شهادت - شهدا - دفاع مقدس - شهدای گمنام - با فرماندهان شهيد دفاع مقدس 3
درباره وبلاگ

این وبلاگ می پردازد به دفاع مقدس - فرهنگ شهادت - شهدای گمنام - دانشجو - دانشگاه مسائل اجتماعی - و اخبار و حوادث دانشگاه علوم پزشكي مشهد و بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد
من و همسرم در قله‌هاي بلند سعادت به جستجوي «شهادت» پرداخته، و همانند سرور شهيدان حسين بن علي(ع) مرگ با عزت را بر زندگي ننگين ترجيح مي‌دهیم.
خداوندا، عظمتت را به ما بشناسان تا جاهل نميريم خدايا، تو شاهد باش كه ما قدم براي رضاي تو برداشته‌ايم
خداوندا، ما را در راهمان ثابت‌قدم بدار

همچنین جاده خاكي در جهت ارتباط هر چه بيشتر با خوانندگان و همراهان هميشگي اقدام به راه اندازي سامانه ارتباطي و پيام كوتاه نموده است .
دوستان عزیز می توانند :
براي عضويت در سامانه عدد 1
براي حذف از بخش اعضاء عدد 2
براي دريافت پيامك وصيت نامه شهدا عدد 3
براي دريافت روز شمار دفاع مقدس عدد 4
براي شركت در مسابقه عدد 5
براي دريافت اخبار دانشگاه عدد 6
براي دريافت اخبار ايران عدد 7
براي دريافت كتابهاي جديد چاپ شده عدد 8
براي دريافت تقويم روز عدد 9
براي دريافت سرفصل هاي مطالب جديد وبلاگ عدد 10 را به سامانه پيام كوتاه جاده خاكي به شماره 09366111424پيامك نمايند.
همچنين جاده خاكي از همين سامانه آماده دريافت سوالات ، انتقادات و نقطه نظرات مفيد و سازنده شما دوستان و ياران هميشگي خواهد بود .
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


*****************
******************
**************
*******************
***************
*********************
روز جمعه بیست و نهم فروردین ماه سال 1335 در« خرمشهر» و در خانواده یکی از سادات عرب زبان ،فرزندی به دنیا آمد که او را «عبد الرضا» نامیدند .تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر «خرمشهر» گذراند .به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یاد گیری ،همیشه دانش آموزی ممتاز و موفق بود .در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلتها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده ،دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی محله شان ،علی رغم وجود بسیار فسق و فساد ،هیچ گاه دامن خود را به معیت نیالود .به قول خودش بجز راه بین خانه و مدرسه و درس خواندن و بازی فوتبال در اوقات فراغت کار دیگری نداشت .



 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 
همه مشتاقانه منتظر تولدش بودند تا سومین فرزند خانواده را در آغوش گیرند .سرانجام در نیمه شب اول خرداد ماه 1340 ه ش در محله گنبد سبز شهرستان یزد ،خانه ای محقر به اندازه دشت کویر وسعت پیدا کرد و به روزی روشن بدل گشت و به دور از چشم ناپاکان ،کودکی حسین گونه و علی نام به دنیا آمد .
آری او را «علی» نام نهادند تا حامی و فرمانبر دار پیامبر زمان خود باشد کسی که آن روز کودک و ناتوان بود اما فردا حافظ انقلاب و اسلام و یاور امام شد .
کودک آن روز ،سردار ی بزرگ شد تا دستگیر مظلومان و یاور محرومان خواهد شد .
این حسن انتخاب از چه کسی بود و از کجا می دانستند که او در نیمه های شب و گاهی در نیم روز تابستان انبان به دوش به دستگیری مردم ستم کشیده بلوچ خواهد شتافت که نام مبارک علی را برایش انتخاب کردند.

 



 نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 

سال 1343 بود و امام خميني(ره) نهضت بزرگ اسلامي اش را آغاز کرده بود .يونس گنجي در يک خانواده مذهبي و متعهد به‌دنيا آمد. امام خمینی خطاب به شاه خائن گفته بود, سربازان من اکنون در گهواره‌اند و او در زمره همان سربازان قرار داشت .باید بزرگ می شد و روزي در صف مجاهدان به مصاف باطل مي‌رفت. سال‌هاي کودکی را پشت سرگذاشت و با شور و هيجان زیاد آماده تحصيل علم و دانش شد. دوران ابتدايي را با موفقيت سپري کرد اما و به‌خاطر از کارافتادگي پدرش مجبور به ترک مدرسه شد تا کار کند و هزینه های زندگی خانواده اش را تامین نماید.

در نوجوانی به صورت مخفیانه به مبارزه با حکومت خود کامه پهلوی پرداخت.دوران جواني‌اش نیزدر مبارزات ضد طاغوتي گذشت.

هنگامي‌که کشتي انقلاب اسلامي به ساحل پايداري و سلامت رسيد. به نهادهاي انقلابي پيوست. او تمام وقت خود را صرف استقرار و استحکام پايه‌هاي جمهوري اسلامي نمود و در اين راه مدت‌ها در منطقه کردستان شجاعانه با ضد انقلابيون و گروهک‌ها مقابله کرد. یونس گنجي در آن روزهای آتش وخون چنان دلاورانه ظاهر شد که تحسین یکی از بزرگترین فرماندهان جنگ را بر انگیخت ,سردارشهيد محمود کاوه فرمانده تيپ ويژه شهدا او را شير مرد جبهه کردستان ناميد.

شهيد يونس گنجي شير مردي بود که از روزهای قبل از آغاز جنگ تحمیلی دشمنان علیه مردم ایران در حال مبارزه بود,مبارزه با فرعون ایران,مبارزه با افکار منحرف گروه های فاسد واحادی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ,مبارزه با ضد انقلاب در جنگ داخلی کردستان و مبارزه با نظامیان ارتش بعث و مزدورانی که از کشورهای دیگر در کنار آنها حضور داشتند.اوباحضور در مناطق مختلف عملیاتی و جبهه های جنگ عاشقانه از دين خدا پاسداري مي‌کرد.او در این راه فقط رضایت خدا را جستجو می کرد وبه دنبال انجام تکلیفی بود که از سوی رهبر ومقتدایش مقرر شده بود.

در طول سال‌هاي جهاد با شهادت و فقدان بسياري از يارانش احساس تنهایی می کرد اما چون کوهي پر صلابت تا انتها ايستاد و سرانجام خود نيز مقبول خداوند متعال واقع شد و در روز 26 دي ماه سال 1365 در حالي‌که سمت قائم مقام فرماندهی گردان 155 از لشکر انصار الحسين (ع) را برعهده داشت از خاک شلمچه تا عرش اعلی عروج کرد.

منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران همدان و مصاحبه با خانواده وهمرزمان شهید

 

 

وصیتنامه

به نام خدا

و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عندربهم يرزقون

با درود بر پيشگاه مقدس آقا امام زمان(عج) منجي عدالت وبرپاكننده حكومت الهي و با درود بر امام عزيزمان ,تنها ياورو سرورمان و پرچم دار انقلاب بزرگ اسلامي خميني بت‌شكن و با درود و سلام بر تمام شهداي صدر اسلام تا به حال كه با قطره قطره ی خونشان درخت خشكيده اسلام را آبياري كردند و درخت اسلام نيرو گرفت و آن نيرو بسيج شد براي كوبيدن تمامي كفار و منافقين.

به ياد خداي بزرگ و با کمک ازکلام هميشه جاويد خداوند در قرآن كريم وصيتنامه خودم را آغاز مي‌كنم و وصيت خود را موقعي شروع به نوشتن مي‌كنم كه تمامي شهداي بزرگ و گرانقدر اسلام نوشته‌اند و آخرين كلام زيبايشان را در اختيار شما قرار داده‌اند. واي بر امتي كه جهاد برآنها واجب شود واز آن دوری کنند. به فرموده امام عزيز اين جنگ از فروع دين هم واجب‌تر است. آن موقع اگر كسي فرمان ولي خود را اطاعت نكند آن موقع است كه خداوند كافرين را بر اين مردم مسلط مي‌گرداند.

مردم شريف و امت شهيدپرور سلاحهاي برزمين افتاده شهدا را برداريد و جاي خالي شهدا را پركنيد و پيام هر بار امام را لبيك بگوئيد و تنور جنگ را پرفروغتر كنيد و ميدانهاي جنگ را آتشين نگهداريد. خشمتان را بر كافران بعثي بيشتر نماييد. در اين نبرداگر نكوشيد جامه ذلت برتنتان خواهند پوشيد.

امت شهيدپرور,امام عزيز را تنها نگذاريد . اگر امام تنها بماند مانند كساني هستيد كه امام حسين (ع)را تنها گذاشتند. حسين مظلوم در كربلا به كوفيان گفت : آيا كسي هست مرا ياري كند و كسي جوابش را نداد . ولي شما امت اسلامي به نداي حسين زمان لبيك گوييد تا حسين زمان تنها نماند.

در پايان سخنانم اما تو اي پدر پيرم ناراحت و غمگين مباش كه خداوند با صابران است.

و اما تو اي مادر عزيزم ناراحت مباش مادرجان ، مادر خوبم من الان درد تو را احساس مي كنم و احساس شرمندگي مي كنم و اگر به توآزار رسانده ام در اين مدت عمرم مرا ببخش و شيرت را حلالم كن و روز قيامت اولين كسي هستي كه شفاعت خواهم كرد.

برادرانم را بزرگ كن و سلاح بر زمين افتاده فرزندت را به آنها بده و روانه ميدان جنگ بكن .

و تو اي خواهر خوبم تو هم زينب وار باش و نقطه ضعف به دست دشمنان اسلام نده .

اما تو اي همسر خوبم ناراحت و گريان مباش ، مرا حلال كن در اين مدت كه پيش تو بودم نتوانستم وظيفه‌اي كه داشتم انجام دهم. از تو راضي هستم تو هم از من راضي باش .

در پايان از مردم اهالي روستا خواهش مي‌كنم اين بنده حقير را حلال كنيد, به خصوص از همسايگان .. والسلام يونس گنجي

 



 نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 
چیزی به اذان ظهر نمانده است. بچه ها در کنار تانکر آب جمع شده اند و یکی یکی دارند وضو می گیرند و بعضی هم صحبت می کنند. بند پوتین هایم را شل می کنم و برای وضو آماده می شوم. باز یادم می افتد که باید پوتین هایم را عوض کنم. به قول یکی از بچه ها، تاریخ مصرفش گذشته است. وضو می گیرم و می روم حسینیه. نماز که تمام می شود قصد تدارکات می کنم. چند روزی نیست که به «گردان تخریب» آمده ام و هنوز مسوولین اش را نمی شناسم. محل تدارکات گردان را هم نمی دانم. از یکی می پرسم و نشانم می دهد. بدون معطلی روانه تدارکات می شوم.
ـ می بینی برادر! این پوتین دیگر خاصیت خودش را از دست داده... و به پایم اشاره می کنم. مسوول تدارکات نگاهی می کند و:
ـ باید بروی پیش معاون گردان... دو خط بنویسید ما در خدمتیم...
خداحافظی می کنم و برمی گردم. «معاون گردان کیست؟» از این و آن می پرسم. بالاخره یکی نشانم می دهد:

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 
در دومین روز از فروردین ماه 1344 در خانواده مذهبی و متدین در اردکان متولد شد .در کودکی پدر خود را از دست داد و با سرپرستی مادر مهربان و متدین رشد نمود .در سن هفت سالگی وارد دبستان شد و دوران ابتدایی را گذرانید و سپس در مدرسه راهنمایی ادامه تحصیل داد و این دوران را نیز با علاقه و پشتکار به پایان رساند .
این دوران همزمان بود با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی در سراسر ایران.
حسن نیز با مشاهده ظلم وستم ونابرابری ها به مبارزین پیوست وشجاعانه در این راه قدم گذاشت.
او تظاهرات .مبارزات خیابانی با شوروعشق زیادی شرکت می کرد و برای جانبازی وفداکاری در راه پیروزی انقلاب اسلامی سر از پا نمی شناخت.
با پیروزی انقلاب اسلامی او برای ادامه تحصیل در دبیرستان ثبت نام نمود و تا سال سوم به تحصیلات خود ادامه داد .

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 
باز هم در انتظار عاشورائیم... شب عاشورا، یاران امام (ع) را شور و شعفی آسمانی در خود گرفته بود. لحظه ها که می گذشت، لحظه های موعود که نزدیک تر می شد، چهره یاران امام (ع) شکفته تر می شد. به یقین می دانستند که در فردای سرخ، دشت کربلا از خونشان رنگین خواهد شد. می دانستند که خلعتی از خون بر تن خواهند کرد. امام (ع) گفتنی ها را گفته بود.... اما آنان برگزیدگان عشق بودند، بازمانده بودند که در رکاب امام (ع) روانه مقتل شوند. عالمی از مرگ می گریزد، اما عاشقان به استقبالش می شتابند، با رویی شکفته تر از صد بهار. هرچه لحظه ها می گذشت یاران عاشورا را نشاط و شور افزون تر می شد. زیرا به یقین می دانستند که امشب، واپسین شب است.
امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود
فردا به شوق کربلا این دشت غوغا می شود
همه مهیای عملیاتیم. جشن حنابندان است. دست ها رنگین می شود.
اسماعیل وصف پور، عطاءالله خوشدامن و ... شور و حال دیگری دارند، عادل نیز به یکی از انگشتانش حنا می بندد! حالی دارد که گویی در این دنیا نیست. سیمای مهربانش مثل ماه می درخشد. صدای جگر سوز نوحه که از بلندگو پخش می شود، دل ها را به آتش می کشد:
امشب شب شهادت نامه عشاق امضا می شود
فردا به شوق کربلا این دشت غوغا می شود

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 

سال 1343 هجری شمسی خداوند به این خانواده گرانقدر فرزند پسری عطا کرد. او اولین فرزند خانواده بود. پدر، نام «علی» را بر روی او گذاشت. علی از چهار سالگی به همراه پدر به مسجد می رفت؛ در نماز جماعت و عزای امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) شرکت می کرد. دوران کودکی او به همین منوال سپری شد.
در شش سالگی به دبستان «بابا شجاع الدین»در «حسن آباد» رفت. همزمان با درس به حفظ سورهای کوتاه قرآن و یادگیری نماز پرداخت و در این راه پیشرفتی فوق العاده داشت؛ بطوری که از سوی امام جماعت مسجد بارها تشویق گردید. آنقدر به حفظ سوره های قرآن علاقه داشت که در ایام امتحانات نهایی کلاس پنجم به جای مرور درسها بشدت سرگرم حفظ سوره های کوتاه و آیت الکرسی بود. وقتی پدرش به او گفت: علی جان، پسرم! حالا که وقت این کار نیست. چرا درست را نمی خوانی؟ با طمأنینه جواب داد: پدر جان، ناراحت نباشید. خود قرآن و نور ائمه (ع) کمک خواهند کرد و همین طور هم شد و او این مرحله را با موفقیت پشت سر گذاشت.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 
رفع بیسوادی
یکی از مشکلات بزرگ منطقه معضل بی سوادی است و او در رفع این معضل، از طریق تأمین فضاهای آموزشی متعدد و راههای دیگر تأمین شرایط تحصیل، سعی فراوان داشت.
یکی از همرزمان شهید می گفت:


برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 
شاید مهم نباشدکه حاج علی در چه سالی متولد شد. محل تولدش هم زیاد مهم نیست. اما ماجرا مهم است. روستایی از توابع تهران به نام اشرف آباد یا اسلام آباد. کاظم رستگار هم در همان محل متولد و بزرگ شد.
باز هم مهم نیست که حاج علی در کودکی چه می کرد، در کدام مدرسه درس می خواند، کلاس قرآن می رفت و یا نمی رفت، بچه محجوبی بود یا نبود. البته خیلی هم شر و آتش به پاکن تشریف داشت. از همان ابتدای شیر خوارگی انقلابی بود یا نبود و. ..از کودکی او تنها برای من یک خاطره مهم است. آن را هم برای شما از قول پدرش نقل می کنم:
یک روز دیدم علی با محمد رضا دعوا می کند. محمد رضا برگشت علی را تهدید کرد و گفت: اگر کوتاه نیایی به بابا می گویم در مدرسه چکار می کنی. من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم، اما آن موقع به روی خود نیاوردم. آنها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روزها داشت، حسابی هوایشان را داشتم. محمد را مدتی بعد کشیدم کنار و گفتم بابا، علی رضا در مدرسه چکار می کند؟ محمد گفت: بابا نمی دانی با پول توجیبی که بهش می دهی چه می کند؟ من ترسم بیشتر شد و حسابی مضطرب شدم، خوب بابا بگو با آن پول چه می کند؟ جواب داد: دفتر و مداد می خرد و می دهد به بچه هایی که خانواده شان فقیر هستند.
حاج علی دیپلمش را که گرفت، رفت سربازی. نمی دانم آیا اهمیتی دارد بگویم که او سرباز گارد شاهنشاهی بود یا نه؟ به هر حال همان روز ها که امام گفت سرباز ها از پادگان ها فرار کنند، حاج علی هم از پادگان زد بیرون.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 
شهيد “محمد تورانی” متولد سال 1336 طلبه حوزه علميه “ساری” در مسجد “مصطفی خان” و ساير حوزه های علميه ،فردی با سواد بود.او در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان "ساری" پیوست و در تمام مراحل خدمت اعم از برخورد با دشمنان داخلی و خارجی بسيار فعال و کوشا بود . از جمله آن نفوذ در تشکيلات گروهک منافقين در شهرستان ساری می باشد که اين شهيد با اجازة مسئولين وقت سردار متوليان ،سردار شهيد طوسی ،سردار شهيد محمديان ،با مراعات تمام جوانب امنيتی جهت نفوذ به تشکيلات منافقين به طور سوری از سپاه اخراج گرديد .اين اخراج به طوری انجام گرفت که آبرو و اعتبارشهيد در بين افراد حزب اللّهی و پاسداران رفت به طوری که هر کس به ايشان می رسيد ،می گفت :منافق از سپاه برو و سپاه جای شما افراد منافق نيست ،حتی بعضی از مواقع از دست برادران سپاه کتک هم می خورد .البته آن برادران حق داشتند که فرد مشکوک را به سپاه راه ندهند گرچه یکی از منافقين باشد.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 
شهيد "شعبان کاظمی" در سال 1331 در روستای "يکه توت" در شهرستان "بهشهر" ديده به جهان گشود و به محض ورود به دوره ای که بايست راهی مدرسه می شد مانند ديگر همسالان و دوستانش به علت فقر شديد راهی کار در صحرا و دامداری گرديد ولی از آنجائيکه رژيم ضد اسلامی ومردمی وابسته به امپرياليسم آمريکا ؛به علت خوش خدمتی به ارباب جهان خوارش بنا را بر اين ديده بود که کشارزی و دامداری ما را به نابودی بکشاند شهيد نيز مانند ديگر هموطنان ما به شهر مهاجرت می کند و در شهر ساری مشغول جوشکاری می شوند . در طول زندگی در شهر با توجه با اينکه ظلم و ستم را در زندگی روزانه اش لمس می کردند و در اثر برخوردهائی که با برادران متعهد مسئول داشته اند خيلی زودتر از روشنفکران به مکتب رفته مان که از فردای بعد از انقلاب رودر روی انقلاب اسلامی و امام ايستاده اند پا به دوران مبارزه می گذارند. با اوج گرفتن انقلاب اسلامی به رهبری امام خمينی آغاز تظاهرات ايشان نيز وسائل جوشکاری را رها کرده و روزانه در تظاهرات شرکت می کردند. با تشکيل کميته ايشان مشغول خدمت شدند و مدتی در کميته و بعد از آن با تشکيل شدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سپاه راه يافتند ..

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 
سال 1339 در يك خانواده متوسط و كم درآمد متولد شد . پدرش آموزگار بود و مادرش وظيفه خانه داري را بر عهده داشت . خانواده او به دليل مأموريت پدر در شهر « آلان برآغوش » از توابع تبريز سكونت داشتند . پنج سال پس از تولد حميد ، خانواده اش به شهر مرند نقل مكان كردند . حميد دومين فرزند خانواده بود و دو خواهر و يك برادر داشت .
در سال 1345 وارد مدرسه ابتدايي انوشيروان(سابق) شد و در سال 1350 به مدرسه راهنمايي آيت الله سعيدي (فعلي) رفت . درآمد پدر حميد بسيار اندك بود و آنها در خانه پدربزرگ پدري زندگي مي كردند . به همين دليل حميد در تابستانها به كار در كارخانه آسفالت سازي و يا كارخانه سيمان مي پرداخت و از اين طريق تاحدودي مخارج تحصيل خود را تأمين مي كرد . حميد به پدربزرگ خود كه فردي مؤمن و متدين بود علاقه بسيار داشت . او بنيانگذار مسجد قيام مرند و امام جماعت آنجا بود . همين امر سبب شد تفكر ديني و مذهبي حميد شكل گيرد . به طوري كه بعدها ، بيشترين فعاليت اجتماعي حميد در مسجد بود . در سال 1353 وارد دبيرستان ناصرخسرو در رشته فرهنگ و ادب شد و در درس و تكاليف تحصيلي مرتب و علاقه مند بود .

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 
دومين فرزند يك خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ، در تبريز متولد شد . پدر ش در کار ساخت و ساز ساختمان بود و در كنار آن باغ داری ، گاوداري و خريد و فروش دام نیز فعالیت می کرد .
در كودكي بيشتر اوقاتش را به بازي با بچه هاي هم سنش مي گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغي بود . گاهي اوقات نيز به والدين خود در باغ يا خانه كمك مي كرد . سال 1346 ، تحصيلات خود را در مقاطع ابتدايي در مدرسه دهقان ( شهيد هوشيار فعلي ) آغاز کرد و پس از پايان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمايي شد . به گفته پدرش :
ايشان به تكاليفش خوب مي رسيد و ما هم ايشان را در نحوة انجام تكاليف با تشويق كردن ، ياري مي كرديم .


يراي ديدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نماييد



 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 
شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت
مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باك.
شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تكمیل دوره به آمریكا اعزام شد.

شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریكا رفت. طبق مقررات دانشكده می بایست به مدت دو ماه با یكی از دانشجویان آمریكایی هم اتاق می شد. آمریكایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می كردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریكا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی كه از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود كه بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید كه نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است.

همچنین اشاره كرده كه او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.
خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشكده خلبانی آمریكا را چنین تعریف كرده است:
«دوره خلبانی ما در آمریكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این كه روزی به دفتر مسئول دانشكده، كه یك ژنرال آمریكایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود كه می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می كرد.

او پرسش هایی كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می كردم كه رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی كه برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یك لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای كار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم كه هیچ كار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را كه همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالی كه بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداری به من كرد و گفت: چه می كردی؟
گفتم: عبادت می كردم.
گفت: بیشتر توضیح بده.
گفتم: در دین ما دستور بر این است كه در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و این واجب دینی را انجام دادم.
ژنرال با توضیحات من سری تكان داد و گفت:
همه این مطالبی كه در پرونده تو آمده مثل این كه راجع به همین كارهاست . این طور نیست؟
پاسخ دادم: آری همین طور است.
او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود كه از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریكا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز كرد و گفت: به شما تبریك می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم.
من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.»
با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی كه جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شكاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همكاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یكی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشكوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید كه شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده ی او گذاشته شد.

به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی كردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با كفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی كه در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید.

او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری كه در طول سال ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب كشور سپری كرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت كامل به انجام رسانید. شهید برای پیشرفت سریع عملیات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمی كرد، بلكه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشكلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود كه شركت می كرد.

سرلشكر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی كه در دفاع از نظام، سركوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید.

تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یك مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یكی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه كار اجرای عملیات، با یك فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.

یكی از راویان مركز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی كه در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام كرد كه یك فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط كرد برای كمك به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت كوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالی كه گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یك از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل كابین به شهادت رسیده است.» راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند كه تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشك در چشمان حاضرین به خصوص آنان كه آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.»

نقل شده كه وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود:

«تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.»

بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود كه از كودكی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاری و ایثار زندگی كرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد.



 نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 

“علیرضا عامری” در سال 1344 در روستای “هفتخان” در شهرستان "کاشمر "دیده به جهان گشود. او ششمین فرزندی بود که در خانواده ای مذهبی بالید و رشد کرد. اهالی روستا، خانواده "عامری" را به عنوان افرادی متدین، مذهبی و مداح اهل بیت می شناسند. حبیب الله و همسرش، علاقه وافری به نام علی داشتند، به این سبب نام بیشتر پسران آنها همراه نام علی است. علیرضا از همان کودکی با مفاهیم و معارف اسلامی آشنا شد و در حضور پدرو مادر دلسوز و متدین خود، به فراگیری اصول دین اسلام پرداخت. در 6 سالگی وارد مدرسه شد و دوران دبستان را در روستای هفتخان سپری نمود. سپس برای ادامه تحصیل به خلیل آباد رفت و مدت سه سال اتاقی را در منزل یکی از دوستان خانوادگی اجاره نمود. علیرضا، روزهای پایانی هفته به هفتخان برمی گشت و به کمک پدر و مادر می شتافت.

تحصیلش در مقطع راهنمایی، مصادف با قیام مردمی علیه رژیم طاغوت بود. وی در 13 سالگی، فعالیت سیاسی خود را با توزیع اعلامیه و دیوار نوشته هایی علیه شاه آغاز کرد. مدتی برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان به شهرستان کاشمر عزیمت نمود. در این زمان، دامنه فعالیتهای سیاسی _ مذهبی خود را گسترش داد و به عضویت انجمن اسلامی دانش آموزان کاشمر در آمد. در آن دوران، با شهیدان: سبیلیان، هاوی، توانگر، صادقیان، حیدری و... آشنا شد. فعالیتهای منافق ستیزانه ی علیرضا و دوستانش در کاشمر و توابع آن بسیار گسترده بود تا آنجا که تحقیقات و پیگیری آنها منجر به کشف توطئه های مجاهدین خلق در این شهرستان شد.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 

زندگینامه شهید به روایت خودش:

من مجید زینلی فتح آبادی فرزند اکبر دارای شناسنامه به شماره 19 در چهارم آذر ماه 1339 در روستایی به نام فتح آباد یکی از روستاهای شرق رفسنجان در خانواده نسبتاً متوسطی به دنیا آمدم. تحصیلات ابتدائیم در همت آباد در منزل یکی از اربابان که ارباب پدر و پدر بزرگ و عمویم بود زندگی می کردیم بالاخره تا سال پنجم که دوران ابتدائی جدید شاه در آنجا بودم و هر سال در کلاس شاگرد ممتاز بودم سال اول راهنمایی به یک مدرسه ملی راهنمایی(راه نو) رفتم چون شهریه ثبت نام را پسر ارباب داد وگرنه خانواده من آنقدر پول اضافه نداشت که بتواند چهارصد تومان برای شهریه من بپردازد بالاخره آن سال را من در آنجا به پایان رساندم و سال دوم را به راهنمایی غزالی رفتم و در آنجا با چند تا از همسایه ها اینطور بگویم هم روستائیان همراه بودم تا اینکه آن سال و سال سوم را هم در آن مدرسه به پایان رساندم البته ناگفته نماند که من سال اول و دوم راهنمایی را سالی با یک تجدیدی قبول شدم اما سال سوم بیشتر فکر کردم و با خود گفتم که اگر بخواهم دنبال کارهای دیگر بروم از درس عقب مانده و باعث می شوم که علاوه بر آن که یک سال از زندگیم عقب می بیفتد بلکه یک خرج اضافی به گردن پدر کارگرم بیفتد. پدر من آن مو قع آشپز بود و با ماهی هزار تومان و با هفت سر عائله می ساخت و خدا برکت می داد.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید



 نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت