شهادت - شهدا - دفاع مقدس - شهدای گمنام - شعر 3
درباره وبلاگ

این وبلاگ می پردازد به دفاع مقدس - فرهنگ شهادت - شهدای گمنام - دانشجو - دانشگاه مسائل اجتماعی - و اخبار و حوادث دانشگاه علوم پزشكي مشهد و بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد
من و همسرم در قله‌هاي بلند سعادت به جستجوي «شهادت» پرداخته، و همانند سرور شهيدان حسين بن علي(ع) مرگ با عزت را بر زندگي ننگين ترجيح مي‌دهیم.
خداوندا، عظمتت را به ما بشناسان تا جاهل نميريم خدايا، تو شاهد باش كه ما قدم براي رضاي تو برداشته‌ايم
خداوندا، ما را در راهمان ثابت‌قدم بدار

همچنین جاده خاكي در جهت ارتباط هر چه بيشتر با خوانندگان و همراهان هميشگي اقدام به راه اندازي سامانه ارتباطي و پيام كوتاه نموده است .
دوستان عزیز می توانند :
براي عضويت در سامانه عدد 1
براي حذف از بخش اعضاء عدد 2
براي دريافت پيامك وصيت نامه شهدا عدد 3
براي دريافت روز شمار دفاع مقدس عدد 4
براي شركت در مسابقه عدد 5
براي دريافت اخبار دانشگاه عدد 6
براي دريافت اخبار ايران عدد 7
براي دريافت كتابهاي جديد چاپ شده عدد 8
براي دريافت تقويم روز عدد 9
براي دريافت سرفصل هاي مطالب جديد وبلاگ عدد 10 را به سامانه پيام كوتاه جاده خاكي به شماره 09366111424پيامك نمايند.
همچنين جاده خاكي از همين سامانه آماده دريافت سوالات ، انتقادات و نقطه نظرات مفيد و سازنده شما دوستان و ياران هميشگي خواهد بود .
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


*****************
******************
**************
*******************
***************
*********************
شاعر / نويسنده : فرهنگ دشتي


اي بانوي كه غنچه ي خوشبوي حيدري
درهم شكسته اي و پرستوي حيدري
هفت آسمان به هيبت تو رشك مي برد
بانوي غيرتي تو و همخوي حيدري
اي راز عشق و صبر و غضب زير معجرت
خال سياه گوشه ي ابروي حيدري!
پرورده اي به دامن خود صبر را، كه تو
پروده ي نوازش و زانوي حيدري
آيينه هاي غربت و حسرت مقابلت
دنباله ي غريبي بانوي حيدري
درخطبه ي تو خلق، علي را شنيده اند
دراين ميانه قوت بازوي حيدري

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت
 



 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 
شهيد
اي شهيد
اي هميشه جاودان
ياد تو
يادگار زندگان
اي شهيد
اي نشان هي خدا
مهر تو
كي شود زما جدا
نام تو
مشعلي به راه ماست
راه ما
رو به خان هي خداست
روح تو
پا كتر ز روح آب
جان دهد به انقلاب



 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 

سفر كرده‏ام تا بجويم سرت را

و شايد در اين خاكها پيكرت را

من اينجايم اى آشناى برادر

همان جا كه دادى به من دفترت را

همان جا كه با اشك و اندوه خواندى‏

برايم غزلواره‏ى آخرت را

كجايى كه چندى است نشنيده‏ام من‏

دعاهاى پر سوز و درد آورت را

همين تپه را بايد آيا بكاوم‏

كه پيدا كنم نيمه‏ى ديگرم را

تفنگت، پلاكت همين جاست اما

نديديم تسبيح و انگشترت را

تو را زنده زنده مگر دفن كردند

كه بستند دستان و پا و سرت را

پس از اين من اى كاش هرگز نبينم‏

نگاه به درمانده مادرت را



 نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم   

 چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم  

    همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى 

     كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز    

   كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم    

  خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد    

  از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم     

 مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم

 

******************2222

 

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب دل مایی ز چه بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

امت از گفته در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 

باقري آن شمع بزم اهل دل

آن كه سرو از قامتش بودي خجل

مير و سرداري رشيد و بي قرين

پاسدار دين و قرآن مبين

سربداري پاكدين و سرفراز

پاكبازي بي نياز و اهل راز

اهل هيات بود و با عترت قرين

خاكسار اهل بيت طاهرين

بود اهل منطق و صاحب سخن

عامل قرآن و شمع انجمن

در بر ياران به نام مستعار

به غلامي حسينش افتخار

گاه افشردي بد و گه باقري

ليك جانش از دوئيت بد بري

آن دلاور قهرمان سرفراز

بود در ميدان دلير و يكه تاز

داشت در تحليل و تفسير خبر

قدرتي از همقطاران بيشتر

پيش دشمن همچو كوه استاده بود

مرحله در مرحله آماده بود

بود چون دلداده كوي حسين

بود از جان عاشق پير خمين

جنگ را مسووليت بسيار داشت

سينه‌اي سوزان و آتشبار داشت

لحظه‌اي از ياد حق غافل نبود

جز فداكاري ورا حاصل نبود

عاقبت شد پيكرش آماج تير

آن دلير سرفراز بي‌نظير

لحظه‌ توديع آن نور دو عين

داشت بر لب ذكر مولايش حسين

با حضورش رخت از دنيا گرفت

در جنان در سايه‌اش ماوا گرفت

 نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 
شهيد نواب صفويشهيد نواب صفوي

شهيد نواب صفوي

از درون سياهي بپا خاست

يكه مردي به بالاي خورشيد

نعره زد،‌نعره بر حاكم شب

بر صف خفته جانان خروشيد

در بر سركشان ، همچون آتشفشان

در دل موج ظلمت چو خورشيد

تا بريزد به هم، كاخ ظلم و ستم

نور حق بر شب تيره پاشيد

او بلال زمان بود

نغمه‌خوان اذان بود

دشمن جان ظالم

يار مستضعفان بود

قهر بوذر، حلم جابر

عزم سلمان ز رزمش عيان بود

آن سرافراز ، بود "نواب "

آنكه سد ره خائنان بود

اي برادر، برادر، برادر

ياد از آن مرد رزمنده آور

زنده كن در ديار شهيدان

نام نواب پهل دلاور

آنكه دامان ، او خشم سوزان او

شعله مي‌زد به جان ستمگر

آن كه فرمان او، عزم ياران او

برده بود خواب اهريمن از سر

ياد او جاودان باد

روح او شادمان باد

همت آن دلاور

توشه رهروان باد

خون پاكش ، در رگ ما

از پي حفظ قرآن روان باد

شيوه او، در ره حق

عبرت آموز پير و جوان باد

ياد او جاودان باد

روح او شادمان باد

همت آن دلاور

توشه رهروان باد

 سروده: استاد حميد سبزواري



 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 

کربلا ، بيت الحرامي ديگر است

حاجيانش را ، مقامي ديگر است

نيّـتش ، ترک سر و تن گفتن است

در پي اش ، تکبير ِ در خون خفتن است

شيعه گي آيا شکم پروردن است ؟

يا به روز جنگ ، عذرآوردن است ؟

شيعه يعني امتزاج نار و نور

شيعه يعني رأس خونين در تنور

شيعه يعني بازتاب آسمان

بر سر ِ ني ، جلوه ي رنگين کمان

شيعه بايد آب ها را گِل کند

خط سوم را ز خون کامل کند

خط سوم ، خط سرخ اولياست

کربلا بارزترين منظور ماست



 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 
آدم را
میل جاودانه شدن
از پله­های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره­ها توقف داد
از پس آدم
آدم­ها
تمام خاک را
دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
انسان به بیشه­های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
جوالهای زر را با خود به گور برد، تا امروز
و ما امروز
چه روزهای خوشی داریم!
و میل مبتذلی
که مدام ما را
به جانب بیخودی و فراموشی می­برد
یک روز وقتی
از زیر سایه­های ملایم خوشبختی
پرسه­زنان به خانه برگشتم
از زیر سایه­های مرتب مصنوعی
مردان آرشیتکت را دیدم
که در صف کراوات چرت می­زدند!
ماندن چقدر حقارت­آور است؛
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره­ها به سمت تاریکی باز می­شوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برای رفتن همیشه فرصت هست...
 وقتی که در حواشی خاطره­هایت قدم می­زنی
چه زود خسته می­شوی!
من شبهای بسیاری را
در معرض ملامت وجدان بودم
و در تلافی شبهایی که بی­دغدغه خوابیدم
بعد از این
زیر سرم بجای متکا
سنگ خواهم گذاشت
آه نگاه کن!
سرزنش چه نتیجه­ی بلندی دارد
وقتی فروتن باشیم
 من از حضور اینهمه بیخودی در خانه­ام متنفرم
ای دل!
برخیز تا برای رفتن فکری بکنیم
 دیشب
خسته و دلشکسته خوابیدم
خواب دیدم
دلم برای لمس آفتاب
چونان نیلوفری
بر قامت نیزه پیچید
و صبح که برخاستم
پر بودم از روشنایی
امروز آفتاب
چه داغ می­تابد
و صبح...
آه، چه صبح مبارکی ست!
احساس می­کنم
که از هوای سفر سرشارم
و دلم هوای رسیدن دارد
امروز من حضور کسی را در خود احساس می­کنم
کسی که مرا
به دستبوسی آفتاب می­خواند
و راز پرپر شدن شقایق را با من به گریه می­گوید
کسی که در کوچه­های شبانه اشکم
با او آشنا شده ام
این کاروان چه مؤذن خوش­صدایی دارد!
به همراهم گفتم:
ما با کدام کاروان به مقصد می­رسیم؟
گفت:
کاروانی که از مذهب باطل تسلسل پیروی نمی­کند
و به نیت برنگشتن می­رود
وقتی به راه می­آیی
با هر گامی که برمی­داریی
آفتاب را بزرگتر می­بینی
این کاروان به زیارت آفتاب می­رود
نگاه کن!
این مرد چه پیشانی بلندی دارد
تو تاکنون چهره­ای دیده­ای که این­همه منوّر باشد؟
چه دستهای سترگی!
و قامتش برای ایستادن چقدر مناسب است!
بی­شک آفتاب اسم او را می­داند
اینجا گردش آفتاب خیلی طولانی ست
و محض تفرج حتی
چشمانت
بی­سبب افق­های زیادی را خواهد دید
و روز چنان است
که می­توانی همه­جا راببینی
و همه­ی صداها را بشنوی
گوش کن!
باز هم صدای همهمه می­آید
همهمه­ای عظیم
همیشه این­طور است
وقتی که از حرص حقیر داشتن
دل می­کنی
همهمه­ی عشق را می­شنوی
اینان که در پای بیستون
به صف ایستاده­اند
راهیان عشقند
منتظرند کسی بیاید و تیشه­ها را تقسیم کند
تیشه ابزار سعی عاشقانی ست
که به سینه­ی کوه می­روند
و کار تخریب حصار را
تجربه می­کنند
اینان مهیای ظهور بت­شکنند
وقتی که از هوای گرفته­ی بودن
به سمت جبهه می­آیی
تمام تو در معیّت آفتاب است
زیر کسای متبرّک توحید
 با دلم گفتم:
هیچکس بی­آنکه سعی کند
به زیارت آفتاب نخواهد رفت
همراهم گفت:
سال گذشته یادت هست؟
چه روزهای خوشی داشتیم
امرو ز اما نگاه کن
چه اضطراب قشنگی ما را دربر گرفته­است


 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 
شهیدان غصه پر سوز عشقند                            

شهیدان ، شمع جان افروز عشقند

شهیدان ، راهیان کوی یارند                             

شهیدان ، عاشق خونین تبارند

شهیدان ، معنی معراج عشقند                            

     به دار عاشقی ، حلاج عشقند

    شهیدان اسوه ایثار و خونند                                

    شهیدان رهرو راه جنونند

شهیدان ، همنشین آفتابند                                

        به جان شام تیره ، چون شهابند

   شهیدان ،‌رونق بازار عشقند                               

          شهیدان ، نوگل گلزار عشقند

  شهیدان با خدا میثاق بستند                              

   حصار خود پرستی را شکستند

   چه خوش با بال خون پرواز کردند                         

 سرود عشق را آواز کردند

  حصار تیغ را با خون شکستند                            

      به بام عاشقی ، گلگون نشستند

       ردای شعله را با سر کشیدند                               

   به بزم عاشقان ساغر کشیدند

 شهیدان را شهادت نوششان باد                      

  حریر لاله ها تنپوششان باد

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند

         خدایا ما را به قافله شهدا برسان



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 
جـــنگ کجـائي ؟ که دلم تنـگ توست
رقـص جنون تشـنه ي آهنـگ توســت
جنگ کجائي؟که دلم خون شد است
زاده ي ليـلاي تو مجـنون شــد است
جنــــگ شـهـيـــدان تــــو را ديــده ام
روي ســپـــيـــدان تـــــو را ديــــده ام
حــــيـف کـه فـــصل تو فرامـوش شـد
نـــاله ي جانسـوز تــو خــامـوش شد


 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 
باز هم در دل جنون آغاز شد
زخم ميدانهاي مين ابراز شد
بازهم مجنون ليلايي شديم
بعد عمري باز شيدايي شديم
ياد گلها ياد شبنم ها بخير
ياد بوذر ياد ميثم‌ها بخير
ياد آن دريادلان ناشکيب
کوي سبقت مي‌ربودند از رقيب
آن زمان‌ها عشق ميدان دار بود
عشق در دلهايمان سردار بود
رنگ خون، بالاترين رنگ بود
عشق آنجا ناخداي جنگ بود
آي دريا، بوي طوفان مي‌دهي
بوي عاشورا و قرآن مي‌دهي
باز امشب، دست‌هامان پرنياز
عشق در سجاده‌هاتان گرم راز
هشت سالي، خون تيمم کرده‌ايم
روي آتش، ما تبسم کرده‌ايم
هشت سالي بود که بوي ترکش داشتيم
معبري مين، بين دلها داشتيم
زخم ميدان‌هاي مين يادش بخير
کوچ عشاق از زمين يادش بخير.



 نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 

مامان زود ازدواج کرد بایه مرد غریبه

سمانه حالا اونو بابای خود می دونه

هیچکی بهش نگفته باباش یه مرد دیگه ست

باباش تو اسمونه تو یه دنیای دیگه ست

هیچکی بهش نگفته باباش چه مهربون بود

چه ابروی کمونی باباش چه خوش زبون بود

هیچکی بهش نگفته باباش یه قهرمون بود

تو دشتای شلمچه باباش یه دیده بون بود

سمانه قد کشیده بزرگ شده ماشالله

داره می ره دانشگاه دانشجو اون حالا

حراست دانشگاه عاصیه از دست اون

مدام باید بهش بگن موهات اومده بیرون

هفت قلم ارایشو یه مانتو کوچولو

شلوار برمودا و کفش های مثل پارو

تا حالا این دختر و بهشت زهرا نبردن

حتی جلوش اسمی از خون شهید نبردن

خانواده می گن که بزار یه کم خوش باشه

باش که رفته طفلی بزار که این خوش باشه

داره دلم می سوزه از بس که بی مرامیم

مگه شهید رفته که ما بخوریم بخوابیم؟

تو اون دنیا جواب باباش رو چی می دیم ما

یه اگه وقت بپرسه امانتم چی شد ها؟

حتی اگه سمانه باباش شهید نباشه

دختر شهر شهید باید اینجوری باشه؟!

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید

 



 نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 

اين بار روي صفحه كمي آسمان كشيد

با چشم خيس قطرة باران در آن كشيد

بالش شكسته بود و دلش تنگ آسمان

از قلب خويش تا به خدا نردبان كشيد

او عكس يار خودش را نديده بود

يك صفحة سپيد و هزار الامان كشيد

او مرده بود، مرده، ولي شعر مي‌سرود!

او خسته بود، خسته، ولي قهرمان كشيد

در اين «جهاد دوباره» چرا گيج گشته‌اي؟

صدها نقاب دوست به رخ دشمنان كشيد

تنها شدي؟ كجاست رفيقان همدمت؟

او باز روي صفحه كمي آسمان كشيد

يعني اميد نيست؟ سر بگزاريم و فاتحه؟

سيد علي و روح خدا توامان كشيد

پس غصة تو چيست؟ بيا قهرمان من!

يك عرصة جهاد و صداي اذان كشيد

 

شاعر: منتظر اباصالح

منبع: کلوب امتداد



 نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 
در ره دوست چو آئينه ترك بايد خورد 
                  زخـم اثبات وفا نيست نمك بايد خورد
صـد ابـوجهـل بـه انكار خدا آمـده‌انـد 
                  سنـگ بر سـينه ببنديـد كتك بايد خورد
نكند يك قدم از بيعت خود بر گـرديـد  
                 تا جمل راه دراز است محكم بايد خورد
يعني از ديده خـود نـيز جفـا بايـد ديـد
                يعني از سايه خود هـم متلك بايد خورد
زندگي كاسه زهريست كه يا از سر مـيل  
                يـا بـه اجـبار ز دسـتان فلك بايد خورد
 



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملا قات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه یک قبله دعا ، وقت نداریم
در کوفه تن ،غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرب و بلا ، وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شد ه از زرد
ای سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ، ولی حیف که ما وقت نداریم


 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 

جنگ و دفاع مقدس

معلم نوشت با گچ سپيد

روي تخته سياه

جنگ چيست؟

بچه‌ها يكي يكي صدا زدند

ما كه جنگ را نديده‌ايم

ما فقط از اين و آن شنيده‌ايم

مريم از ميانشان بلند شد، گفت:

من ولي جنگ را ديده‌ام

در نگاه مادرم

در نگاه خيس خواهرم

لحظة رسيدن برادرم

يك پلاك و چند استخوان جاي آن

برادر دلاورم

مادرم براي من گفته است

گفته وقتي از زمين و از زمان

جنگ مي‌وزيد بي‌پدر شدم

جنگ آتش است و دود و درد

با دلي سياه و پر رنگ

ما همه گريستيم

زنگ خانه را زدند

دسته‌اي نگاه تر روانه شد

مدرسه چقدر عاشقانه شد

من به سمت خانه آمدم ولي

قلب كوچكم ميان مدرسه

روي نيمكت نشسته بود

قلب من شكسته بود



 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 

امام سجاد عليه السلام

شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیست

بر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست

آن پای بر جهان زده رندم که بر دلم

اندوه آسمان و غم روزگار نیست

فخرم همین بس است که اندر جهان مرا

روی نیاز جز به در کردگار نیست

جز درگه نیاز که درگاه مطلق است

روی دلم  ز هیچ در امیدوار نیست

گردون! به ما زیاده ازین سرگران مباش

این کهنه سایبان تو هم پایدار نیست

قطع نظر ز هر چه کنم خوشتر آیدم

جز درگهی که بانی او روزگار نیست

درگاه پادشاه دو عالم که از شرف

ناخوانده گر رود فلک، آنجاش بار نیست

آن پادشاه عرصه دین کزعلو قدر

خورشید را بر اوج جلالش گذار نیست

شهزاده زمین و زمان زین عابدین

شاهی که در زمانه چو او شهریار نیست

دین یادگار اوست چو او یادگار دین

چون اهل بیت را به جز او یادگار نیست

انجم ز نور خاطر اویند مقتبس(1)

افلاک را به غیر درِ او مدار نیست

گر خاک پاش سر به نسیمی برآورد

در باغ و راغ حاجت باد بهار نیست

هر جا کف سخاوت او سایه افکند

جز تیرگی نتیجه ابر بهار نیست

چون ماه علمش از افق سینه سر زند 

اقلیم جهل را غم شب های تار نیست

روزی قَدَر به پیش قضا شکوه کرد و گفت

تا حکم شاه هست مرا هیچ کار نیست

بانگی ز روی قهر به او زد قضا و گفت:

کای ساده سرّ این به تو هم آشکار نیست

گر نه وجود او بود این کارخانه را

پیش خدای عزوجل اعتبار نیست

حاصل که او نتیجه ایجاد عالم است

در دهر همچو ما و تو او حشو کار نیست

یعنی که این سبط رسول مهیمن(2) است

بی مهر او بنای جهان استوار نیست

شاهی که کارخانه قدرت وجود اوست

با او ستیزه جز به خدا کارزار نیست

آلوده چون به حرف عدویش کنم سخن؟

طوطی طبع ناطقه مردار خوار نیست

شاها منم که طینت عنبر سرشت من

جز از عبیر خاک درت مایه دار نیست

مهر تو درگرفت سراپا وجود من

نوعی که دل زشعله او جز شرار نیست

فکر من از کجا و مدیح تو از کجا؟!

در بحر مدحت تو خرد را گذار نیست

جز گفتگوی مهر تو نبود انیس من

عاشق تسلّی اش بجز از حرف یار نیست

بی مهری فلک دل ما را زخود رماند

رحمی که جز به لطف تو امیدوار نیست

لطفت چو گشت ضامن فردای دوستان

امروز باکی از ستم روزگار نیست

تآ افتاب نور فشاند به روزگار

تا روزگار جز به شتابش قرار نیست

مهرت دل حبیب تو را نور پاش باد

خصم تو بی قرار چنان کش وقار نیست

خاک ره تو دیده" فیّاض" را جلا

تا از فلک بر آینه اش جز غبار نیست

" فیاض لاهیجی"

 پی نوشت ها:

1. مقتبس: اقتباس کننده- روشنایی گیرنده ( قَبَس: پاره آتش).

2. مهیمن: ایمن کننده، نگاهبان و یکی از نام های باری تعالی است.



 نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 

زيارت آل ياسين

سلامٌ علی آل یاسین، سلامم تو را                       

                                  به دعوت‌گرِ حق، معلَّم نشان خدا

سلامم به تو درگه و حاکم دین حق                          

                                 به تو جانشین خدایم، به یاری محقَّق

سلامم به نیکی تو را باشد ای حجت الله                          

                        که هستی نشانگر به اذنش به حکم الاه

سلامم به قاری به معنی، کتاب خدا                               

                          به روز و به شب دائماً این سلامم تو را

سلامم به تو از خدا باقیِ بر زمین                                   

                          به عهد خدایی که بست و بشد محکمین

سلامم تو را وعده‌ای کو ضمانت شده                             

                         سلامم تو را پرچمی کو به قامت شده

تویی دانش جاری، تو رحمت تویی دادرس                      

                           تو پیمان صادق تو باشی به حق نِی عبث

سلامم به تو آن زمانی که بر پا خاستی                    

                                به آن گه که بر پا نشستن همی خواستی

سلامم که خوانی کتابت بیانش کنی                        

                                سلامم نمازت که خوانی قنوتش کنی

سلامم زمان رکوعت تو را سجده‌ات                         

                                به تکبیر و تهلیلت از من تو را رهروَت

سلامم ستایشگریّت به اَستَغفرت                            

                              سلامم به تو صبحگاهان سلامم به شامت

سلامم به شب در لباسی که پوشانده است                

                           سلامم به روز آن زمانی که پیدا شده‌ست

سلامم تو را ای امامی که امن خدایی                       

                             سلامم تو را اولین حاجت کبریایی

سلامم به تو با تمامیّ تسلیم‌ها                           

                                  تو شاهد به من بر شهادت به پیغام‌ها

که مربوب ربّم که خالق وَ تنها خداست              

                                      محمد رسولش، حبیبش به عبدی رواست

گواهم حسن حجتش، بر حسینِ علی                  

                                  به چارُم به حجت علی بنِ ابن علی

زبانم محمد علی را تو حجت بدان             

                                               تو جعفر محمد به پاکی تو حجت بخوان

و موسی بن جعفر همان خوانده بود          

                                             که بعدش علی الرضا حجتش مانده بود

محمد علی و علی بن او حجتند             

                                                که حجت، حسن دومین، بعد اویش نهند

شهادت دهم کان تویی حجت الله             

                                              همه اول آخر، به رجعت حقیقت، به گاه

به روزی که نفعی ندارد به ایمانِ دل          

                                              نبُد بهرش ایمان و احسانِ پیشین خجل

شهادت دهم بر حقانیّت مرگ و موت         

                                             به ناکر، نکیر و به روزی که فریاد و صوت

به اینش که حق است عدالت به میزان رسید        

                                   به خاطر به دل نقشی از واقعه شد کشید

شهادت دهم با وجودم به حق بودنش             

                                        خدایم بصیر است و حق جنّت و دوزخش

به وعدِ بهشت به حقّت شهادت دهم               

                                       به دوری که خواندی زِ آتش به حق سر نهم

چد بد طالعی منتظر، سوی طغیانگرت             

                                       سعادت همایی به بالین فرمانبرت

بمانم به به عشقت به آنچ از تو بردم گواه              

                                  به دوریّ از دشمنت، دشمن رو سیاه

که بر حق همان‌ها کز آنان رضایت به دل                   

                               فرو برده‌ی خشم تو باطلان را به گِل

فضائل بود آن‌چه را بر بیان خواندیَش                           

                             و منکر همان‌ها که از مکتبت راندیَش

و اینک دلم باشدش مؤمن کوی دوست                

                                 نگارم، قرارم، و یکتا خدایم هموست

دلم با رسول است و حبّ ولیّ                           

                                   به تو عصمت و عترت و اهل بیت علی

تو را یاورم با همه پیکرم این ‌چنین                     

                                    تویی حاجتم نزد پروردگار همه عالمین 



 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 

شطّ خونین بُراقِ رهامان                سِدرها سدرة المُنتهامان

در تماشای ما تا سپیده              نخل­ها چون ملَک صف کشیده

بر بر و رویشان زلف هِشته             سنبلِ بوسه خواهِ فرشته

آسمان و زمین عاشقانه               بر لبِ شش جهت نُه ترانه

ما عقابان عاشق، سرانداز            بر فلک چون ملَک گرمِ پرواز

جمله پرّانِ بالِ شعادت                  تا به معراج سرخ شهادت

روز ناموس و ننگ قبیله ست          سنگر نخل‌هامان نخیله ست

جارزن­های عاشق رسیدند             جمله در صور رحلت دمیدند

ای قیام تو صبح قیامت!                  در بلای تو بوی سلامت

تیغِ "لا" بر سر "من" نهادیم            "ما" شنیدیم وگردن نهادیم

ای نخیله، نخیله، نخیله!                 عرصه عرضِ سرخِ قبیله

ما نه عهد و نه بیعت شکستیم       عرضِ لشکر کن اینک، که هستیم

نازُکان عشوه شان نازُکانه ست       رنج صیف و شتاشان بهانه ست

در ولا ما بلا کی شناسیم؟             رنج صیف و شتا کی شناسیم؟

ای که ما را به مردی امیری!             ما تو را ییم، اگر می پذیری

با تو میدان به است از زوایا              هان، فراز آمدیم از خفایا

کوفیان را نگون در فَشَل کن             بصره را گورِ جُندِ جمل کن

طعمه از دشنه ده خونیان را              شهر بغداد و هارونیان را

دجله را دخمه ناکثان کن                 دجله­ای دیگر از نهروان کن

بشکن، ای بت شکن! این وَثَن را       برکن از راه قدس این جَگَن را

یا خمینی، خمینی، خمینی!            ای حسن در قیام حسینی!

ای به مردی علی در نخیله!                ای زعیمِ عظیمِ قبیله!

طرفه ره­شناسانِ حاذق!                  نوفلِ ما مجانینِ عاشق!

ای به تقدیرِ تو حزن و وجدم!              از نخیله درآور به نجدم.

 پي‌نوشت:

سدر: درختچه­ای که در نواحی بیابانی می­روید

سدرة المنتها: نشانه­ای در آخرین مرحله سلوک معنوی که رسیدن به مقصد را نوید می­دهد

رحلت: سفر

تو را ییم: از آن تو هستیم

فشل: پریشانی و سرگشتگی

وثن: بت

جگن: مترسک

نوفل: دوست و همراه مجنون، در داستان لیلی و مجنون



 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 

راه ناتمام اثر قيصر امين‌پور

آن‌روز بگشوده بال و پر

با سر به سوي وادي خون رفتي

گفتي:ديگر به خانه باز نمي‌گردم

امروز من به پاي خود رفتم

فردا شايد مرا بياورند به شهر

بر روي دست‌ها اما؛

حتي تو را به شهر نياوردند

گفتند:چيزي از او به جاي نمانده

جز راه ناتمام!

برای دیدن اشعار دیگر به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 
امام علي عليه السلام

بی عشق تو هر که در جهان زیست مباد
 با یاد تو ، دوزخ و جنان چیست ؟ مباد
  یک جمله بگویم و سخن ختم کنم
 آن دل که در او مهر علی نیست ، مباد 
ارادت و علاقه اکثر شاعران کلاسیک و معاصر به حضرت امیر (ع) چنان زیاد است که فقط گردآوری اشعار و متونی که درباره ی مدح امام علی (ع) و در سوگ آن حضرت سروده اند نیازمند روزها ، ماه ها و سال ها وقت است و این نوشتار شاید فقط بتواند گوشه ای از عشق به مولا را در ادب فارسی بیان کند .
به راستی اگر بخواهیم عظمت و شکوه علی (ع) را در شاعران مطرح این سرزمین گردآوری کنیم شاید بتوان صدها جلد کتاب نیز رسید .
از مهر علی طینت هر کس که سرشت 
هر چند بود همیشه در دیر و کنشت 
در دوزخ اگر در آوردندش به مثل 
جا گرم نکرده می برندش به بهشت
 ( وحید )
امام علی (ع) هم به عنوان نماد جوانمردی و هم نماد انسان کامل در آفرینش و جامعه ی انسانی و هم به دلیل کمالات اخلاقی و شخصیت والای دینی در ادبیات ایران حضوری چشمگیر دارد.
امام علی (ع) به عنوان انسانی برتر و متعلق به بشریت وصف شده است و در حقیقت همه ی آرزوهای بشر در اعمال حضرت امیر (ع) تجسم یافته و در متون نظم و نثر از منش و رفتار ایشان به عنوان نمونه والای یک انسان کامل یاد شده است.
گاهی اوقات در شعر شاعران نکاتی را می بینیم که تقریبا همه ی آن بر اساس باور و اعتقاد شاعر و بر اساس صفای دل آنها گفته شده است . جایگاه حضرت علی (ع) در شعر فارسی جایگاهی بسیار والا و بلند مرتبه و بی نهایت گسترده است. در شعر شاعران - از شاعران مدیحه سرا و عارف گرفته تا شاعران حماسه پرداز - از صفات کمالی و شکوه و عظمت علی (ع) نکات برجسته ای را می بینیم که ادبیات و شعر را به اوج زیبایی می رساند.
« عمان سامانی » زمانی از علی (ع) می گوید ، از جنگ ها و پیروزی هایش ، از شجاعت و عدالت علی (ع) و از سکوت او که فاطمه (س) را به حیرت وامی دارد :

 گفت آن بینای ما زاغ البصر
 این عبارت را به طوری مختصر
 کاندر آن شب چون دلم شد منجلی
 هر کجا دیدم علی دیدم علی
 با خدای لامکان سرگرم راز
 با ملک در آسمان اندر نماز
 در زمین اصحاب را مهمان بخوان
 مر مرا در عرش اعظم ، میزبان
 بی رضای او عبادت هاست خام
 بی ولای او اطاعت ناتمام 

وقتی به اشعار شاعرانی چوم مولانا ، ابوسعید ابوالخیر ، منتخب الشعرای تبریزی ،فردوسی ، سعدی ، حافظ ، ناصر خسرو ، ابن حسام خراسانی ، فرغانی ، عمان سامانی ، اقبال لاهوری ، سنایی ، وحشی بافقی ، صائب ، هاتف اصفهانی ، شاه نعمت الله ولی ، بیدل دهلوی ، عطار و شاعران بزرگ دیگر می نگریم می بینیم علی (ع) و رفتار او نمونه و الگوی مهم در ادب فارسی است.
در وصف بیانات اخلاقی امیرالمؤمنین (ع) در اشعار مولانا آمده است :

 آدمی مخفی است در زیر زبان
 این زبان پرده است بر درگاه جان
 چون که باری پرده را در هم کشید
 سر صحن خانه شد بر ما پدید
 نمونه های بسیاری در مثنوی معنوی و دیوان شمس اشارات مختلف و فراوانی به زندگی علی (ع) و کمالات و فضایل آن حضرت دارد :
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
 تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
 آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
 برکند به یک حمله و بگشود ، علی بود
 این کفر نباشد ، سخن کفر نه این است
 تا هست علی باشد و تا بود علی بود 

« ناصر خسرو » وقتی در قرن 4 و 5 هجری به شدت در معرض بحث و مجادله مذاهب گوناگون قرار می گرفت به مسئله ( ولایت ) تاکید می کرد و همان طوری که می دانیم ولایت و دوستی اهل بیت (ع) در دیوان ناصر خسرو و عقایدش بسیار دیده می شود :
این همه رمز و مثل ها را کلید
 جمله اندر خانه پیغمبر است
 گر به خانه در ز راه در شوید
 این مبارک خانه را در حیدر است
 

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 
بـــــــر ســــــر كوى تو اى مى زده، ديوانه شدم   

                                    عقل را رانـــــدم و وابستــــه ميخانه شدم

دور آن شمــــع دل افـــــــــــــروز چو پروانه شدم       

                                   بـــــه هــواى شكن گيسوى تو شانه شدم

درد دل را بــــــه كـــــــــــه گويم كه دوايى بدهد

 مــن كـــــــه درويشم، ميخانه بود منزل من    

                                   دوستــــــــىّ رُخش آميختـــــــه انــــــدر گِل من

از همـــه مُلك جهان، ميكده شد حاصل من        

                                    حــــــق ســــــــرافكنــــده شود در قِبَل باطل من

كــــاش ميخــانه به اين تشنه صفايى بدهد

مـــــــــژده اى ســـــــــاكن بتخانه كه پيروز تويى      

                                   يـــــارِ آتشكــــــده مستِ جهـــــانسوز تويى

خـــــــــادم صـــــــــــومعه فتنــــــــه برافروز تويى       

                                  واقفِ ســـــــرّ صنمخـــــــانه مـــــرموز تويى

شــــــــايد آن شــــــاه، نــــوايى به گدايى بدهد          

ســـــر و سرّى است مرا با صنم باده فروش          

                                 گفت و گويــــى است كه نايش برسد بر دل گوش

پيــــر صاحبدل ما گفت: "ازين رمز، خموش !       

                                هـــــــر دو عالــــــم نكشد بــــــــار امانت بر دوش

دست ‏تقــــــدير بـــــه ميخواره نوايى بدهد"

اى گـــل بـــــــــاغ وفـــــــــــــا، درد مرا درمان كن     

                               جـــــرعــــــــه اى ريز و مرا بنده نافرمان كن

راز ميخوارگــــــــى‏ام از همــــــــــه كس پنهان كن    

                                گــــــوشه چشم به حال من بى‏سامان كن

باشد آن شــــــــاهد دلــــــــــــــدار سرايى بدهد

يــــــادگارى كه در آن منزل درويشان است          

                                 درد عشــــــــــــــــّاق قلندر به همين درمان است

طـــــــاير قدس بر اين منزلِ دل، دربان است      

                                حضرت روحِ قُدُس منتظــــــر فــــــرمــــــــان است

تــــا كـــــه درويش خـــــرابات صلايى بدهد

پـــــــرده بــــــــــرداشت ز اســــرار ازل، پيـــر مغان        

                                 بــــــاز شد در بـــــــرِ رندان، گره فاشِ نهان

راز هستــــــى بگشــــــود از كـــــــــــرم درويشان       

                                  غــــــم فـــــــــــرو ريخت ز دامان بلند ايشان

دوست شــــــايد كـــــــــــه به دريوزه ردايى بدهد

 ســــــاغر از دست من افتاد،  دوايى برسان         

                                 راه پيـــــدا نكنــــــم، راهنمــــــايى بــــــرســـــان

گــــــــر وفايـــــى نبود در تو، جفايى برسان         

                                از مــــــن غمــــــــزده بـــــر پير، ندايـــى برسان

كــــه به ايــن مى زده در ميكده جايى بدهد 



 نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 
حضرت فاطمه زهرا

عشق یعنی ...

عشق یعنی دل سپردن در الست
 از می وصل الهی  مستِ مست
 عشق  یعنی  ذكر ناموس  خدا
 یا علی گفتن به زیر دست و پا
 عشق  یعنی  جلوه  صبر  خدا
 شرم ایوب نبی  از مرتضی
عشق بر دلداده  فرمان  می‌دهد
 عاشق جان داده را جان می‌دهد
 عشق باعث شد كه دل سامان گرفت
 پشت درب خانه زهرا جان گرفت
 عشق  یعنی انقلاب فاطمه
 از كبودی  چشم تار فاطمه
 عشق یعنی عشق ناب فاطمه
 بیت الاحزان خراب فاطمه
 



 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 
حضرت فاطمه زهرا

عشق من پائیز آمد مثل پار
 باز هم، ما باز ماندیم از بهار
 احتراق لاله را دیدیم ما
 گل دمید و خون نجوشیدیم ما
 باید از فقدان گل خونجوش بود
 در فراق یاس، مشكی پوش بود
 یاس بوی مهربانی می‌دهد
 عطر دوران جوانی می‌دهد
 یاس‌ها یادآور پروانه‌اند
 یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند
 یاس ما را رو به پاكی می‌برد
 رو به عشقی اشتراكی می‌برد
 یاس در هر جا نوید آشتی ست
 یاس دامان سپید آشتی ست
 در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس!
 بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس!
 یاس یك شب را گل ایوان ماست
 یاس تنها یك سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر می‌شود
 راهی شب‌های دیگر می‌شود
یاس مثل عطر پاك نیت است
 یاس استنشاق معصومیت است
 یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند
 یاس را پیغمبران بو كرده‌اند
 یاس بوی حوض كوثر می‌دهد
 عطر اخلاق پیمبر می‌دهد
 حضرت زهرا دلش از یاس بود
 دانه‌های اشكش از الماس بود
 داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
 می‌چكانید اشك حیدر را به چاه
 عشق محزون علی یاس است و بس
 چشم او یك چشمه الماس است و بس
 اشك می‌ریزد علی مانند رود
 بر تن زهرا " گل یاس كبود "
گریه آری گریه چون ابر چمن
 بر كبود یاس و سرخ نسترن
 گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است
 این جدایی از محمد مشكل است
 گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
 بی خبر باید بخوابد در تراب
 این دل یاس است و روی یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
 گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد
 زمزم از این ابر ابتر خشك شد
 نیمه شب دزدانه باید در مغاك
 ریخت بر روی گل خورشید، خاك
 یاس خوشبوی محمد داغ دید
 صد فدك زخم از گل این باغ دید
 مدفن این ناله غیر از چاه نیست
 جز تو كس از قبر او آگاه نیست
گریه بر فرق عدالت كن كه فاق
 می‌شود از زهر شمشیر نفاق
 گریه بر طشت حسن كن تا سحر
 كه پر است از لخته ی خون جگر
 گریه كن چون ابر بارانی به چاه
 بر حسین تشنه لب در قتلگاه
 خاندانت را به غارت می‌برند
 دخترانت را اسارت می‌برند
 گریه بر بی‌دستی احساس كن!
 گریه بر طفلان بی عباس كن!
  باز كن حیدر! تو شط اشك را
تا نگیرد با خجالت مشك را
 گریه كن بر آن یتیمانی كه شام
 با تو می‌خوردند در اشك مدام
 گریه كن چون گریه ی ابر بهار
 گریه كن بر روی گل‌های مزار
 مثل نوزادانی كه مادر مرده‌اند
 مثل طفلانی كه آتش خورده‌اند
 گریه كن در زیر تابوت روان
 گریه كن بر نسترن‌های جوان
 گریه كن زیرا كه گل‌ها دیده‌اند
 یاس‌های مهربان كوچیده‌اند
 گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
 هر گلی در معرض ویرانی است
ما سر خود را اسیری می‌بریم
 ما جوانی را به پیری می‌بریم
 زیر گورستانی از برگ رزان
 من بهاری مرده دارم ای خزان
 زخم آن گل بر تن من چاك شد
 آن بهار مرده در من خاك شد
 ای بهار گریه بار نا امید
 ای گل مأیوس من! یاس سپید
 
"احمد عزیزی"



 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 
در خطه‌ي خونتان، خدا يعني عشق
در حنجره‌هايتان صدا يعني عشق
مهتاب، ستاره، آفتاب، آيينه
دريا به اضافه‌ي شما يعني عشق
نويسنده :وحيد اميري


 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 
ما دشمن آه و آوخ و افسوسيم
با شوق، لبان مرگ را مي‌بوسيم
دريا دريا اگر زما برگيرند
کم مي‌نشود از آنکه اقيانوسيم
نويسنده :قيصر امين‌پور


 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 
بـگو بـه مـرگ كـه ما ايستاد مـي‌مـيريم 

 زشـكر داده و صـبر نـداده مـي‌مـيريـم

فـنا شـديـم در عـشق و بقا از آن داريم 

  كه ما جـماعت عاشق نـزاده مي‌ميـريـم

اگر زجـانـب چـشمـت اشـاره‌اي برسد 

  به قدر پلك زدن سهل وساده مي‌ميريـم

سوار مركب حسني و هيچ بـاكت نيست

   كه ما به قصـد وصـالت پياده مي‌ميـريـم

به زير پاي تو مردن شعار رفتـن مـاست  

غبـار راه توايـم و بـه جـاده مي‌مـيريـم

اگر كه تنگ بـگـيري بـه بـر دمـي مـارا  

 هزار دفعـه به رويـي گشـاده مي‌ميـريـم

به پشت ميكده‌هـا يك شبي از اين شبها  

 ز درد دوري سـاقي و بـاده مـي‌مـيـريـم

نويسنده :عباس احمدي



 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 

بسم رب الشهدا والصديقين


خواهرم انسانيت اينگونه نيست        

                                            شخصيت هم زيباييه در گونه نيست

خواهرم اين بد حجابي خاري است     

                                           شخصيت هم نيست بيماري است

خواهرم اين بد حجابي ترکش است     

                                           با حجاب ديده در آرامش است

خواهرم اين عشوه و نازو ريا           

                                           اي درغ از عفت و يک جو حيا

نازو عشوه جلوه اي حيواني است        

                                           قلب مولا خون از اين ناداني است

قلب مولا درد ناک گرديده است            

                                           بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟

از شهيدان يادي ايا مانده است      

                                          يا که عکس و چفيه بر جا مانده است

شعر از:بچه شهيد(قاسم اللهياري)



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 

خاکستر سبز

هنوز از جبهه می آید نسیم آشنای تو

خیال انگیز و رویایی عروج تا خدای تو

خیال کوچه هامان پر شد از عطر نفس هایت

چه اشک افشانی ای دارم من امشب در هوای تو

تو بر سجاده خونین نماز عاشقی خواندی

کجا بود ای برادر ! کعبه تو کربلای تو

من آن شب دیدم از اعماق رویاهای شیرینم

سواری نور می پاشید روی زخم های تو

از امشب چشم های خسته را از راه می گیرم

که روی کوچه جاری نیست دیگر جای پای تو

به این تابوت ها تا چشم ها را می سپارم من

دلم در خود فرو میریزد ای خواهر فدای تو !

پس از چشم انتظاری ها به اشک خویش مي شويم

پلاكی جامه ای يا استخوانی را به جاي تو !

تابستان ۱۳۷۴ - خرامه

منبع : وبلاگ بانوی شعر شهدا



 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 
ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بي رنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مرا
يا علي، درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز كن
مشتهاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان نازآلوده را
بنگر اين چشم نياز آلوده را
شاهد اقبال در آغوش كيست؟
كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟
كيست آن كس كز علي يادي كند؟
بر يتيمان من امدادي كند؟
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم
با يتيمان چاره "لاتقهر" بود
پاسخ سائل "ولا تنهر" بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
يا علي، امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمن ها مانده ايم
يا علي، شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخمهاي كهنه را مرهم بزن

حيدرا يك جلوه محتاج توأم
دار برپا كن كه حلاج توأم
جلوه اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم، ولي با ياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام و حلب
شيعه يعني يك بيابان بي كسي
غربت صد ساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجملها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
شيعه يعني وعده اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير
گر چه قرآن را مرتب خوانده ايم
از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
كس نشد واقف به سر "يسطرون"
تا به كي در لفظ ماني همچو من
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
شيعه يعني عشقبازي با خدا
يك نيستان تكنوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه توفان مي كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب، شيرروز
شيعه يعني شير، يعني شير مرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، تيغ موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف
شيعه يعني سابقون السابقون
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين كمان
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي كشد بر دوش خود چل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد برخاك پاي اهل بيت(ع)
يا فرزدق وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل بلاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژواك بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست


 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 
امير سرافراز ايران زمين
سوار خطر نوش فتح المبين
عقاب سفر كرده خاكيان
پرستوي نه بام افلاكيان
ملائك تو را تا خدا برده اند
ز غربت سوي آشنا برده اند
شقايق سرشت و شقايق تبار
حماسي ترين مرد اين روزگار
تو را كوه ها آرزو مي كنند
تو را قله ها جستجو مي كنند
تو با عشق عهدي دگر داشتي
سفر در مدار خطر داشتي
به سوگ تو هر بيد مجنون گريست
در آغوش اروند و كارون گريست
تو در دل حضوري دگر داشتي
دلي عاشق و شعله ور داشتي
خطر، گام هاي تو را ديده بود
كه پيوسته بر مرگ خنديده بود
سفر كردي و ناگهان پر زدي
شهيدا نه بر لاله ها سر زدي
به سوگ تو پروانه ها سوختند
و در شعله ات عشق آموختند
تو با منطق كربلا سوختي
كه اين گونه آتش برافروختي
تو چون منطق كربلا داشتي
چراغ شهادت بر افراشتي


 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 

نقطه چین

عشق یعنی اوج یک محبت زلال

چند نقطه چین و بعد یک علامت سوال

التهاب و اضطراب و انتظار

می رود همیشه دل به باب افتعال

من به شاید و اگر هنوز دلخوشم

زنده مانده ام به زیر چتر احتمال

برگ برگ شعر می رسد ز راه ٬ آه

جمع می شوند این همه برای اشتعال

شعله ور که می شوم سکوت می کنم

......................................... و بعد ؟

پروانه نجاتی

بهمن ماه ۷۸ - شیراز

 

 

به شهدای تفحص

لحظه های سوخته

 

گم گشته خاطرات تو در این کنارها

در لحظه های سوخته ی این شیارها

می دانی این زمین چقدر گرم و عاشق است

در هرم جسم پرپر آتش تبارها

تو ٬ در پی نشانی یاران رفته ای

شاید رسی به قافله ی بی قرارها

با پلک های عاشق خود باز می کنی

یک راه تازه بر گذر تک سوارها

مثل نسیم نازکی از سمت خاکریز

بوییده اند دست تو را سوگوارها

با پشت پا زدن به عطایای زندگی

بر هم زدی ملاک همه اعتبارها

افسوس می روی و فراموش می شود

نام تو در کشاکش گرد و غبارها !

پروانه نجاتی

مردادماه ۸۱ - شیراز

 

برای دیدن ادامه اشعار به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید

 



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 
سنگر خون، چشمه خون، شهر خون
اى شفق از داغ غمت لاله گون
لحظه پيروزى تو عيد ماست
سرخ گل تو، گل اميد ماست
گفتمت اى خطه صبر و شكيب
«نصر من الله و فتح قريب»
قافله سالار، رسول خداست
آن كه رحيم است و شفيع جزاست
باد مبارك به تو اين فتح نور
تهنيت از ما به تو شهر صبور!
بر تو سلام اى وطن عاشقان!
هست تو را دست خدا سايه بان
هست در اين جبهه علمدار تو
مير نجف، حيدر كرار تو
سينه تو چشمه ايمان شده ست
عطر خدا در تو پريشان شده ست
چشم گشا، پيك سحر آمده ست
صبح شده، شام به سر آمده ست
ديده گشا، آمده فرزند تو
روح تو، آواره دلبند تو
آمده فرزند تو تكبيرگوى
آمده در جامه خون سرخ روى
آمده در كرببلايت نگر
شور دگر، كرببلايش به سر
آمده جان سوخته و «لا» به لب
ذكر خدا بر لب و مولا طلب
ياد على(ع) صولت رفتارشان
نام على(ع) جوهر گفتارشان
آمده تا سرمه كند خاك تو
بوسه زند سينه صد چاك تو
نم نم اشكى بفشاند بر آن
بوسه گرمى بنشاند بر آن
***
آه مگر خاك تو خونرنگ نيست؟
مرهم هر خسته دلتنگ نيست؟
بى كفنان خفته در آغوش تو
ساز كنان، زمزمه در گوش تو
كس نشنيده ست حبيب وطن
در وطن خويش وغريب وطن
اين عجب از قصه مردان توست
راز شگفتى ز شهيدان توست
همتشان طارم انجم گرفت
تربتشان، شأن تيمم گرفت
اى كه گذر دارى از آنجا، بگو
كس نزند گام بر آن بى وضو
ساحت اين شهر مصلاى ماست
خلوت هر عارف و بيت خداست
***
خاك تو با خون به هم آميخته
لاله از آن خاك برانگيخته
كوچه به كوچه ره ميخانه شد
تشنه مى بر سر پيمانه شد
بر كف خود جام صبوحى گرفت
بر سر پيمان شد و روحى گرفت
پيكر مظلوم تو گر سوختند
آتش كين در تو برافروختند
جامع تو گشت اگر قتلگاه
ريخت به محراب تو خون پگاه
بى كفن افتاد به دامان تو
پيكر مظلوم شهيدان تو
نخل غمين شمع سر خاكشان
ژاله گلاب بدن پاكشان
بذر شقايق همه جا كاشتند
رايت صبح ظفر افراشتند
چشم گشا «ابرهه» در گل نشست
نور فلق، ظلمت باطل شكست
بس كه بر اين خاك شقايق دميد
صبح زد از مشرق خون شهيد
ساحل كارون به افق ديده بست
قايق عشق آمد و در خون نشست
***
مى رسدم بوى خوش آشنا
عطر نجف، رايحه كربلا
مى شنوم نغمه صبر و ثبات
زمزمه دجله، سرود فرات
قافله سالار، درا مى زند
بر سفر قدس، صلا مى زند
آى برادر، چو رسيدى به دوست
آن كه سلام شب و صبحم به اوست
بازرسان از طرف ما سلام
از سر اخلاص ببر اين پيام
گو كه سوارى ز «خمين» آمده
عاشق و خونخواه «حسين»(ع) آمده
نور تبار است و جلودار ما
راهبر و سيد و سالار ما
ما و اميد كرمت «يا على(ع)»
اين سرما و قدمت «يا على(ع)»
شيروشان، دست على(ع) يارتان
يار يگانه ست خريدارتان
مسجد «اقصى» صف نور و نماز
بر رهتان دوخته چشم نياز
هست به لبها گل سرخ دعا
تا كه بريزند به پاى شما
سينه ما پايگه كربلاست
شاخه اى از خيبر و بدر شماست
باد به اسلام و به رهبر سلام
تهنيت اين فتح به تو يا امام
مجموعه شعر به كوشش مهدى خليليان
 
روزنامه ايران
سپيده كاشانى



 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 
آه، اي برادران كه  مهياي جاده ايد
عزمي گران به كوله خود جاي داده ايد
داغ كدام گمشده را جار مي زنيد
اي نامه ها چه پر گله و سر گشاده ايد
مبهوتم از دوام سپرهاي عشقتان
كاينگونه در كشاكش سنگ ايستاده ايد
آهسته تر كه ما به شما اقتدا كنيم
اي تك سوار ها كه به ظاهر پياده ايد
اي بطن آفتاب حقيقت، سرايتان
ثابت شدست روشن و خورشيد زاده ايد
در آسمان جلوه سبكبار مي رويد
دل را به خانه هاي زمين جا نهاده ايد
نان و پنير خشك شما آرزوي ماست
حسرت! قلندران! كه چه با حال و ساده ايد
 
محمد حسين حسني شهرودي



 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 
خورشید گل کرد

در آسمان جان ما، خورشید گل کرد

پیش از دعا ،وقت سحر ،خورشید گل کرد

چون لاله ای خونین کفن، در سینه خاک

با یاد میر کربلا،خورشید گل کرد

گل می کند از سوی مشرق،چهره روز

چون چشمه مهر و صفا،خورشید گل کرد

در مغرب شط فرات و دجله، ا ین بار

با پیک پیغام شما،خورشید گل کرد

وقتی که تیرحادثه زد بوسه بر او

در خاک سرخ نینوا،خورشید گل کرد

در دشت شب، بی روشنای کورسوئی

هنگام طوفان بلا ،خورشید گل کرد

از پشت دیوار افق ،آرام آرام

بر پهنه ارض و سما،خورشید گل کرد

از چهره پاکش، تشعشع مو ج می زد

ب ایا دآ ندیرآشنا،خورشی دگ لکر د

در ظلمت شب، با سرود هاتف عشق

در موج موج هر صدا ،خورشید گل کرد

دیگر هراسی از هجوم شب نداریم

در آسمان جان ما،خورشید گل کرد

اکبر بهداروند

برای دیدن ادامه اشعار به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 
عنوان های اشعار

  • حلبچه قهرمان
  • آسمان،وصل ترا،لحظه شماری می کرد...
  • آبرو دادی زمین را....
  • شیمیایی
  • منظومه سمفونی خردل و سیانور
  • اتل متل يه بابا(شهيد ابوالفضل سپهر)

برای دیدن متن کامل این اشعار به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 

خواب مي‌بيني كه در «سردشتي» و «گيلان غرب»
خواب مي‌بيني كه بر آتش كبابت كرده‌اند
خواب مي‌بيني مي‌آيد بوي ترش سيب كال
پس براي آزمايش انتخابت كرده‌اند
«هيروشيما» تا «حلبچه» وسعت كابوس توست
خواب مي‌بيني مورخ‍ّها كتابت كرده‌اند
از خدا مي‌خواستي محشور باشي با حسين(ع(
خواب مي‌بيني دعايت را اجابت كرده‌اند
خواب مي‌بيني كنار صحن «بابا يادگار»
بمبها بر قرية «زرده» اصابت كرده‌اند
قصر شيريني كه از شيريني‌ات چيزي نماند!
يا پلي هستي كه چون سر پل خرابت كرده‌اند؟
خوشه‌خوشه بمبهاي خوشه‌اي را چيده‌اي
باد خاكي با كدامين آتش آبت كرده‌اند؟
با كدامين آتش ‌اي شمعي كه در خود سوختي!
قطره ‌قطره در وجود خود مذابت كرده‌اند؟
مي‌پري از خواب و مي‌بيني شهيد زنده‌اي
با چه معياري ـ نمي‌دانم ـ حسابت كرده‌اند

پايان

چهاردهمين كنگره سراسري دفاع مقدس 

شهرستان قصر شيرين، بيست و هفتم تا بيست و نهم دي ماه 1384



 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 

براي لحظه‌اي بايد زمان طوري دگر باشد
اگر يك بار آواز تو در آن سوي در باشد
نسيمي در به در از كوچه‌مان رد مي‌شد اما من
به شوقت در گشودم، گفتم اين شايد پدر باشد
تمام عمر بر سجاده سمت آسمان‌ها بود
كسي مي‌گفت: شايد دست‌هايت بال و پر باشد
خدا تا ناله‌هايت را شنيد از آستان شب
به خود گفت: «اين صدا خوب است، باقي الاثر باشد»

تو هم آخر به باران‌هاي بعد از برق پيوستي
و لابد خواستي خاك از حضورت بي‌خبر باشد
«پر» ي در باد! هر شب خواب‌هايم را مي‌آشوبد
وصيت‌نامه‌ات شايد همين يك دانه پر باشد
به دنبال تو تا آن سوي خواب و گريه خواهم رفت
به شرطي كه تمام راه‌ها «راه خطر» باشد



 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت