثل اينكه او مجروحه‌ها، يك كمي احساساتتون را كنترل كنيد ! »
بعد حبيب با شوخي گفت: « آره راست مي‌گه، من مجروحم، يعني شهيد نشدم، اين هم آخرين بارتون باشه كه كسي را بي‌خود و بي‌جهت، شهيد مي‌كنيد ! »
قهقهه خنده بچه‌ها بلند شد. راستش از بچه‌ها خجالت مي‌كشيدم؛ چون جريان شهادت حبيب را فقط من ديده بودم. پرسيدم: « خُب حبيب جان تعريف كن ببينم، بعد از اين كه تير خوردي، چه شد ؟ »
حبيب كه انگار تازه يادش افتاده باشد كه سرش تير خورده، از درد، گره‌اي به پيشاني انداخت و گفت: « حالا پاشين نمازتون رو تا قضا نشده بخونيد، وقت براي اين حرف‌ها زياده ! »
ساعت 9-8 صبح بود و تا اين ساعت هيچ كس از برگشتن حبيب خبر نداشت. داشتيم تندتند با علي حجله‌ها و پرده‌هاي مشكي حبيب را جمع مي‌كرديم كه يكي از پشت با صداي آهسته و نرم گفت: « كمك نمي‌خواهيد ؟! »
برگشتم به عقب و تا نگاهم به صاحب صدا افتاد، با صداي بلند زدم زير خنده !
چرا مي‌خندي ؟ ... مي‌خوام كمكتون كنم زودتر اين بساط رو جمع كنيم ... خنده داره ؟
نه حبيب به باند دور سرت مي‌خندم، يك نگاهي توي آينه بكن، ببين چه شكلي شده‌اي. »
از بس بچه‌ها از سر و كله حبيب بالا رفته بودند، باند دور سرش يك وري افتاده بود روي گوشش و قيافه خنده داري پيدا كرده بود.
حبيب گفت: « بچه‌ها وقتي اينها را جمع كرديم، كدومتون با من مي‌آييد مزار شهدا ؟ »
من بي‌معطلي جواب دادم: « حالا بگذار برسي، بگذار خانواده‌ات لباس مشكيشون رو دربياورند، بعد ... ! »
حبيب دوباره از درد، دستش را روي سرش گذاشت و گفت: « مهدي صبح زود رفته، به خانواده‌ام خبر بده. حاج بابا هم مي‌گفت: فردا قراره برويم سر پل، پس ديگه كِي وقت مي‌شه ؟ »
علي، سوزن و ميخ‌هايي را كه از پرده كنده بود و به رديف، بين لب‌هايش چيده بود، بيرون آورد و گفت: « حبيب جان ببخشيد، من بايد بروم پادگان، براي تداركات فردا. »
من لحظه‌اي مكث كردم و گفتم: « باشه، من باهات مي‌آم. »
لابه‌لاي قبرهاي شهدا، مي‌گشت و بي‌صدا گريه مي‌كرد. من هم پشت سرش مي‌رفتم، تا به خاطر زخمي كه سرش برداشته بود، مشكلي برايش پيش نيايد.
يكباره چشمش به قبري افتاد كه رويش نوشته بود: « سردار رشيد اسلام، سپاهي شهيد حبيب مظاهري. شهادت: عمليات بيت‌المقدس ( خرمشهر ) تاريخ شهادت: 20/2/ 61 »
در همين مدتي كه خبر نادرست شهادت حبيب پيچيده بود، خانواده‌اش به ياد او يادماني در قطعه شهدا گذاشته بودند تا اگر بعدها جنازه‌اش برگشت، در آنجا دفن شود.
حبيب برگشت به طرف من و پرسيد: « جعفر اين چيه ؟ »
خانواده‌ات برايت گذاشته‌اند، خودشون خواستند.
حبيب زير لب و آميخته با اشك گفت: « لياقتش رو نداشتيم كه مال ما باشه ! »
و بعد زل زد به نوشته‌هاي روي سنگ قبر.
دانه‌دانه اشك‌هايي كه از گوشه چشمان او بر روي سنگ سفيد و كدر قبر مي‌ريختند، لايه نازك گرد و خاك نشسته بر آنجا را مي‌شست.
گويي اشك‌ها از كاسه لبريزي مي‌جوشيدند كه هزار بار انتظار را زمزمه كرده است. اشك‌هايي كه با بندبند آن جمله‌ها، قرابتي نزديك را جستجو مي‌كردند. آرزو كردم هيچ وقت به آنجا نرفته بوديم و هيچ‌گاه آن از سفر برگشته را در تقابل با گذشته سرخش نمي‌ديدم.
با دو دستم از پشت، شان‌هاي دردمند او را گرفتم و گفتم: « حبيب جان ببين، اگر ... اگر خيلي طولش بدهي، دير مي‌شه، ها ! »
در حالي كه با زور و زحمت بغضم را در گلو مي‌فشردم، او را در آغوش كشيدم.
بعد از زيارت قبور شهدا، حبيب را تا خانه‌شان رساندم و خودم برگشتم سپاه تا براي اعزام فردا، كارهاي عقب‌افتاده را انجام دهم.
(1)سردار حاج علي شادماني
(2) سردار حاج مهدي روحاني

نويسنده: سيدمحمدرضوي



 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 
دفاع مقدس

جنگ‌ تحميلي‌ عراق عليه‌ ايران‌ از طولاني‌ترين‌ جنگ‌هاي‌ قرن‌حاضر است‌. اين‌ جنگ‌ تقريباً دو برابر جنگ‌ جهاني‌ اول‌، يك‌ و نيم‌برابر جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و سه‌ برابر جنگ‌ شبه‌ جزيره‌ي‌ كره‌ طول‌ كشيد.

در عمل‌، انرژي‌ عظيم‌ انقلاب‌ اسلامي‌، ماشين‌ جنگي‌ِ دشمن‌ را كه‌از سوي‌ شرق و غرب‌ پشتيباني‌ مي‌شد از حركت‌ باز نگه‌ داشت‌ و هرقدر كه‌ زرادخانه‌هاي‌ ارتش‌ عراق انباشته‌ از تجهيزات‌ شرقي‌ و غربي‌مي‌شد، تحركات‌ نظامي‌ نيروهاي‌ اسلام‌ منسجم‌تر و سازمان‌ يافته‌ترمي‌گشت‌ تا جايي‌ كه‌ عمليات‌ بزرگي‌ چون‌ بيت‌المقدس‌، والفجر8 وكربلاي‌ 5 را طراحي‌ و هدايت‌ كرد.

جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ در طول‌ هشت‌ سال‌ دفاع‌ مقدس‌، نوزده‌عمليات‌ بزرگ‌ (با استعداد نيروي‌ تكور بيش‌ از ده‌ هزار نفر)، نوزده‌عمليات‌ متوسط‌ (با استعداد نيروي‌ تكور بيش‌ از دو هزار نفر) ويكصدو بيست‌و پنج‌ عمليات‌ كوچك‌ (با استعداد نيروي‌ تكور تا دوهزار نفر) انجام‌ داده‌ است‌.جنگ‌ تحميلي‌ دو هزارو هشتصدوهشتادوهفت‌ روز طول‌ كشيد. طي‌ اين‌ مدت‌ هزار روز نبرد فعال‌ در جريان‌ بودكه‌ آفند نيروهاي‌ خودي‌ هفتصدو نودو سه‌ روز و آفند دشمن‌دويست‌و هفت‌ روز بوده‌ است‌. اين‌ ارقام‌ نشان‌ دهنده‌ي‌ دقت‌، سرعت‌و ابتكار عمل‌ نيروهاي‌ مسلح‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌.



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 
سرلشكر خلبان احمد كشوري

شهيد احمد كشورى به روايت سرهنگ خلبان «حميدرضا آبى»
از همان روزها كه مجله هاى مبتذل مد را با پول توجيبى ماهيانه اش مى خريد و در باغچه خانه به آتش مى كشيد؛
از همان روز ها كه صندوق جمع آورى كمك براى فقرا تهيه مى كرد و خودش بيشترين سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نبايد فقط به فكر خودش باشد و از همان روز ها كه به عنوان نخستين داوطلب مأموريت هوايى در غائله كردستان، دستش را بالا كرد و به عمليات رفت، همه بايد مى دانستند كه بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممكن است آسمانى  شود.

در جبهه هر بار كه از مريم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم كه جاى خدا را در دلم، تنگ نكنند.
احمد فرماندهى تيم آتش هوا نيروز دراستان ايلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز كرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بنيا ميمك ايلام هدف موشك هواپيماى دشمن قرار گرفت.
دوست و همرزم او خلبان «حميدرضا آبى» درباره او مى گويد: «من با احمد، همدوره و هم پرواز بودم. از سال ۱۳۵۳ در مركز پياده شيراز، دوره هاى مقدماتى و عالى را طى مى كرديم و در همان روز ها كه در خدمت ايشان بودم، مسائل عقيدتى را رعايت مى كرد. از نماز و روزه و فلسفه دين، خيلى حرف مى زديم. در همان مركز، گرو هان ديگرى، متشكل از خانم ها، آموزش نظامى مى ديدند. احمدتوصيه مى كرد به آنها نزديك نشويم. آن موقع، حجاب خانم ها رعايت نمى شد و يگان ها هم در كنار هم خدمت مى كردند و آموزش مى ديدند. احمد به ما مى گفت:

براي ديدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نماييد



 نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت