تبليغاتX

شهادت - شهدا - دفاع مقدس - شهدای گمنام
دفاع مقدس - فرهنگ شهادت - شهدای گمنام - مسائل اجتماعی
دفاع مقدس

- آب بیاور نَفَس تازه کن:

خسته شدی. از پا افتادی از بس با عجله خوردی. بلند شو آب بیاور بخور، نفسی تازه کن بقیه اش را بعداً بخور.
نظیر: بلند شو دست و رویت را بشور، من را هم بخور، در پشت جبهه. به این معنی که تو سیر بشو نیستی.


- آبگرمکن نفتی:

موشک ساخت ایران. کنایه از موشکهای 9 متری و 12 متری است که در جنگ شهرها و برای زدن تأسیسات نظامی و اقتصادی دشمن استفاده می شد. و اشاره دارد به خوش هیکلی! آن؛ درست مثل آبگرمکن نفتی در مقایسه با نوع گازی و کم حجم آن، این موشکها را بچه ها با راکتهای گرد و جمع و کوچولوی دشمن می سنجیدند و نتیجتاً به چنین تعبیر طنز آمیزی می رسیدند.

- آب شنگولی:

نوشیدنی خوش طعم. کمپوت سیب و گلابی و گیلاس و آلبالو. نوشابه. ساندیس. مایعات خنک و مطبوعی که در هوای گرم، وقتی از آسمان گویی آتش می بارد، حال بچه ها را حسابی جا می آورد، شنگولشان می کند، خصوصاً در گیرودار عملیات و آن راهپیمایی های بعضاً هفت هشت ساعته و بعد، وقتی که روز بالا و جز خاکریز و چاله چوله های ناشی از انفجار و احیاناً چیفه ای که می شد به سر کشید پناهی نبود، مستقیم آفتاب می خورد تو ملاج بچه ها.

- آب و روغن را چک کردن:

دستشویی رفتن و سر و سامان دادن به وضع خود. و مثلاً پیش بینی لازم را کردن برای در بین راه نماندن، جایی که امکان تعویض و تخلیه نیست! درست مثل مسافری که قبل از حرکت وسایلی مثل اتوبوس باید هر کاری دارد انجام بدهد، و الاّ می شود عین بچه هایی که وقت و بی وقت نمی شناسند، هر کجا.... داشتند می گویند: مامان .... اصطلاح اشاره دارد به دائم براه و سفر بودن برادران و اینکه در بعضی شرایط نمی توانند یک وضع عادی داشته باشند و هر موقع دلشان خواست بخورند و بیاشامند، بخوابند و استراحت کنند و به دستشویی بروند.

- آب زیر کار:

غواص و نیروی عملیاتی که در زیر آب کار می کند و باید از تیز هوشی و فراست بالایی برخوردار باشد تا کارش از شامه دشمن مصون بماند و دیگر نیروها بتوانند وارد عمل شوند.

تصرفی است در اصطلاح پشت جبهه ای «آب زیر کاه» که آدم زبر و زرنگ و مخفی کار را افاده می کند.

- آدم دودی:

کسی که سیگاری و اهل دود و دم است، و بر وزن «ماهی دودی». برای تنبیه افرادی که به کار می برند که از فرط استعمال دخانیات، گویی مثل ماهی خودشان را از فرق سر تا کف پا دود داده اند. بوی دود می دهند.
       

از کتاب فرهنگ جبهه جلد چهارم (اصطلاحات و تعبیرات) نوشته سید مهدی فهیمی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

 اینکه قسم خورده بود دیگر مداحی نکند، صبح بعد از نماز باز روضه حضرت زهرا(س) را خواند؛ بهت‌زده شدم؛ او قسم خورده بود، اما خوابی دیده بود که دیگر نتوانسته بود قسم‌اش را نگه دارد.
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهید «ابراهیم هادی» از مداحان مخلص و به نام جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بود. بچه محله میدان خراسان که زمانی جوانان زیادی به‌ خاطر منش و رفتار او راهی جبهه‌ها می‌شدند. او که در محضر علمای بزرگی زانو زده بود و الحق خوب حق شاگردی را به جا آورد. اکنون تصویری از او زیر پل شهید محلاتی نصب شده که زینتی ناب برای محله 17 شهریور است.
شهید هادی هنوز جزء شهدای گمنام عملیات والفجر مقدماتی است، شهدای کانال‌های گردان کمیل و حنظله.
از خصوصیات خاص شهید ارادت ویژه‌اش به حضرت زهرا (س)‌ بود که همرزمانش نکات بسیاری از کرامات حضرت به او روایت کرده‌اند. آنچه در ادامه می‌آید، خاطره‌ یکی از همرزمان شهید هادی است که در کتاب «سلام بر ابراهیم» نقل شده است.
* نگو نمی‌خوانم...
پائیز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل ابراهیم به حضرت زهرا(س) بود. هر جا می‌رفتیم حرف از ابراهیم بود. خیلی از بچه‌ها داستان‌ها و حماسه آفرینی‌های او را در عملیات‌ها تعریف می‌کردند. همه آن‌ها با توسل به حضرت صدیقه طاهره (س) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری سر می‌زدیم، از ابراهیم می‌خواستند که برای آن‌ها مداحی کند و از حضرت زهرا(س) بخواند. شب بود. ابراهیم در جمع بچه‌های یکی از گردان‌ها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. آن‌ها چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.
ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، این‌ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی‌کنم! هر چه می‌گفتم: حرف بچه‌ها رو به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت رو بکن، اما فایده‌ای نداشت. آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که "دیگر مداحی نمی‌کنم"!
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان می‌دهد. چشمانم را به سختی باز کردم. ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو، الآن موقع اذانه.
بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمی‌دونه خستگی یعنی چی!؟ البته می‌دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می‌شود و مشغول نماز. ابراهیم بچه‌های دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(س)!!
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه‌ بچه‌ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم. بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه‌ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: می‌خواهی بپرسی با این‌که قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟! گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می‌گویم تا زنده‌ام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی‌آمد. اما نیمه‌های شب کمی خوابم برد. یک‌دفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره (س) تشریف آوردند و گفتند:
نگو نمی‌خوانم، ما تو را دوست داریم؛ هر کس گفت بخوان، تو هم بخوان
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی‌داد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.

منبع: سایت خبرگزاری فارس

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

شبی همسرم، محمدرضا را در خواب می‌بیند که با دوستانش به خانه آمده‌اند، موقع رفتن، دوستان به او می‌گویند برو پدرت را بیدار کن تا تو را ببیند اما محمدرضا می‌گوید نه؛ برای او اثری از خود می‌گذارم که متوجه حضورم بشود


به گزارش سایت ساجد ، میهمان صاحب خانه شهدای کوچه "شهدای خانه‌عنقا" بودیم. محله امام زاده معصوم(ع)، خیابان قزوین، بعد از دوراهی تپان، کوچه "شهدای خانه‌عنقا". یک پسر خانواده در ایام انقلاب شهید شده، یکی دیگر در عملیات خیبر. فرزند ارشد نیز چند سال قبل حین مأموریت سپاه به رحمت خدا رفت.

پدر که باتری‌سازی داشته چند سال قبل به رحمت خدا رفته و مادر تنها زندگی می‌کند. روزی که با ایشان قرار دیدار داشتیم، جراحی کوچکی در دست چپش انجام داده بود و گویا ساعتی قبل از بیمارستان مرخص شده بود. از آنجا که نگران برنامه استراحت بعد از عملش بودیم، تمایل خود را برای لغو برنامه مصاحبه اعلام کردیم، اما ایشان نپذیرفتند و با روی باز پذیرای ما شدند.

برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

 

روز شمار انقلاب 12 تا 22 بهمن ماه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

حجاب

خواهرم، محجوب باش و باتقوا، که شماييد که دشمن را با چادر سياهتان و تقوايتان مي کشيد. «شهيد عبدا... محمودي»

-به پهلوي شکسته فاطمه(س) قسمتان مي دهم که حجاب را حجاب را حجاب را، رعايت کنيد. «شهيد حميد رستمي»

-شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوي معنويت و صفا مي کشاند. «شهيد علي رضاييان»

-از خواهران گرامي خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زيرا که حجاب خون بهاي شهيدان است. «شهيد علي روحي نجفي»

-اي خواهرم: قبل از هر چيز استعمار از سياهي چادر تو مي ترسد تا سرخي خون من. «شهيد محمدحسن جعفرزاده»

-توصيه اي که به خواهران دارم اين است که اگر مي خواهند خون شهيدان را پايمال نکنند، اين است که حجاب خود را حفظ کنند. «شهيد آبياران»

-خواهر جان، حجابت را حفظ کن تا جزو ياران خدا باشي، اگر مي خواهي در دنيا سرافراز شوي، حجابت را حفظ کن. «شهيد داود عبداللهي»

- ...و شما خواهران حجاب خود را حفظ کنيد که حجاب شما سلاح شماست. «شهيد اسماعيل اسکندري»

حجاب

-وصيت من به خواهرانم اين است که در شهادت من مثل زينب(س) عمل کنيد و حجاب که اصلي ترين مسئله است را رعايت کنيد که حجاب حمايت از خون شهداست. «شهيد علي آقا باقري»

- به خواهرانم بگو که اگر از من بدي ديدند مرا ببخشند و هميشه حجاب خود را حفظ کنند چون ما براي ناموس مي جنگيم. «شهيد نادر علي  اکبرنژاد»

 

-... و خواهران، شما در جامعه بايد حجابتان را رعايت کنيد و از همه پدران و خواهران مي خواهم که فرزندانشان را حسين وار پرورش دهند. «شهيد محمد بي آبادي»

- ... و شما اي خواهران متدين و متعهدم، خدا را به عفت زهراي اطهر(س) و شجاعت زينب(س) قسم مي دهم تا توفيق حفظ حجاب و عفيف بودن و استقامت به شما عنايت فرمايد و آن گونه که زينب را قهرمان کربلاي تاريخ اسلام کرد، شما را قهرمان عفت و استقامت و صبوري گرداند. بر شما باد حفظ حجاب... «شهيد علي اسماعيلي رنجبر»

-خواهرانم مبادا حجابتان را فراموش کنيد، چون ما سربازان به خاطر حجاب و حفظ مملکت و دين با دشمن مي جنگيم. «شهيد عبدا... رحماني منش»

- ... خواهران عزيز، حجاب خود را حفظ کنيد، شما بايد در مقابل شايعه پراکني ها و بي حجابي ها مبارزه کنيد و رسالت زينبي را در جامعه ايفا نماييد. «شهيد علي اصغر عدالتيان»

-تو اي خواهر ديني ام، چادر سياهي که تو را احاطه کرده است از خون سرخ من کوبنده تر است. «شهيد عبدا... محمودي»

-خواهرم از بي حجابي است اگر عمر گل کم است نهفته باش و هميشه گل باش. «شهيد حميدرضا نظام»

-خواهرم حجاب تو مشت محکمي بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مي زند. «شهيد بهرام يادگاري»

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

خمقام معظم رهبري

از اين جلسه‌ى مبارك و در ميان شما جمع خانواده‌هاى معظم و مكرم شهيدان عزيز، براى صاحبان بينش، عطر شهادت و روح فداكارى و مجاهدت متصاعد و محسوس است. اگر دهها سال ديگر هم بگذرد، آنچه بايد به عنوان بالاترين ارزشها محسوب بشود، همين ارزش شهادت و فداكارى شهيدان عزيز ماست. زمان، همه چيز را كهنه مى‌كند؛ مگر خون شهيد را. ببينيد از زمان شهادت سيدالشهداء (عليه‌الصلاةوالسلام) قرنها گذشته است؛ اما ياد شهيدان و خون شهيدان، روزبه‌روز اثرش برجسته‌تر شده است.
همه‌ى شهيدان عزيزند. در همه‌ى زمانها، شهيد ذى‌قيمت است؛ اما بعضى از شهيدان عزيزترند. شهيدان عزيزتر چه كسانى هستند؟ آن كسانى كه در مقاطع حساس به داد اسلام رسيدند و خودشان را فدا كردند. اگر اين حساب درست باشد، به نظر من شهيدان انقلاب اسلامى و جنگ تحميلى، از جمله‌ى عزيزترين شهداى طول تاريخند. چرا؟ چون در اين زمان، اسلام از هميشه غريبتر شد. دشمنان اسلام، ابرقدرتها و مستكبران، دنياطلبان و وحشى‌صفتان، در طول سالهاى متمادى به جان اسلام و مسلمين افتادند؛ همه‌ى ابزارها را براى كوبيدن اسلام به كار بردند؛ چه پولها خرج كردند، چه نقشه‌ها كشيدند، و در طول سالهاى استعمار، چه لطماتى بر ملتهاى مسلمان وارد كردند. در چنين روزگار غربتى بود كه انقلاب بزرگ ما و رهبر عظيم‌الشأن و ملت بزرگوارمان به پا خاستند. اين جوانان و فرزندان و عزيزان شما كه در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها به شهادت رسيدند، در مقابل همه‌ى قدرتهاى ظالم عالم قد علم كرده بودند؛ اين شوخى نيست.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

مقام معظم رهبري

من در دوران جنگ گاهى وصيتنامه‌هاى اين جوانها را كه عاشقانه جهاد مى‌كردند و به شهادت مى‌رسيدند، نگاه مى‌كردم؛ خيلى براى من مفيد بود. اين وصيتنامه‌ها به دلهاى تاريك و سياه ما و به داخل جان انسان نورافكن مى‌انداخت. وقتى اين وصيتنامه‌ها را نگاه مى‌كردم، مى‌ديدم اين جوان هجده ساله يا بيست ساله، در روزها يا هفته‌هاى آخر زندگى‌اش كه خبر هم نداشته كه شهيد خواهد شد، فقط چون احتمال مى‌داده كه شهيد بشود، نشسته و وصيتنامه‌اش را نوشته كه گاهى اين وصيتنامه‌ها آن‌چنان رقيق، عرفانى، زلال و نورانى بود، كه انسان مى‌ديد يك عارف كامل اين‌جا نشسته است. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

مقام معظم رهبري

كسى كه مشغول مجاهدت است، حق ندارد نااميد شود؛ چون يقينا پيروزى در انتظار اوست. آن مواردى كه پيروزى به دست نيامده و ناكامى حاصل شده است، به اين خاطر بوده كه مجاهدت فى‌سبيل‌الله نبوده است؛ يا اگر مجاهدت بوده، فى‌سبيل‌الله نبوده؛ يا اصلا مجاهدت نبوده است. شرط مجاهدت فى‌سبيل‌الله چيست؟ اين است كه انسان به سبيل الله ايمان و باور و معرفت داشته باشد و آن را بشناسد؛ بنابراين مى‌تواند در راه آن مجاهدت كند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

بخشی از سخنرانى مقام معظم رهبری در مراسم بيعت گروه كثيرى از جانبازان و نيروهاى جهادى احداث ساختمان مرقد مطهر رهبر كبير انقلاب اسلامى 1368/4/28

يك‌وقت در مورد جانبازها فكر مى‌كردم، كه به نظرم رسيد گاهى فضيلت آنها از شهدا هم بيشتر است. جانباز كسى است كه بعد از آن‌كه قسمتى از بدنش را در راه خدا داد و عضو يا اعضاى شهيدى را با خودش همراه كرد و در بقيه‌ى مدت زندگى و عمرش هم متقى و شكرگزار بود و عمل صالح انجام داد، خداى متعال در مورد اين‌گونه از مجروحين جنگ در قرآن مى‌فرمايد: «الذين استجابوا لله و الرسول من بعد ما اصابهم القرح للذين احسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم». كلمه‌ى «عظيم» در پايان اين آيه‌ى شريفه، قابل تأمل است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

من هر روز براي رسيدن به محل كار بايد سوار دو اتوبوس شوم و برگشت هم به همين ترتيب. هر كدام از مسيرهاي رفت‌وآمد بسته به زمان انتظار در ايستگاه‌ها و ترافيك چيزي حدود 45دقيقه تا يك‌ساعت طول مي‌كشد كه زمان كمي نيست. من اين فاصله را معمولا مطالعه كنم. هم اين وقت مرده احيا مي‌شود و هم اينكه از فرصت كمال استفاده را مي‌برم و كم‌خواني خود را جبران مي‌كنم. در ايام نوروز كتاب «بابانظر» ـ‌خاطرات شفاهي شهيد محمدحسن نظرنژادـ به دستم رسيده بود و دنبال فرصتي بودم تا بخوانمش. ويژه‌نامه‌اي دستم بود كه مي‌خواستم تمامش كنم. بعد از آن كتاب «بابانظر» را برداشتم. بر اساس شنيده‌ها مي‌دانستم با كتاب جالبي روبه‌رو هستم؛ اما ...
كتاب، حاصل سي‌وشش‌ساعت مصاحبه سيد حسين بيضايي است با شهيد محمدحسن نظرنژاد، كه بالاخره بعد از سيزده‌سال از انجام مصاحبه به‌همت انتشارات سوره مهر در 520صفحه منتشر شده است.براساس برداشتي كه از كتاب دارم بابانظر باتوجه به تربيت خانوادگي، فردي، مذهبي، كشتي‌گير و داراي قدرت بدني بود. از خيلي مسائل عادي زمان جواني‌اش (همچون مفاسد اخلاقي و عياشي مرسوم آن روزگار) پرهيز مي‌كرد. او فردي باعزت‌نفس بالا بود كه از شكست بدش مي‌آمد و بيشتر از آن از زورگويي و ناحقي. اهل كار بود و عادت نداشت بنشيند تا براي او كاري تعريف كنند. در جنگ اهل نشستن در ستادها و قرارگاه‌ها نبود و هنگام مجروحيت بايد به‌زور از او مواظبت مي‌كردند تا از بستر نگريزد. اعتماد به نفس، خستگي‌ناپذيري و انعطاف از ويژگي‌هاي شهيد نظرنژاد است.
فردي كه گرچه تحصيلات خيلي زيادي نداشت، اما در جنگ و فنون نظامي صاحب‌نظر و ابتكار بود و گويا بيان بدي هم نداشته است. همه اين‌ها را جمع كنيد با يك بي‌ادعايي ويژه. (تبعا اين برداشت‌ها حاصل فهم من از كتاب است و ضرورتا صحيح نيست، البته دسترسي به افرادي كه او را از نزديك ديده بودند و مي‌شناختند داشته و دارم، اما خواستم بدون هرگونه پيش‌داوري و صرفا براساس خاطرات خود او، بشناسمش. حداقل خاصيت اين‌كار اين است كه با تطبيق فهم امثال من و نظر كساني كه او را مي‌شناخته‌اند ميزان توفيق كتاب در انتقال مفاهيم به مخاطب مشخص خواهد شد)
خواننده اين كتاب خواهد دانست كه وجب به وجب مرزهاي غربي و جنوب‌غربي كشور، حقيقتا و بدون اغراق با گوشت، پوست و خون جوانمرداني از اين آب و خاك حفظ شده است. خواهد دانست كه شهدا، جانبازان، آزادگان و ديگر رزمندگان، فرشته نبودند؛ آدم‌هايي بودند مثل ما كه البته به قول «حاج‌كاظم آژانس شيشه‌اي» با «آداب اين جنگ» خو گرفته بودند. آدم‌هايي بودند كه شوخي و شيطنت مي‌كردند، لجبازي و كل‌كل مي‌كردند و حتي خطا و اشتباه داشتند و البته خود را معصوم نمي‌دانستند و مي‌خواستند و سعي داشتند كه خوب باشند.
تلاش مي‌كردند، از جان مايه مي‌گذاشتند و گرچه گاهي اختلاف‌نظرهايي هم داشتند، اما به هر حال هدفشان يكي بود. از همه مهم‌تر براي يك آرمان و اعتقاد و تحت ولايتِ رهبري واحد، مبارزه و مجاهدت كرده و در اين راه هر سختي، رنج، زحمت و بي‌مهري را تحمل مي‌كردند.اين كتاب را خواندم؛ حتي گاهي كه اتوبوس خيلي شلوغ نبود ولي جايي براي نشستن هم نبود، به ميله‌ها تكيه مي‌كردم و ايستاده مي‌خواندم. خيلي مواقع خنده‌ام مي‌گرفت؛ مي‌خنديدم. خيلي اوقات گريه‌ام مي‌گرفت، دوست داشتم گريه كنم؛ اما در اتوبوس نمي‌شود گريست! اين كتاب واقعا كم‌نظير و زيباست.
روايت صادقانه و بي‌پيرايه مردي است كه يك گوش و يك چشمش را از دست داد. ستون فقراتش شكست و سينه‌اش از دو جا متلاشي شد. بيش از صدوشصت تير و تركش خورد و چندين و چند درد و رنج ديگر. او بارها تا مرز شهادت رفت، اما آنچه بيش از همه آزارش داد فراق ياران و دوستانش بود و بعد از جنگ بي‌مهري‌ها و ....
سطوري از اين كتاب:«دخترم كه آن زمان پنج شش ماه بيشتر نداشت، به محض حمله تانك‌ها از دست خانمم مي‌افتد در جوي آب و گم مي‌شود. حدود دوازده شب، وقتي جلوي خانه آيت‌ا... ابوالحسن شيرازي بودم پسر عمه پدرم كه روحاني است، مرا ديد و گفت: پهلوان، دخترت گم شده، همسر و مادرت مجروح شدند و تو آمده‌اي اينجا؟
چون ناراحت بودم، گفتم: عيبي ندارد پسر عمه. گم شده كه شده. او هم مثل بقيه، بگردند جسدش را پيدا كنند.
بعد از اين استقبال پرشور مردمي وارد منزل شدم. اول از همه پدرم پرسيد: جنگ تمام شد؟
گفتم: نه! جنگ تمام نشد.
گفت: پس چطور شما آمده‌ايد؟
گفتم: مگر قرار بود برنگرديم؟
گفت: زمان پهلواني شما زماني نبود كه روي تشك كشتي يك نفر را بر زمين مي‌زدي. حالا وقت پهلواني است.
وقتي مي‌خواستيم غواص‌ها را به آب بيندازيم، ديدم يك نفر دنبال آن‌ها دولا دولا از داخل كانال مي‌آيد. يقه‌اش را گرفتم. ديدم يوسف رضايي است (پانزده شانزده‌سال داشت). گفتم: همين‌جوري! تو چه مرگته آمدي اينجا؟
گفت: حاج‌آقا، به جان مادرم مي‌خواهم بروم جلو.
گفتم: مي‌خواهي بروي چكار كني؟ تو كارت جاي ديگر است.
گفت: همه‌اش كه نمي‌شود من يخ بريزم يا غذا بياورم. اينكه نشد كار. شب عمليات هم بگذار بجنگم تا جواب مادرم را بتوانم بدهم. به مادرم بگويم كه من جنگيدم.
در آخر به سياق دوستان بابانظر كه هر وقت او را مي‌ديدند براي سلامتي‌اش صلوات مي‌فرستادند، مي‌نويسم: «براي ادامه راه بابانظر صلوات.»انتشارات سوره مهر كتاب بابانظر را در 520صفحه با قيمت 8هزار تومان منتشر كرده است.

سيدمصطفي خاتمي - برگرفته از روزنامه شهرآرا مورخ 90/5/6

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

پيامبر صلي‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏وسلم : «مكتوب عن يمين العرش انَّ الحسين مصباح الهدي و سفينة‏النجاة»1
همره هر موج خونش، گوهري ممتاز دارد كربلا در سينه‏اش پنهان هزاران راز دارد
عبارت حماسه و شور حسيني، به طور مكرر در ميان مردم ما به كار رفته است و تحقق آن، كه مربوط به جنبه عاطفي و احساسي «عاشقان حسيني» است تأثيرات فراوان داشته و شايد از كمترين عامل مؤثر (شور و احساسات) بيشترين تأثير (ايجاد و حفظ ايمان و افزايش آن) را داشته‏ايم.
مگر نه اين است كه دينِ انبوهي از مردم ما در ايّام محرّم و يا عاشورا زنده يا زنده‏تر مي‏شود و باعث حفظ و افزايش ايمان آنها است.
آيا اين واقعيت تاريخي كه جرقّه و شروع انقلاب و اعلان برائت از حكومت ظلم و فساد شاهنشاهي از محرّم 41 شروع شد، قابل انكار است؟ و يا اين كه مؤثرترين و پيروزمندترين عمليات‏هاي نظامي در دوران جنگ هشت ساله با سينه زني‏ها و رمز ياحسين عليه‏السلام و شروع شده است... و اين كه تأثير گذاري فراوان و نهفته و قابل هدايت و جهت دهي (تأكيد بر شعور حسيني) موجب شد كه سياست دشمنان دين بركم رنگ و بي‏محتوا كردن و در برخي مواقع، برنابودي شور و حماسه و عزاداري سالار شهيدان دچار شكست شود.

 لطفا برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

 شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)
از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی‌داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بي‌حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران،‌پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به تاج زین نهاده راه‌پیمای عراق
می‌نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بي‌وفا دارد حسین
دشمنانش بي‌امان و دوستانش بي‌وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب مي‌بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بي‌حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه‌ها و پرده‌ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه‌ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم بلب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بي‌ریا دارد حسین
نام شاعر:شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

باز ساقی گفت تا چند انتظار؟

ای حريف لاابالی سر برآر

ای قدح پيما درآ، هويی بزن

گوی چوگانت سرم، گويی بزن

چون بموقع ساقيش در خواست کرد

 پير ميخواران ز جا قد راست کرد

زينت افزای بساط نشاتين

 سرور و سر خيل مخموران حسين

گفت آنکس را که می جويی منم

باده خواری را که می گويی منم

شرطهايش را يکايک گوش کرد

ساغر می را تمامی نوش کرد

باز گفت از اين شراب خوش گوار

ديگرت گر هست، يک ساغر بيار

  عمان ساماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام

کربلا

امام حسین علیه السلام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

با نگاهى اجمالى به 56 سال زندگى سراسر خداخواهى و خداجويى حسين (ع ), درمي يابيم كه هماره وقت او به پاكدامنى و بندگى و نشر رسالت احمدى و مفاهيم عميقى والاتراز درك و ديد ما گذشته است .اكنون مرورى كوتاه به زواياى زندگانى آن عزيز, كه پيش روى ما است :

جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسيارى داشت . گاهى در شبانه روز صدها ركعت نماز مي گزاشت . (1) و حتى در آخرين شب زندگى دست از نياز و دعا برنداشت , و خوانده ايم كه از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خداى خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: خدا مي داند كه من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زياد و استغفار را دوست دارم . (2)

حضرتش بارها پياده به خانه كعبه شتافت و مراسم حج را برگزار كرد. (3) ابن اثير در كتاب اسد الغابة مي نويسد: كان الحسين رضى الله عنه فاضلا كثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخير جميعها. (4) حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز ميگزارد و به حج ميرفت و صدقه ميداد و همه كارهاى پسنديده را انجام ميداد.

شخصيت حسين بن على (ع ) آن چنان بلند و دور از دسترس و پرشكوه بود كه وقتى با برادرش امام مجتبى (ع ) پياده به كعبه مي رفتند, همه بزرگان و شخصيت هاى اسلامى به احترامشان از مركب پياده شده , همراه آنان راه مي پيمودند. (5)

احترامى كه جامعه براى حسين (ع ) قائل بود, بدان جهت بود كه او با مردم زندگى ميكرد - از مردم و معاشرتشان كناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود, چونان ديگران از مواهب و مصائب يك اجتماع برخوردار بود, و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند, او را غمخوار و ياور مردم ساخته بود. و گرنه , او نه كاخ هاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ, و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند,...

اين روايت يك نمونه از اخلاق اجتماعى اوست , بخوانيم : روزى از محلى عبور مي فرمود, عده اى از فقرا بر عباهاى پهن شده شان نشسته بودند ونان پاره هاى خشكى مي خوردند, امام حسين (ع ) مي گذشت كه تعارفش كردند و او هم پذيرفت , نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : ان الله لا يحب المتكبرين , (6) خداوند متكبران را دوست نميدارد. سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت كردم , شما هم دعوت مرا اجابت كنيد. آنها هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند.حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند, (7) و بدين ترتيب پذيرايى گرمى از آنان به عمل آمد, و نيز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خويش به جامعه آموخت .

شعيب بن عبدالرحمن خزاعى مي گويد: چون حسين بن على (ع ) به شهادت رسيد, بر پشت مباركش آثار پينه مشاهده كردند, علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند, فرمود اين پينه ها اثر كيسه هاى غذايى است كه پدرم شب ها به دوش مي كشيد و به خانه زن هاى شوهرمرده و كودكان يتيم و فقرا مي رسانيد.(8)

شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستمديدگان مي توان در داستان ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام دريافت , كه اجمال و فشرده اش را در اين جا متذكر ميشويم : يزيد به زمان ولايتعهدى , با اين كه همه نوع وسايل شهوت رانى و كام جويى و كامروايى از قبيل پول , مقام , كنيزان رقاصه و... در اختيار داشت , چشم ناپاك و هرزه اش را به بانوى شوهردار عفيفى دوخته بود. پدرش معاويه به جاى اين كه در برابر اين رفتار زشت و ننگين عكس العمل كوبنده اى نشان دهد, با حيله گرى و دروغ پردازى و فريبكارى , مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاكدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بكشاند.حسين بن على(ع) از قضيه باخبر شد, در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يكى از قوانين اسلام , زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاكيزه اى قطع نمود و با اين كار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندى خودرا به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت , و اين رفتار داستانى شد كه درمفاخر آل على (ع ) و دنائت و ستمگرى بنى اميه , براى هميشه در تاريخ به يادگار ماند. (9)

علائلى در كتاب سمو المعنى مي نويسد: ما در تاريخ انسان به مردان بزرگى برخورد مي كنيم كه هر كدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خويش را جهانگير ساخته اند, يكى در شجاعت , ديگرى در زهد, آن ديگرى در سخاوت , و... اما شكوه و بزرگى امام حسين (ع ) حجم عظيمى است كه ابعاد بي نهايتش هر يك مشخص كننده يك عظمت فراز تاريخ است , گويا او جامع همه والايي ها و فرازمندي ها است . (10)

آرى , مردى كه وارث بي كرانگى نبوت محمدى است , مردى كه وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع ) است و وارث جلال و درخشندگى فضيلت مادرى چون حضرت فاطمه (س ) است , چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه آشكار فضيلت هاى خدايى نباشد. درود ما بر او باد كه بايد او را سمبل اعمال و كردارمان قرار دهيم .امام حسين (ع ) و حكايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد كردارش نه تنها نمونه يك بزرگمرد تاريخ را براى ما مجسم مي سازد, بلكه او با همه خويشتن , آيينه تمام نماى فضيلت ها, بزرگمنشي ها, فداكاري ها, جانبازي ها, خداخواهي ها وخداجويي هامي باشد. او به تنهايى مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت راضامن گردد. بودن و رفتنش , معنويت و فضيلت هاى انسان را ارجمند نمود.

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

پي نوشت ها:

 

(1) عقد الفريد, ج 3, ص 143.

(2) ارشاد مفيد, ص 214.

(3) مناقب ابن شهرآشوب , ج 3, ص 224 - اسد الغابة , ج 2, ص 20.

(4) اسد الغابة , ج 2, ص 20.

(5) ذكرى الحسين , ج 1, ص 152, به نقل از رياض الجنان , چاپ بمبئى , ص 241 -انساب الاشراف .

(6) سوره نحل , آيه 22.

(7) تفسير عياشى , ج 2, ص 257.

(8) مناقب , ج 2, ص 222.

(9) الامامة والسياسة , ج 1, ص 253 به بعد.

(10) از كتاب سمو المعنى , ص 104 به بعد, نقل به معنى شده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

بعد از مدتی که امام (ع) کارزار نمود و هیچ کس قدرت مقابله با آن حضرت را نداشت، امام باقر(ع) می فرماید: بیش از هفتاد و دو زخم بر پیکر امام(ع) وارد کردند.

ایشان خسته شدند، لحظه ای برای استراحت ایستادند، ملعونی سنگی پرتاب نمود و پیشانی مبارک حضرت را شکست، پس از اصابت سنگ به پیشانی امام(ع) ، حضرت پیراهن را بالا زدند تا خون پیشانی راپاک کنند.

در این لحظه حرمله تیر سه شعبه ای به سمت حضرت رها کرد و تير به سينه حضرت نشست. آنگاه امام(ع) سر به آسمان بلند کردند و فرمودند: «خداوندا ! تو می دانی این لشکر کسی را می کشند که جز او پسر دختر پیامبری بر روی زمین نیست.» مدتی پیکر نیمه جان امام روزی زمین افتاده بود و کسی جرئت نزدیک شدن به آن ذات نورانی را نداشت.

هلال بن نافع می گوید: به خدا قسم کشته به خون آغشته ای را بهتر و خوشتر از او هرگز ندیده بودم...و چنین با خدا نجوا می کرد:

«الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ...» خدایا! راضی به رضای تو هستم و در برابر قضای تو صبر می کنم.

ای پروردگار من معبودی جز تو ندارم، ای پناه پناه آورندگان، ای خدایی که همیشه هستی و پایان نداری، ای زنده کننده مردگان، ای کسی که بر هر کسی بر اساس عمل او حکم می کنی، بین من و این مردم حکم کن که تو بهترین حاکمی و فرمود:

تمام خلق را در راه عشق تو ترک کردم و راضی به یتیمی کودکانم شدم تا تو را ببینم و اگر در راه عشقت مرا قطعه قطعه کنی، دلم به غیر تو اشتیاقی ندارد.

شرح شمع صفحه233-235
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است.

عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی  دهند كه هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست.

اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست.

آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.

مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود:

یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید

و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد

لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد

دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است.

چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را می نماید. هیچ  پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

معنا و مفهوم عزاداری
عزاداری سید و سالار شهیدان ابی عبدالله الحسین(ع) از حقایق بی تردید در دین ماست.
عزاداری مفهوم روشنی دارد، عزاداری یعنی در سوگ کسی اندوهگین بودن و ناله و زاری کردن و عزادار کسی است که غصه دار و اندوهگین است. برای تبیین موضوع چند محور را مورد بررسی قرار می دهیم:
1-مبانی مشروعیت اصل عزاداری بر اموات.
2-عزاداری بر سیدالشهداء(ع) و ریشه های قرآنی و حدیثی آن.
3-نقش مجالس عزاداری.
4-تاریخچه مخالفت با عزاداری سالار شهیدان.

 لطفا برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

عارف فرزانه آیت اللّه بهجت (ره) می فرمود: مضمون زیارت عاشورا گواه و روشن كننده عظمت آن است، مخصوصاً وقتى آنچه در سند زیارت ملاحظه می كنیم که امام صادق علیه السلام به صفوان مى فرماید: زیارت عاشورا را بخوان و در خواندن آن استمرار داشته باش، من به خواننده آن چند چیز را تضمین می كنم:

زیارت او قبول، تلاشش مشکور و حاجت وى از جانب خداوند متعال بر آورده می شود و با دست خالى باز نخواهد گشت. اى صفوان! این را با ضمانتى از پدرم، و پدرم از امیرالمؤمنین علیه السلام و ایشان از حضرت رسول صلّى الله علیه وآله و رسول خدا از جبرئیل و جبرئیل از خداوند عزّوجلّ دریافت نموده، هر یك از آنها این زیارت را با این ضمانت تضمین نمودند، خداوند عزّوجل به ذات اقدس خود قسم خورده كه هركس زیارت كند حسین علیه السلام را به این زیارت از نزدیك یا دور و دعا كند به این دعا، زیارت و دعاى او را قبول مى كنم و خواسته اش هرچه باشد بر آورده سازم. پس از درگاه من با ناامیدى و زیان باز نگردد و او را به برآمدن حاجتش، و رسیدن به بهشت و آزادى از دوزخ خرسند و خوشحال مى كنم و شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند بپذیرم.(1)

 

 

مداومت به زیارت عاشورا

یكى از بزرگان مى فرمود: مرحوم آیة اللّه حاج حسین خادمى و حاج شیخ عباس قمى و حاج شیخ عبدالجواد مداحیان روضه خوان امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم كه در غرفه اى از غرفه هاى بهشت دور یكدیگر جمع بودند. از آیة اللّه خادمى احوالپرسى كردم و گفتم : با هم بودن شما یك آیة اللّه و آقاى حاج شیخ عباس قمى یك محدث و حاج شیخ عبدالجواد روضه خوان، چه مناسبتى دارد كه با یكدیگر یك جا قرار گرفته اید؟

جواب دادند: ما همگى مداومت به زیارت عاشورا داشتیم و در مقدار خواندن زیارت عاشورا مثل هم بودیم .(2)

بانوی دو عالم در مجلس زیارت عاشورا

خانم علویه اى كه براى زیارت حضرت زینب و حضرت رقیه علیهماالسلام به شام مشرّف شده بود مى گفت : محل رأس الشهداء براى من حالت خاص روحى داشت، همیشه آنجا مى رفتم و زیارت مى خواندم و با حال خوشى گریه مى كردم، روزى در موقع زیارت حال خاصّى پیدا كردم ودریچه اى از عالم دیگر براى من گشوده شد، در آن حال كه بیدار بودم مثل خواب دیدن این منظره را دیدم، عدّه اى زن بودند كه مادرم نیز در میان آنها بود و از من تشكر مى كرد كه برایش زیارت و دعا مى خوانم، در این اثناء زن بلند قامتى تشریف آوردند، زنها خدمت ایشان حاجت خود را عرض مى كردند و من هم حاجت خود را عرض كردم،سپس گفتم: ما مجلس روضه خوانى داریم و در آن زیارت عاشوا مى خوانیم،چراشماشركت نمى كنید؟

فرمودند: من مى آیم و شركت هم مى كنم به آن نشانى و دلیل كه پسر خاله شما با عیالش یك جعبه شیرینى آوردند در مجلس شما و براى رفع مشكل منزل شان نذر كردند در مجلس زیارت عاشوراى شما شركت كنند، مشكل آنها به واسطه خواندن زیارت عاشورا رفع شد و منزل جدید را ساختند و در آن نشستند، امّا بعد دیگر در جلسه زیارت عاشورا شركت نكردند.

حاج آقاى ابطحى فرمودند: من صاحب نذر را مى شناختم، جریان را به او گفتم، رنگش تغییر كرد و به گریه افتاده همسرش را صدا كرد و گفت : بشنو از كجا خبر مى دهند و با تأسف گفت: مطلب دقیق همین است كه گفتید، چه كنم مشكلات زندگى نگذاشته به نذر خود وفا كنم. (3)

 

عذاب را از این قبرستان بردارید

علامه نورى نوشته: مردى صالح بود که همیشه در اندیشه آخرت شبها در مقبره بیرون شهر معروف به «مزار» كه جمعى از صلحا در آن دفن شده بودند، به سر می برد. او همسایه اى داشت كه دوران خردسالى را با هم گذرانده بودند و در بزرگى گمركچى شده بود، پس از مرگ، او را در آن گورستان كه نزدیك منزل آن مرد صالح بود به خاك سپردند.

بیش از یك ماه از مرگ گمركچى نگذشته بود كه مرد صالح او را در خواب می بیند كه او حال خوشى دارد و از نعمتهاى الهى بر خوردار است! به او می گوید: من از آغاز و انجام و درون و بیرون تو باخبرم، تو كسى نبودى كه درونت خوب باشد و كار زشتت حمل بر صحت شود،...كارت عذاب آور بود و بس، پس از كجا به این مقام رسیدى؟

گفت: آرى! چنان است كه گفتى، من از لحظه مرگ تا دیروز در سختترین عذاب بودم، اما دیروز، همسر استاد اشرف آهنگر از دنیا رفته و در اینجا (اشاره به جایى كرده كه پنجاه قدم از گورش دورتر بوده) به خاكش سپردند، دیشب سه مرتبه امام حسین علیه السلام به دیدنش آمدند. بار سوم فرمودند: عذاب را از این گورستان بردارند، لذا من آسایش قرار گرفتم.مرد صالح از خواب بیدار شده و در بازار آهنگران به جستجوى استاد اشرف می رود، او را یافته و از حال همسرش می پرسد، استاد اشرف می گوید: دیروز از دنیا رفته و در فلان مكان به خاكش سپردیم. مرد صالح می پرسد: به زیارت امام حسین علیه السلام رفته بود؟ می گوید: نه. می پرسد: ذكر مصیبت او می كرد؟ جواب می دهد: نه. سؤال می كند روضه خوانى داشت؟ می گوید: نه، از این سؤالات چه مقصودى دارى؟ مرد صالح خوابش را نقل می كند و می گوید: می خواهم بدانم میان او و امام حسین علیه السلام چه رابطه اى بوده؟ استاد اشرف پاسخ می دهد: زیارت عاشورا می خواند.(4)

 

 

رفع بلایی بزرگ

علامه شیخ حسن فرید گلپایگانى از استاد خود مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالكریم حائرى یزدى نقل فرمود:

اوقاتى كه در سامراء مشغول تحصیل علوم دینى بودم اهالى سامراء به بیمارى وباء و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده اى مى مردند روزى به همراه جمعى از اهل علم در منزل استادم مرحوم سیّد محمّد فشاركى بودیم، ناگاه میرزا محمّد تقى شیرازى تشریف آوردند و صحبت از بیمارى وباء شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند.

مرحوم میرزا فرمود: اگر من حكمى بدهم آیا لازم است انجام شود یا نه ؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند كه بلى .

سپس فرمود: من حكم مى كنم كه شیعیان ساكن سامراء از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشوراء شوند و ثواب آنرا هدیه روح شریف نرجس خانم والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (عج) نمایند تا این بلاء از آنها دور شود اهل مجلس این حكم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول زیارت عاشوراء شدند.

از فردا تلف شدن شیعه متوقف شد و همه روزه عده اى از سنى ها مى مردند به طوریكه بر همه آشكار گردیده برخى از سنى ها از آشناهاى خود از شیعه ها پرسیدند: سبب اینكه دیگر از شما تلف نمیشوند چیست ؟

به آنها گفته بودند: زیارت عاشوراء، آنها هم مشغول شدند و بلاء از آنها هم بر طرف گردید.

علامه فرید فرمودند: وقتى گرفتارى سختى برایم پیش آمد فرمایش آن مرحوم بیادم آمد و از اول محرم سرگرم زیارت عاشوراء شدم روز هشتم بطور خارق العاده برایم فرج شد. (5)

 

 

 

پی نوشت:

1)  زیارت عاشورا و داستانهاى شگفت آن، ص 56.

2) كرامات الحسینیه، على میر خلف زاده، ج 2.

3) همان.

4) داستانهاى مفاتیح الجنان، اسماعیل محمدى، ص 40.

5) داستانهای شگفت، عبدالحسین دستغیب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

 حضرت اباعبدالله،سیدالشهدا(علیه السلام)در پاسخ به ابن‌زبیر فرمود: به خدا سوگند؛ اگر یک وجب دورتر از مسجدالحرام کشته شوم نزد من محبوب‌تر است از این‌که وجبی به کعبه نزدیک‌تر شوم، به خدا قسم؛ می‌دانم اگر در سوراخی نهان شوم این وحشی‌ها مرا بیرون می‌ آورند تا به حاجت خود برسند، به خدا سوگند؛ این‌ها به من تعدّی خواهند کرد، همچنان‌که یهود در روز شنبه (به نهی خدا بی‌اعتنایی کردند) .[1]

امام (علیه السلام) می‌دانند دشمن خوی سبُعیت و درنده خویی دارد و با این حال مواضع خود و حرکت خود را جهت مقابله با او تنظیم می‌کنند. ابتدا ، در فرصت پیش‌ آمده در مکه توانستند جهان اسلام را از موضع‌گیری خود و علت آن موضع‌گیری آگاه کنند، تا زمینه بازگشت به دینِ ناب، در آن فرصت ازبین نرود و پس از آن در جمع‌بندی خود، کوفه را انتخاب کردند که به جهت موقعیت فرهنگی اش، بهترین شرایط برای اهدافی است که امام (علیه السلام) دنبال می‌کردند، حتی از محاصره خود در کربلا بهترین بهره را بردند و ترور را به شهادت تبدیل نمودند، تا زمینه برگشت به دین ناب محمدی(صلی الله علیه و آله) فراهم شود و حاصل شهادت حضرت رویکرد جهان اسلام از فرهنگ اُموی به فرهنگ اهل‌البیت گشت و در بستر فراهم‌شده امام سجا(علیه السلام)زمینه اظهار ادعیه آنچنانی وبرای امام باقر و امام صادق«علیهماالسلام» گستردگی لازمِ جهت تبلیغ و تبیین اسلام ناب پدیدار شد، به طوری که جهان اسلام، فرهنگ فهم اهل‌البیت«علیهم السلام» را پیدا کرد و پیام این حرکت در آینده تاریخ، گفتمان غالبِ محافل مذهبی جهان اسلام شد. همین امر موجب شد تا عباسیان، امامان بعدی را در حصر قرار دهند، زیرا رویکرد به اسلام عوض شده بود و زمینه برگشت به اهل‌البیت«علیهم السلام»  فراهم آمده بود، چیزی که امروزه نیز در جهان شاهد آن هستیم و بقایای اُمویان از آن نگرانند و تلاش برای دفع آن می‌نمایند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام

امام حسین(علیه السلام) فرمودند:
من مرگ را جز خوشبختى نمى‏دانم و زندگى با ستمكاران را چیزى جز نكبت و رنج نمى‏شمارم.
روز عاشورا تمامش با حزن و اندوه بر اهل بیت (علیهم السلام) گذشت، آثار فجایع بنى امیه در آن روز دل هر شنونده را آب و چشمانش را خونبار مى‏كند، در آن روز جز فریاد زنانى كه كسان خود را از دست داده بودند، و جز آه و ناله مادران داغدیده و دلسوخته‏هاى محزون صداى دیگرى شنیده نمى‏شد، و هر كسى جز افراد پریشان مویى كه رنج مصیبت، آنان را از پاى در آورده، و غبار آلودهایى كه خاك بر سر افشانده بودند دیده نمى‏شد. گروهى بر سر و سینه مى‏زدند، گویى مردم همه در حال سكر و بى هوشى بسر مى‏برند كه نه مست بودند و نه بیهوش ولى سوز و گداز مصیبت، بیش از حد، غم و اندوه، بسیار بزرگ و عظیم بود اگر روزنه‏اى از عالم بالا بسویت باز شود آنگاه خواهى شنید كه عالم ملكوت غرق در ضجه و ناله و حوران بهشت در غرفه‏هاى آن در آه و فعان و امامان راستین به گریه و شیون در سوگ نشسته‏اند.
آرى چرا چنین نباشد كه یادگار رسالت و خورشید خلافت و نشان امامت، فرزند پیغمبر مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم) و پاره تن فاطمه زهرا و جگر گوشه وصى مرتضى و برادر حسن مجتبى و حجت خدا بر جهانیان، شهید شده است.
براى عزاى او گریه كم و غمگسارى اندك است، اگر در این مصیبت بزرگ دلها پاره پاره شود و جانها قالب تهى كنند هنوز كم است و كسى حق آن را اداء نكرده است. چرا این زندگى حیوانى فدا نگردد و حال آنكه سر چشمه حیات اصیل و پاك انسانى را از بین برده‏اند، و چرا این اشكهاى ناقابل نریزند و حال آنكه خون مظلوم دنیا، ثارالله را بر زمین ریخته‏اند و چگونه كشتى آفرینش، لنگر بگیرد و حال آنكه لنگر و لنگرگاه در تلاطم و خروش است؟
آیا مى‏شود اشك چشم افزایش پیدا نكند و حال آنكه پیوسته مى‏بیند قربانیان آل محمد را كه سر از بدن جدا و یا بدنهاى پاره پاره روى زمین داغ كربلا عرضه شمشیر بنى امیه گشته‏اند و سرهاى مقدسشان را بالاى نیزه نصب كرده، شهر به شهر و دیار به دیار هدیه مى‏برند. و مى‏بیند آنها را كه خود آبروى دنیا و آخرت بوده‏اند چگونه آب فرات را بر آنها بستند و با لب تشنه شریعه فرات شهیدشان كردند. تمام حیوانات و وحوش بیابان از آن استفاده مى‏كردند ولى زنان و كودكان اهل بیت پیغمبر از آن ممنوع بودند!! اسبهاى نیرومند و تازه نفسى برگزیدند و بر آن بدنهاى پاك و مطهر تاخت و تاز مى‏كردند و داستان غم‏انگیز سینه حسین (علیه السلام) زیر سم ستور گفتنى نیست.
پیغمبر عظیم و بزرگ اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) به مجردى كه به یاد حسین و مصیبت او مى‏افتاد گریه مى‏كرد، بنابر این كسانى كه مى‏خواهند به او تأسى كنند و از او پیروى نمایند باید جلسات سوگ بر حسین (علیه السلام) برقرار كنند و همه اهل خانه را وادار كنند بر او گریه نمایند و به یكدیگر تسلیت بدهند و همانطور كه در حدیث از امام باقر (علیه السلام) وارد شده است، هنگام ملاقات به یكدیگر بگویند:
عظم الله أجورنا و أجوركم بمصابنا بالحسین و جعلنا و ایاكم من الطالبین بثاره مع ولیه المهدى من آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم).(1)

عبدالله بن سنان روز عاشورا خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید، دید حضرت چهره مباركش گرفته و غمگین است و قطرات اشك از چشمان مباركش مانند مروارید بر گونه هایش مى‏غلطد. از وى پرسید: براى چه مى‏گریید یابن رسول الله؟
حضرت فرمود: مگر تو غافلى! و نمیدانى مصیبت ابى عبدالله در امروز بوده است؟ سپس به او دستور داد حال و شكل خود را مانند عزاداران و مصیبت دیدگان درست كند، تا بندها و تكمه‏هاى خود را بگشاید، آستین‏ها را بالا بزند و سر را برهنه نماید، آن روز را روزه كامل نگیرد ساعتى پس از عصر با آب افطار نماید كه در آن لحظات آتش جنگ خاموش شد، اگر پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) زنده بود او صاحب عزا بود.()
امام كاظم (علیه السلام) هرگز در ایام دهه محرم خنده بر لبانش دیده نشد و پیوسته حزن و اندوه بر چهره‏اش نقش بسته بود، و روز دهم از غم و غصه، و اندوه و مصیبت حضرت بود.
امام هشتم على بن موسى الرضا (علیه السلام) مى‏فرمود: همه باید براى حسین بگریند زیرا در روز شهادت حسین، چشمان ما را جریحه دار و عزیزانمان را در كربلا بى كس و یار كردند.
در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان (علیه السلام) مى‏فرماید:
(اى جد بزرگوارم) هر صبح و شب در غمت ناله مى‏زنم و عوض اشك برایت خون مى‏گریم فلاندبنك صباحاً و مساء و لأبكین علیك بدل الدموع، دما.
با توجه به آنچه بیان شد آیا بر ما واجب نیست جامه انس و معمولى را باز كرده و لباس حزن و اندوه و گریه بپوشیم؟ و بدانیم چگونه مى‏بایست با سرپا كردن مجالس عزا، براى شهید عطشان در عاشوراى او احترام بگذاریم و تعظیم شعائر كنیم!!؟
 

 لطفا برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

حضرت زینب سلام الله علیها

همان گونه که می دانیم، حفظ و نگهداری یک نهضت و انقلاب، از انجام آن مهمتر است. حضرت زینب (علیهاالسلام) بعد از حادثه جانسوز دهم محرم الحرام سال 61 هجری، پیام رسای خویش را از دشت خونین کربلا برای مسلمانان ابلاغ نمود و آن را برای همیشه در تاریخ، زنده نگاه داشت
البته، حضور و نقش عظیم آن حضرت در نهضت کربلا، منحصر به بعد از قیام نیست، بلکه ایشان از ابتدای راه، حضوری فعال و تعیین کننده در انقلاب حسینی داشتند.
همیاری حضرت زینب (علیهاالسلام) با امام حسین (علیه السلام) در انجام مسئولیت ها را می توان بزرگترین نقش آن حضرت، تا قبل از ظهر عاشورا دانست. آن حضرت به عنوان امین امام، بخش وسیعی از مسئولیت ها و امور کاروان را بر عهده داشت، تا امام (علیه السلام) فرصت و فراغ بیشتری برای آماده سازی قیام داشته باشد.
اما اصلی ترین وظیفه حضرت زینب (علیهاالسلام)، بعد از ظهر عاشورا، متجلی می شود. اگر نبود آن عالمه غیر معلمه در کربلا، نه تنها انقلاب امام حسین(علیه السلام) دستخوش تحریف می گردید، بلکه اسلام نیز در معرض خطری جدی قرار می گرفت.

 لطفا برای دیدن ادامه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام حسین علیه السلام


بخشنده و بزرگوار
1 - روزى یك اعرابى نزد امام حسین آمد و عرض كرد: اى فرزند رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله من پرداخت دیه ‏اى كامل را ضمانت كرده‏ ام امّا از اداى آن ‏ناتوانم. با خود گفتم كه از بزرگوارترین مردم، آن را تقاضا می‏كنم و از خاندان رسول اللَّه كسى را بزرگوارتر و بخشنده ‏تر نیافتم.
پس امام حسین به وى فرمود: "اى برادر عرب از تو سه پرسش مى‏كنم ‏اگر یكى از آنها را پاسخ گفتى ثلث آن دیه را به تو میدهم و اگر دو پرسش ‏را جواب دادى دو ثلث آن را به تو مى‏پردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخ‏ گفتى تمام مالى را كه مى‏خواهى به تو مى‏دهم".
اعرابى عرض كرد: آیا كسى مانند تو كه اهل علم و شرف است از چون‏ منى مى‏خواهد بپرسد؟
حضرت فرمود: "آرى. از جدّم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله شنیدم كه مى‏فرمود.معروف به اندازه معرفت است".
اعرابى عرض كرد: آنچه مى‏خواهى بپرس اگر پاسخ دادم (كه هیچ) و گرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللَّه.
امام علیه السلام پرسید: "برترین اعمال چیست؟"
اعرابى گفت: ایمان به خدا.
حضرت سؤال كرد: "راه رهایى از نیستى و نابودى چیست؟"
اعراى گفت: اعتماد به خداوند.
امام حسین پرسید: "زینت دهنده انسان چیست؟"
اعرابى گفت: علم همراه با حلم.
امام پرسید: "اگر این نشد؟"
اعرابى گفت: مال همراه با مروّت.
حضرت پرسید: "اگر این نشد؟"
اعرابى گفت: "فقر همراه با صبر".
حضرت پرسید: "اگر این نشد؟"
اعرابى گفت: در این صورت صاعقه‏اى از آسمان بر او فرود آید و بسوزاندش كه او سزاوار آن است.
آن‏حضرت براى ترغیب مردم به جود و سخاوت این اشعار را میخواند: - چون دنیا به تو بخشید تو نیز همه آن را پیش از آنكه از بین برود، بر مردم ببخش.
آنگاه امام حسین ‏علیه السلام خندید و كیسه‏اى كه در آن هزار دینار بود، به او داد و انگشترى خود را كه نگین آن به دویست درهم مى‏ارزید، بدو بخشید و فرمود: "اى اعرابى این طلا را به طلبكارانت بده و انگشترى رابه مصرف خود برسان."
اعرابى تمام آنها را گرفت و گفت: "خدا داناتر است كه رسالتش را در كجا نهد."(1)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی،
سلام بر روان پاک شهیدان انقلاب اسلامی،
سلام بر امت شهید پرور ایران،این مادران عزیز این پدران رنج کشیده مهربان،
شبی با یکی از دوستان در سوسنگرد این شهر مقاوم و دلیر که مدتی دست نیروهای صدام کافر بود،‌ و چندین نفر از برادران ما شهید شده اند تا باعث آزاد شدن این شهر شده اند صحبت می کردیم آن دوست گفت:‌ بیا پیامی به عنوان وصیت نامه برای مردم بگذار ،‌
در این پیام یک سری مسائل را با مردم در میان بگذار او این اطمینان را به من داد که این پیامها در مردم و بخصوص طبقه جوان برای جذب شدن به انقلاب و طرفداری از جمهوری اسلامی مهم است کمی که فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم که بهتر است، با مردم مقاوم درددلی داشته باشیم و تا اینکه پیامی یا اینکه وصیت نامه ای بجا بگذارم که سخن فراوان است و وقت خیلی کم .

اول از همه چیز به تمام کسانی که مرا چه از لحاظ دوستی یا قوم و خویشی می شناسند این توصیه را داریم که ، در هر زمان و در هر مکان که هستند آزاد باشند و دنبال فکر بیهوده نروند و یا اینکه جزء حزب باد نباشد، هر کجا چیزی به سودشان بود دنبال همان بروند کمی به فکر آخرت خویش باشید،‌و فکر قیامت و عذاب آخرت را بکنید ،‌به پدارن و مادران این سخن را بگوییم ،‌به آنهایی که سنی از آنها گذشته است.
شماها به عنوان یک مسلمان شیعه طرفدار پیامبر و پیرو علی و عزادار امام حسین و بالاخره یک مسلمان دو آتشه ، آیا در زمان قدیم (منظورم رژیم شاه است) این قدری که امروز آزاد هستید که درباره اسلام و قرآن و دیگر چیزها صحبت کنید یا اینکه نظر بدهید یا انتقاد کنید آزاد بوده اید؟ مطمئناً‌ نبودید
در زمان شاه خائن شما از دختران خود، ‌پسران خود خبر داشتید، ‌یا  اینکه می دانستید،‌ در جامعه به سوی چه پیش می روند.
در رژیم شاه چقدر در جامعه ما فساد و فحشاء‌زیاد بود ؟ چقدر به مسائل دینی وقت ما صرف می شد؟  ‌آن برنامه های فاسد تلویزیونی و یا سینماها جامعه ما را به کجا می بردند؟ 
و حالا مادران و پدران کمی چشم بصیرت خویش را باز کنید،‌ و فرق جامعه قبلی و رژیم شاهنشاهی و جامعه امروز اسلامی را ملاحظه کنید. امروزه دیگر از آن فساد خانه ها و آن مشروب فروشی ها و آن خیانت ها دیگر خبری نیست.
امروزه سرنوشت آینده فرزندان شما مشخص شده ،‌هدف آینده این جمهوری اسلامی استقلال آزادی و برقراری دین الهی است. شما خوب بنگرید ببینید چه کسی جز امام خمینی این رهبر عزیز و دلسور مردم می توانست در برقراری این حکومت اسلامی نقش و مسئولیتی به عهده بگیرد.
درست فکر کنید!  از روزی که حکومت اسلامی در ایران برقرار شد تمام دنیا با ما ملت ایران به مخالفت برخاست ولی همیشه دست خدا، ‌حافظ دین خود بوده و خواهد بود.
خلاصه بگویم که اگر ما نباشیم دین خدا خواهد ماند ولی چه بهتر که امروزه به دست ما پایه های این دین محکمتر شود و ما هم برای آخرت خود با یاری کردن دین خدا ،‌کاری کرده باشیم
و به تمام دوستان و آشنایان بالاخره این را بگویم، ‌که برای من تمام مسائل دنیوی حل شده است و خدا می داند که آگاهانه را ه خود را انتخاب کرده ام و هیچ مسائلی برای من نمانده ،‌که حل نشده باشد. 
به تمام برادرانم بگویم که کشته در راه خدا عزادار  نمی خواهد،‌ پیرو راه می خواهد. اگر امروز یاری کردید، فردا سربلند و پیروز خواهید بود. اگر امروز یاری خمینی عزیز کردید،‌ فردا دینی به جامعه بدهکار نیستی.
مادران و پدارن! سخنم با شماهاست که در خانواده سرپرست هستید ،‌از هرچه که دارید در راه خدا در گذرید. هیچ ناراحت و نگران نباشید برای دادن فرزندان و جان، ثروت.  به در گاه خدا دعا کنید که خداوند آنها را مورد قبول خویش گرداند. تمام هستی و موجودات را خداوند برای سعادت انسان آفریده و امانتی که خداوند به ما داده حال،‌ از پس دادن آن دوری ورزیم و به فکر این نباشیم که آخر، همه ما به سوی او خواهیم رفت و آفریدگار ما خداوند قادر و متعال است. کمی به فکر این پیر عزیز و دلسوز باشید تمام سخنان آن بزرگوار را گوش کنید، فقط و فقط پیرو راه او باشید ،‌ و تمام سخنانش را سرلوحه زندگی خویش قرار بدهید.
برای رضای خداوند اگر از نهادی یا ارگانی اشتباهی دیدید درگذرید و آن را بهانه ای به دست دشمن ،‌ دین و آئین ندهید،‌ تا از آن استفاده کند.
برای پایمال کردن خون شهیدان شما ای جوانان عزیز ایران! فریب این دنیا پرستان بی دین و مذهب را نخورید. اینها فقط و فقط برای به قدرت رسیدن خویشتن از شما سوء استفاده می کنند،‌ و زمانی که به قدرت رسیدند هیچ کدام از شما را نمی شناسند. ولی در عوض ،‌سخنان امام و تمام رهبران مذهبی مملکت را بشنوید آیا آنها جز اینکه برای خدا کاری بکنند سخنی دیگر می گویند ؟ و حال این جنگ تحمیلی و آن هم هوی و هوس و انتخاب با شماست که کدامین راه را انتخاب کنید ،‌جهاد در راه خدا،‌ یا پیروی از هوای نفس و خشنود کردن شیطان و دشمنان خدا .

والسلام

علی اکبر محمد حسینی ۴/۹/۱۳۶۰،‌ سوسنگرد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

 

 روز شمار حاضر خلاصه ای از تاریخ عاشورا و قیام سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است که نظری فهرست وار بر این واقعه دارد.                   ( التماس دعا )

روز دوم

1 . امام حسین علیه السلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به کربلا وارد شد . (1) عالم بزرگوار «سید بن طاووس » نقل کرده است که: امام علیه السلام چون به کربلا رسید، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ همین که نام کربلا را شنید فرمود: این مکان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست . این خبر را جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من داده است . (2)

2 . در این روز «حر بن یزید ریاحی » ضمن نامه ای «عبیدالله بن زیاد» را از ورود امام علیه السلام به کربلا آگاه نمود . (3)

3 . در این روز امام علیه السلام به اهل کوفه نامه ای نوشت و گروهی از بزرگان کوفه - که مورد اعتماد حضرت بودند - را از حضور خود در کربلا آگاه کرد . حضرت نامه را به «قیس بن مسهر» دادند تا عازم کوفه شود . (4) اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیه السلام را دستگیر کرده و به شهادت رساندند . زمانی که خبر شهادت قیس به امام علیه السلام رسید، حضرت گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود:

«اللهم اجعل لنا ولشیعتنا عندک منزلا کریما واجمع بیننا وبینهم فی مستقر من رحمتک، انک علی کل شیی ء قدیر;

خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاه والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام هر کاری توانایی .» (5)

روز سوم

1 . «عمر بن سعد» یک روز پس از ورود امام علیه السلام به سرزمین کربلا یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد . (6)

2 . امام حسین علیه السلام قسمتی از زمین کربلا که قبر مطهرش در آن واقع می شد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوار او را تا سه روز میهمان کنند . (7)

3 . در این روز «عمر بن سعد» مردی بنام «کثیر بن عبدالله » - که مرد گستاخی بود - را نزد امام علیه السلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند . کثیر بن عبدالله به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم; ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلا چنین قصدی نداریم .

هنگامی که وی نزدیک خیام رسید، «ابو ثمامه صیداوی » (همان مردی که ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا کرد) نزد امام حسین علیه السلام بود . همین که او را دید رو به امام عرض کرد: این شخص که می آید، بدترین مردم روی زمین است . پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیه السلام برو . گفت: هرگز چنین نمی کنم .

ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ کنی . گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت کاری هستی و من نمی گذارم بر امام وارد شوی . او قبول نکرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو کرد . سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیکی دیگر از امام پرسید: برای چه به اینجا آمده ای؟ حضرت در جواب فرمود:

«مردم کوفه مرا دعوت کرده اند و پیمان بسته اند، بسوی کوفه می روم و اگر خوش ندارید بازمی گردم ... .» (8)

روز چهارم

در روز چهارم محرم، عبیدالله بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و سخنرانی نمود و ضمن آن که مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین علیه السلام تشویق و ترغیب نمود . به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه که عبارت بودند از:

1 . شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر;

2 . یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر;

3 . حصین بن نمیر با چهار هزار نفر;

4 . مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر;

به سپاه عمر بن سعد پیوستند . (9) بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است .

روز پنجم

1 . در این روز عبیدالله بن زیاد، شخصی بنام «شبث بن ربعی » (10) را به همراه یک هزار نفر به طرف کربلا گسیل داد . (11)

2 . عبیدالله بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام «زجر بن قیس » بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین علیه السلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیه السلام ملحق شود، به قتل برساند . همراهان این مرد 500 نفر بودند . (12)

3 . در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین علیه السلام صورت گرفت، مردی به نام «عامر بن ابی سلامه » خود را به امام علیه السلام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید . (13)

روز ششم

1 . در این روز عبیدالله بن زیاد نامه ای برای عمر بن سعد فرستاد که: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده ام . توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می فرستند .

2 . در این روز «حبیب بن مظاهر اسدی » به امام حسین علیه السلام عرض کرد: یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم .

امام علیه السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آورده ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می کنم، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود . عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت می نمایم ... .

در این هنگام مردی از بنی اسد که او را «عبدالله بن بشیر» می نامیدند برخاست و گفت: من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می کنم و سپس رجزی حماسی خواند:

قد علم القوم اذ تواکلوا - واحجم الفرسان تثاقلوا - انی شجاع بطل مقاتل - کاننی لیث عرین باسل

«حقیقتا این گروه آگاهند - در هنگامی که آماده پیکار شوند و هنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، - که من [رزمنده ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه ام

سپس مردان قبیله که تعدادشان به 90 نفر می رسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت کردند . در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام «ازرق » را با 400 سوار به سویشان فرستاد . آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیه السلام نداشتند . هنگامی که یاران بنی اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد .

حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیه السلام آمد و جریان را بازگو کرد . امام علیه السلام فرمودند: «لاحول ولا قوة الا بالله » (14)

روز هفتم

1 . در روز هفتم محرم عبید الله بن زیاد ضمن نامه ای به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد . (15)

عمر بن سعد نیز بدون فاصله «عمرو بن حجاج » را با 500 سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه السلام و یارانش به آب شدند .

2 . در این روز مردی به نام «عبدالله بن حصین ازدی » - که از قبیله «بجیله » بود - فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!

امام علیه السلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده .

حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب می آشامید تا شکمش بالا می آمد و آن را بالا می آورد و باز فریاد می زد: العطش! باز آب می خورد، ولی سیراب نمی شد . چنین بود تا به هلاکت رسید . (16)

روز هشتم

1 . «خوارزمی » در مقتل الحسین و «خیابانی » در وقایع الایام نوشته اند که در روز هشتم محرم امام حسین علیه السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند; بنابراین امام علیه السلام کلنگی برداشت و در پشت خیمه ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشکها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد . هنگامی که خبر این ماجرا به عبیدالله بن زیاد رسید، پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است که حسین چاه می کند و آب بدست می آورد . به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین علیه السلام و یارانش سخت بگیر . عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود . (17)

2 . در این روز «یزید بن حصین همدانی » از امام علیه السلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو کند . حضرت اجازه داد و او بدون آنکه سلام کند بر عمر بن سعد وارد شد; عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام کردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان می پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می نوشند از آنان مضایقه می کنی؟

عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من می دانم که آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حساسی قرار گرفته ام و نمی دانم باید چه کنم; آیا حکومت ری را رها کنم، حکومتی که در اشتیاقش می سوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی که می دانم کیفر این کار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود         نمی بینم که بتوانم از آن گذشت کنم .

یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیه السلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند . (18)

3 . امام علیه السلام مردی از یاران خود بنام «عمرو بن قرظة » را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند .

شب هنگام امام حسین علیه السلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند . امام حسین علیه السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود «عباس » و فرزندش «علی اکبر» را نزد خود نگاه داشت . عمر بن سعد نیز فرزندش «حفص » و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد .

در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام علیه السلام که فرمود: آیا می خواهی با من مقاتله کنی؟ عذری آورد . یک بار گفت: می ترسم خانه ام را خراب کنند! امام علیه السلام فرمود: من خانه ات را می سازم . ابن سعد گفت: می ترسم اموال و املاکم را بگیرند! فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی که در حجاز دارم . عمر بن سعد گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می ترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند .

حضرت هنگامی که مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی گردد، از جای برخاست در حالی که می فرمود: تو را چه می شود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد . به خدا سوگند! من می دانم که از گندم عراق نخواهی خورد! ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است . (19)

4 . پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامه ای به عبیدالله نوشت و ضمن آن پیشنهاد کرد که حسین علیه السلام را رها کنند; چرا که خودش گفته است که یا به حجاز برمی گردم یا به مملکت دیگری می روم . عبیدالله در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، «شمر بن ذی الجوشن » سخت برآشفت و نگذاشت عبیدالله با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت کند . (20)

روز نهم تاسوعا

1 . در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامه ای که از عبیدالله داشت از «نخیله » - که لشکرگاه و پادگان کوفه بود - با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه عبیدالله را برای عمر بن سعد قرائت کرد .

ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده ای . به خدا قسم! تو عبیدالله را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و کار را خراب کردی ... . (21)

2 . شمر که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود، از عبیدالله بن زیاد امان نامه ای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیه السلام گرفته بود که در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه کرد و ایشان نپذیرفت .

شمر نزدیک خیام امام حسین علیه السلام آمد و عباس، عبدالله، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیه السلام که مادرشان ام البنین علیها السلام بود) را طلبید . آنها بیرون آمدند، شمر گفت: از عبیدالله برایتان امان گرفته ام . آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟! (22)

3 . در این روز اعلان جنگ شد که حضرت عباس علیه السلام امام علیه السلام را باخبر کرد . امام حسین علیه السلام فرمود: ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس که چه قصدی دارند؟

حضرت عباس علیه السلام رفت و خبر آورد که اینان می گویند: یا حکم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید .

امام حسین علیه السلام به عباس فرمودند: اگر می توانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تاخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم . خدای متعال می داند که من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم . (23)

حضرت عباس علیه السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست . عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشکریان خود پرسید که چه باید کرد؟ «عمرو بن حجاج » گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضایی می کردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنی .

عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس علیه السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت می دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیدالله می سپاریم وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت . (24)

چهار حادثه مهم شب عاشورا

1 . در شب عاشورا به «محمد بن بشیر حضرمی » یکی از یاران امام حسین علیه السلام خبر دادند که فرزندت در سرحد ری اسیر شده است . او در پاسخ گفت: ثواب این مصیبت او و خود را از خدای متعال آرزو می کنم و دوست ندارم فرزندم اسیر باشد و من زنده بمانم . امام حسین علیه السلام چون سخن او را شنید فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، برو و در آزاد کردن فرزندت بکوش .

محمد بن بشیر گفت: در حالی که زنده هستم، طعمه درندگان شوم اگر چنین کنم و از تو جدا شوم .

امام علیه السلام پنج جامه به او داد که هزار دینار ارزش داشت و فرمود: پس این لباسها را به فرزندت که همراه توست بسپار تا در آزادی برادرش مصرف کند . (25)

2 . امام حسین علیه السلام در سخنرانی شب عاشورا خبر از شهادت یاران خود داد و آنان را به پاداش الهی بشارت داد . در این مجلس «قاسم بن الحسن » به امام علیه السلام عرض کرد: آیا من نیز به شهادت خواهم رسید؟ امام با عطوفت و مهربانی فرمود: فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟ عرض کرد: ای عمو! مرگ در کام من از عسل شیرین تر است . امام علیه السلام فرمودند: آری تو نیز به شهادت خواهی رسید ، بعد از آنکه به رنج سختی مبتلا شوی، و همچنین پسرم عبدالله (کودک شیرخوار) به شهادت خواهد رسید .

قاسم گفت: مگر لشکر دشمن به خیمه ها هم حمله می کنند؟ امام علیه السلام به ماجرای شهادت عبدالله اشاره نمودند که قاسم بن الحسن تاب نیاورد و زارزار گریست و همه بانگ شیون و زاری سر دادند . (26)

3 . امام علیه السلام در شب عاشورا دستور دادند برای حفظ حرم و خیام، خندقی را پشت خیمه ها حفر کنند . حضرت دستور داد به محض حمله دشمن چوبها و خار و خاشاکی که در خندق بود را آتش بزنند تا ارتباط دشمن از پشت سر قطع شود و این تدبیر امام علیه السلام بسیار سودمند بود . (27)

4 . مرحوم شیخ صدوق در کتاب ارزشمند «امالی » نوشته است: شب عاشورا حضرت علی اکبر علیه السلام و 30 نفر از اصحاب به دستور امام علیه السلام از شریعه فرات آب آوردند . امام علیه السلام به یاران خود فرمود: برخیزید، غسل کنید و وضو بگیرید که این آخرین توشه شماست . (28)

روز دهم عاشورا

و اینک میدانی دوباره، اینک 72 یار و هزاران دشمن کینه توزی که رحم و مروت را از ازل نیاموخته اند . اینک عاشورا که هر چه از آن بگوییم کم گفته ایم، از برخوردهای جلادانه سپاه عمر بن سعد، یا عنایات و الطاف سیدالشهداء علیه السلام .

سردارانی، سپاه عظیمی را به سوی جهنم رهبری می کردند و امام معصومی لشکر کم تعداد خود را به بهشت بشارت می داد

... و سرانجام شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه و ...

تا به قتلت عدو شتاب گرفت              چرخ را سخت اضطراب گرفت

ریخت خون مقدست به زمین             آسمان زاشک آب گرفت

ابر خون ماه عارضت پوشاند               همه گفتند آفتاب گرفت

ناله مصطفی به گوش رسید                موج خون زچشم بوتراب گرفت

شد سیه رنگ آسمان از خشم            که زخونت زمین خضاب گرفت

آن تن پاره پاره را دربر                      گه سکینه گهی رباب گرفت

شست زینب زاشک جسمت را           بلکه از چشم خود گلاب گرفت

بر تن پاره پاره داد سلام                    زآن بریده گلو جواب گرفت

هردم از زخم بی حساب تنت             خم شد و بوسه بی حساب گرفت (29)

پی نوشت:

1) الامام الحسین و اصحابه، ص 194; البدء والتاریخ، ج 6، ص 10 .                   2) اللهوف، ص 35 .         3) کشف الغمة، ج 2، ص 47 .

4) مقتل الحسین مقرم، ص 184 .           5) بحارالانوار، ج 44، ص 381 .               6) ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 84 .

7) مستدرک الوسایل، ج 14، ص 61; مجمع البحرین، ج 5، ص 461 .                      8) تاریخ طبری، ج 5، ص 410 .

9) بحارالانوار، ج 44، ص 386 .

10) او پیامبر را درک کرد، ولی مرتد شده و خود را به عنوان مؤذن فردی بنام «سجاح » که ادعای نبوت کرده بود قرار داد و سپس به اسلام بازگشت و سرانجام در صفین بر علیه امام علی علیه السلام جنگید و در کربلا نیز از لشکریان یزید بود .

11) عوالم العلوم، ج 17، ص 237 .       12) مقتل الحسین (مقرم)، ص 199 .     13) همان .             14) بحارالانوار، ج 44ص 386 .

15) انساب الاشراف، ج 3، ص 180 .  16) ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 86 .    17) وقایع الایام، ج 5، ص 27; مقتل الحسین، خوارزمی، ج 1، ص 244 .        18) کشف الغمة، ج 2، ص 47 .      19) بحارالانوار، ج 44، ص 388 .         20) ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 82 .

21) همان، ج 2، ص 89 .      22) انساب الاشراف، ج 3، ص 184 .      23) الملهوف، ص 38 .       24) ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 91 .

25) الملهوف، ص 39 .         26) نفس المهموم، ص 230 .                 27) الامام الحسین و اصحابه، ص 257 .

28) امالی شیخ صدوق، مجلس 30 .               29) شعر از غلامرضا سازگار .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

خوانندگان گرامی وبلاگ جاده خاکی

همزمان با فرا رسیدن ماه محرم وبلاگ جاده خاکی با مطالب جدید و متنوع در خدمت شما دوستان خواهد بود

با تشکر از همراهی شما

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

رحلت حضرت خديجه (س) تسليت باد


آری؛ آسمان بوی غم می‌دهد، هوا پر از ماتم است؛ صدای شکستن بغض می‌آید.
آه ، ریحانه نبی امشب داغدار است، خورشید می‌گرید چرا که خیرالنساء بی مادر شده است.
دستان خاک، سلطان غم‌ها را به میعادگاه خویشتن دعوت کرده است. اشک‌های کودک نبی ناله‌ی "وا امّاه" سر داده است.
این بار نیز عاشقی وفادار به خاک پیوست. مصطفی بی‌یاور گشته است و شهر مکه در آغوش غم خفته است ...
پاینده باد واژه زیبای مادر، که از آغاز تا پایان خلقت، نقش دل‌های مهربان است. چه زیباست تکرار نام مادر بر لبان دختری که خود مادری درد آشناست؛ فاطمه.
فاطمه علیهاالسلام سوگوار مادری فداکارست.
چقدر دشوار است تحمل رحلت مادری چنان صمیمی که در رحم خویش با او سخن می‌گفته است.
بازار اشک، در چشمان فاطمه رونق گرفته است و رسول خدا، خود، دل شکسته و نالان، دلجوی فاطمه (علیهاالسلام) غمگین است.
خدیجه علیهاالسلام ، همسری مهربان، که با شنیدن اولین ندای وحدانیت، رو به سوی قبله می‌کند و خدای را به یکتایی می‌خواند، پذیرای پیامبری مبعوث و لرزان بازگشته از حرا و شاهد نبوت، اکنون آرام، آرمیده است.
«تنهایی» به گریه می‌افتد، هنگامی که ناچار باید همدم رسول خدا شود.
امّا خدیجه، هرگز رنج تنهایی را بر محمد بر نمی‌تابد و دختر کوچک خویش را به تیمارداری پدر می‌گمارد. زین پس، فاطمه (علیهاالسلام) تیماردار و غمخوار پدر خواهد بود، در لحظه‌های خاکستر و سنگ و دشنام.
پروردگارا! همسر فداکار محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌و سلم) به سوی تو می‌آید؛ زنی که برای دین تو و در راه رسول تو، از دنیا چشم پوشیده و غرق در جمال نور است؛ کوله‌باری از زخم زبان قبیله قریش را لِه کرد و پر افتخار، خود را همسر وفادار محمد امین نامید تا یار و یاور رسالت او باشد و نامش در پیشگاه حق، در صف اولین زنان بزرگ عالم درآید.
و فاطمه، گریان بر مزار مادر با او وداعی جاودانه می‌سراید: مادر! قسم به خدایی که به من قدرت داد تا در رحم با تو سخن بگویم و سبب آرامش تو باشم و سوگند به نوری که از تو زاده شدم، پدرم را تنها نخواهم گذاشت.
و این پیمانی خواهد بود، میان ما سه تن.
مادرم! چه خوش آرام گرفته‌ای نزد پروردگارت بر بلند جایگاه بهشت، که همسر رسول خدا را که از جان و مال خود برای اعتلای اسلام عزیز گذشت جز این جایگاه نشاید.
رفتنت ای بزرگ مادر! غمی است بر دل و اشکی است در چشم من و پدر.
رحمت خدا بر خدیجه (علیهاالسلام) باد که شاخه‌های بی‌پناه رسالت، بر ریشه‌های مقتدرش پیوند خورده بودند.


اى بارها سلام ترا بر رسول خود
ابلاغ كرده ذات خداوند سرمدى‏
چون شمع در فروغ نبوّت گداختى
پیش از نزول وحى نبى را شناختى
اى بر تو لحظه لحظه سلام پیمبران‏
خاك در تو سجده گه خیل سروران‏
پیش از پیمبرى پیمبر به روى او
چشم تو دید آنچه ندیدند دیگران‏
در قلب تو كتاب كمالش نوشته شد
سر خط مادریت به آلش نوشته شد
بى دامن توختم رسل كوثرى نداشت‏
نخل بلند آرزوى او برى نداشت‏
حتى على كه جان عزیز پیمبر است‏
در ملك بى حدود خدا همسرى نداشت‏
اى همدم رسول خدا در نزول وحى
اى دامن تو مركز نور بتول وحى
تووصل بر رسول و ز هستى جدا شدى‏
تو آفتاب بیت سراج الهدا شدى‏
نیزار وحى مثل على شیر مرد داشت‏
اى شیر زن تو تالى شیر خدا شدى‏
دانایى تو هدیه به پروردگار شد
در جنگ اقتصاد نبى ذوالفقار شد
تو دیگر و زنان جهان جمله دیگرند
سادات عالمت پسرانند و دخترند
دانایى تو، تیغ على، خُلق مصطفى‏
در پیشبرد فتح نبوّت برابرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

امام خامنه اي
شروع ماه مبارك رمضان، در حقيقت عيد بزرگى براى مسلمانان است و جا دارد كه مؤمنين، ورود اين ماه را به هم تبريك بگويند و يكديگر را به استفاده‌ى هرچه بيشتر از اين ماه توصيه كنند. (10/01/1369)
هر سال از طرف پروردگار، عالم از يك فرصت استثنايى برخوردار مى‌شود و آن فرصت، ماه مبارك رمضان است. در طول ماه رمضان، دلها نرم مى‌شود، روحها تلألؤ و درخشندگى پيدا مى‌كند، انسانها آماده‌ى قدم نهادن در وادى رحمت خاصه‌ى الهى مى‌شوند و هر كس به قدر استعداد، همت و تلاش خود، از ضيافت عظيم الهى برخوردار مى‌گردد. (11/12/1373)
ماه رمضان با روزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش، با ذكر و دعا و ثناى الهى در آن، با تلاوت قرآن، با حسنات فراوان ديگر كه انسان مؤمن از آن برخوردار مي­شود، دل را نورانى مي­كند، زنگارها را از دل و جان انسان مي­زدايد. (29/06/1388)
روزه كه از آن به‌عنوان تكليف الهى ياد مى‌كنيم، در حقيقت يك تشريف الهى است؛ يك نعمت خداست؛ يك فرصت بسيار ذى‌قيمت براى كسانى است كه موفق مى‌شوند روزه بگيرند؛ البته سختيهايى هم دارد. همه‌ى كارهاى مبارك و مفيد، از سختى خالى نيست. بشر بدون تحمل سختيها به جايى نمى‌رسد. اين مقدار سختى كه در تحمل روزه‌گيرى وجود دارد، در مقابل آنچه كه از روزه عايد انسان مى‌شود، چيز كم و سرمايه‌ى اندكى است كه انسان مصرف مى‌كند و سود بسيارى را مى‌برد. (26/09/1378)
در همين دعاى ابى‌حمزه‌ى ثمالى عرض مى‌كنيم: «معرفتى يا مولاى دليلى عليك و حبى لك شفيعى اليك و انا واثق من دليلى بدلالتك و ساكن من شفيعى الى شفاعتك»؛ اين‌كه تو من را به خود دلالت كردى، اين‌كه دليل براى من اقامه شد، گواه بر اين است كه تو من را دارى دلالت مى‌كنى؛ تو من را دارى مى‌كشانى و جذب مى‌كنى. اگر مى‌بينيد در ماه رمضان دستهاى جوانان ما در مساجد به سوى آسمان بلند مى‌شود و صداى «العفو» آنها فضاى جامعه را پر مى‌كند، بدانيد كه نظر لطف خدا روى اين ملت است؛ جذب الهى است؛ كششى است كه خداى متعال ايجاد كرده است؛ چون مى‌خواهد رحمت خود را بفرستد. (08/08/1384)
اين ماه رمضان براى ما درس­هائى دارد؛ نه از قبيل درس­هائى كه انسان از زبان معلم يا از روى كتاب فرا مي­گيرد، بلكه از قبيل درس­هائى كه انسان در يك تمرين عملى، در يك كار دسته‌جمعى بزرگ فرا مي­گيرد. اولش همين درس ارتباط با خدا و حفظ پيوند قلبى با ذات احديت و حضرت محبوب است. لذت اين درس را چشيديد، ديديد كه چگونه مي­توان آسان با خداى متعال تماس برقرار كرد. اين لذت بزرگ را براى خودتان نگه داريد. اين رابطه را نگذاريد قطع شود. يك درس ديگر مسئله‌ى سخت گرفتن بر خود و انفاق به ديگران است. اين گرسنگى كشيدن، تشنگى كشيدن، روزه‌ى از اذان صبح تا اذان مغرب، اين سخت گرفتن بر خود است. (21/07/1386)
يك درس اين است كه اراده‌ى انسانِ خداجو مي­تواند بر همه‌ى خواهش­ها و هوس­ها و لذات مادى كه نفس انسان را به آن فرا مي­خواند، غلبه كند... بنابراين، يك درس، غلبه‌ى اراده‌ى راسخ بر همه‌ى موانع است. علاوه بر اين، در ماه رمضان روحيه‌ى كمك به انسان­ها، روحيه‌ى تعاون در ميان مردم رواج پيدا مي­كند. خودخواهى‌هاى انسان به نفع ديگرخواهى‌ها مغلوب مي­شود. (10/07/1387)

به بركت ماه رمضان، براى مسلمان فرصتى پيش مى‌آيد كه بايد از آن در جهت تقويت حيات معنوى و نشاط مادى خود استفاده كند. يكى از درس­هاى بزرگ ماه رمضان كه در خلال دعا و روزه و تلاوت قرآن در اين ماه بايد آن را فرا بگيريم و استفاده كنيم، اين است كه با چشيدن گرسنگى و تشنگى، به فكر گرسنگان و محرومان و فقرا بيفتيم. (01/09/1381)

بزرگترين درس ماه رمضان، خودسازى است. اولين و مهمترين قدم خودسازى هم اين است كه انسان به خود و به اخلاق و رفتار خود با نظر انتقادى نگاه كند؛ عيوب خود را با روشنى و دقت ببيند و سعى در برطرف كردن آنها داشته باشد. اين از عهده‌ى خود ما برمى‌آيد و اين تكليفى بر دوش ماست. (25/09/1380)

ماه رمضان فرصت خوبی برای خودسازی است. ما همان ماده خام هستیم که اگر روی خودمان کار کردیم و توانستیم این ماده‌ى خام را به شكل­هاى برتر تبديل كنيم، آن كار لازم در زندگى را انجام داده‌ايم. هدف حيات همين است. واى به حال كسانى كه روى خودشان از لحاظ علم و عمل كارى نكنند و همان‌طور كه وارد دنيا شدند، به اضافه‌ى پوسيدگي­ها و ضايعات و خرابيها و فسادها كه در طول زندگى براى انسان پيش مى‌آيد، از اين دنيا بروند. (04/12/1371)

اين‌كه مى‌گويند ماه رمضان، ماه ضيافت الهى است و سفره‌ى ضيافت الهى پهن است، محتويات اين سفره چه چيزهايى است؟ محتويات اين سفره كه من و شما بايد از آن استفاده كنيم، يكى‌اش روزه است؛ يكى‌اش فضيلت قرآن است - قرآن را گذاشتند در اين سفره‌ى با فضيلت زياد، بيش از ايام ديگر؛ و به ما گفتند كه تلاوت قرآن كنيد - يكى‌اش همين دعاهايى است كه مى‌خوانيم؛ «يا على و يا عظيم»، دعاى افتتاح، دعاى ابوحمزه؛ اينها همان مائده‌هايى است كه سر اين سفره گذاشته شده. بعضى هستند كه وقتى از كنار سفره رد مى‌شوند، اين‌قدر حواسشان پرت است و متوجه‌ى جاهاى ديگرند كه اصلا سفره را نمى‌بينند. داريم كسانى را كه اصلا سفره‌ى ماه رمضان را نمى‌بينند؛ يادشان نيست كه ماه رمضانى آمد و رفت. بعضى هستند كه سفره را مى‌بينند، اما به خاطر همان سرگرمى‌ها و اشتغال، وقت ندارند سر اين سفره بنشينند؛ مى‌خواهند سراغ يك سرگرمى بروند؛ كار ديگرى دارند - دنبال دكان، دنبال كار، دنبال دنيا، دنبال شهوات - مجال اين‌كه سر اين سفره بنشينند و از آن بهره ببرند، ندارند. بعضى ديگر هم هستند كه نه، سر سفره مى‌نشينند، سفره را مى‌بينند، قدرش را هم مى‌دانند؛ ليكن آدم­هاى خيلى قانعى‌اند؛ به كم قناعت مى‌كنند؛ لقمه‌يى برمى‌دارند و مى‌روند؛ نمى‌نشينند پاى سفره، خودشان را بهره‌مند و سيراب كنند و از آنچه در سفره هست، خود را محظوظ كنند؛ لقمه‌ى مختصرى برمى‌دارند و مى‌روند. بعضى هستند كه احساس بى‌ميلى مى‌كنند؛ يعنى اشتهايشان تحريك نمى‌شود؛ به خاطر اين‌كه غذاى پوچ بيهوده‌يى را خورده‌اند و پاى سفره‌ى ضيافتى كه رنگين و جذاب و مقوى است، اصلا اشتها ندارند. بعضى هم هستند كه نه، در حد اشتها - كه اشتهاشان هم زياد است - از اين سفره استفاده مى‌كنند و واقعا سير نمى‌شوند؛ چون مائده، مائده‌ى معنوى است. تمتع به اين مائده، فضيلت است؛ چون فتوح و انفتاح و تعالى روح انسانى است، هر چه انسان از اين مائده بيشتر استفاده كند، روح انسان تعالى بيشترى پيدا مى‌كند و به هدف خلقت نزديك­تر مى‌شود. (17/07/1384)

پروردگارا! اين ساعات و اين روزها و شبها و ايام مغتنم و اكسيرى ماه رمضان را براى ما، براى دلهاى ما، براى بصيرت­هاى ما، براى جان­هاى ما و براى عمل ما ان‌شاءالله مبارك بگردان و توفيق بهره‌مندى از ضيافت خود را در اين ماه به همه‌ى ما عنايت كن. (21/07/1384)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

زن و دفاع مقدس

بيستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح دختر پرستاري كه فارغ‌التحصيل رشته مامايي بود، به همراه چهار تن از رزمنده‌ها به اسارت دشمن درآمد.«فاطمه ناهيدي» ابتدا در جهادسازندگي و بعد از آن در كميته امداد امام فعاليت داشت.با آغاز جنگ به خرمشهر رفت و اسير شد.عراقي‌ها براي اين پيروزي با هلهله و شادي تيرهاي هوايي شليك مي‌كردند.
چند روز بعد سه خانم ايراني نيز اسير شدند، ناهيدي در ارديبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با اين اعتصاب مسئولين عراق موافقت‌كردند آن‌ها براي خانواده‌هايشان از طريق صليب سرخ نامه بنويسند،‌ اولين اسير زن ايراني در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر ديگر آزاد گرديد.

منبع: كتاب اولين ‌هاي دفاع مقدس   -  صفحه: 161

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  | 

باز هم باختم. نه ! امروز به اندازه‌ي همه‌ي عمرم گريه كرده‌ام. به اندازه‌ي همه‌ي عمر، حتي خيلي بيشتر از وقتي كه فرهاد را از دست دادم. نمي‌دانم براي تو اشك مي‌ريختم يا براي خودم. موقع رفتن فرهاد هم همينطور بود. ندانستم دلم براي خودم مي‌سوزد يا براي فرهاد.
امروز فهميدم به اندازه‌ي وسعت همه‌ي خواسته‌هايت در قلبم، جاي داري. مگر نه اينكه خواسته‌هاي تو در هيچ قالب كوچك و حقير نمي‌گنجد. مثل خواسته‌هاي فرهاد. قلب تو آن‌قدر كوچك نبود كه با خانواده يا حتي آب و خاك يك قرارداد جغرافيايي محدود شود. مگر نژاد و زبان مي‌توانست براي تو خط جدايي ترسيم كند. خواسته‌هاي تو بلندتر از قواره‌ي همه‌ي اين معيارهاي كوتاه قد بود. اين را خودت گفته بودي. وقتي دعاي عهد خواندي. اما من نفهميده بودم ! چه مي‌دانستم تو يك فرصت دوباره برايم هستي. باز هم دير فهميدم. نه ! اتفاق امروز بهانه‌ي مرور روزهايي شد كه سپري كرده‌ام. سي و چهار سال زندگي. ده سال آن را با تو زندگي كردم.
كم نيست. نه !

برای دیدن ادمه متن به قسمت ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط آقا و خانم سرور  |